سرمايه اجتماعی، عنصر پيونددهنده شهروندان در حکمروايی مطلوب شهری

نویسنده: مصطفی سلیمی 

شهر پیچیده‌ترین و متنوع‌ترین جلوه  تمدن بشری است و بنابراین برای اداره آن باید مدیریتی قابل و کارآمد اعمال شود. منظور از مدیریت عبارت است از برنامه‌ریزی و سازماندهی فعالیت‌ها، و نیز ایجاد انگیزش برای انجام کارها. فعالیت‌ها برای رفع نیازهای مشترک زندگی شهری شهروندان و برای ارتقای کیفیت زندگی و کار آنان صورت می‌گیرد.

 
مشارکت مردم در امور شهر خودشان مزایای زیادی در بر خواهد داشت. با مشارکت در طرح‌ها، آگاهی عمومی مردم درخصوص مسئولیت‌ها و حقوق خودشان افزایش می‌یابد. در آنها حس مسئولیت اجتماعی ایجاد و تقویت می‌شود و تعلق خاطر آنها به شهرشان افزایش می‌یابد که این خود از سرمایه‌های بزرگ اجتماعی است.

 

 

در این شرایط این پرسش مطرح می‌شود که سرمايه اجتماعي در حکمرانی خوب شهری چه نقشی ایفا می‌کند؟ ابتدا باید برای جواب به این پرسش بنیادین با اين دو مفهوم و اهميت آنها درجامعه آشنا شویم. به گفته پاتنام از آن‌جا که منابع مالي و نيروی  انساني نتوانسته جوامع را به سوی  رشد و توسعه اجتماعي سوق دهد بايد رکن سومي نيز برای  دستيابي به توسعه قایل شويم و آن سرمايه اجتماعي است. حکمراني شهری (Governance Urban ) پيش شرطي برای  توسعه پايدار است. امروزه شهرها با افزايش مداوم جمعيت و نياز‌های  اجتماعي وابسته به آن روبه‌رو هستند. ولي منابعي که در اختيار شهرداری‌ها قرار مي‌گيرد، به همان نسبت افزايش نمي‌يابد. در اين شرايط عدم تمرکز موفق، مديريت موفق منابع محدود، مشارکت همگاني و توسعه مشارکت بين شهر، دولت، جامعه مدني، اجتماعات محلي و نيز بخش خصوصي ابزار‌های  اصلي هستند که شهر‌ها در پيش رو دارند. اين گفته‌ها نشان داد که حکمراني شهری  امروزه در جهان با مشکلات زيادی  روبه‌روست. چاره رهايي از اين بن‌بست حکمراني ورود و تزريق سرمايه‌ای  از جنس خود مردم به نام سرمايه اجتماعي است که به‌عنوان يک حلقه مفقوده در اين زنجيره حکمراني است. در پاسخ به سوال گفته شده، مي‌توان اذعان کرد که بدون وجود سرمايه اجتماعي در شهروندان و مشارکت فعال آنها حکمراني شهری  به معنای  واقعي تحقق نخواهد يافت. و مديريت شهری در چارچوبي محدود و ايستا و بدون مشارکت شهروندان با اعمال قدرتي يک سويه و مسلط در تصميم‌گيری  نسبت به مسائل شهر و شهروندان باقي خواهد ماند. تمرکززدايي از ساختار قدرت و ايجاد ائتلاف ميان سه نهاد قدرت يعني دولت، جامعه مدني و بخش خصوصي برای  اداره امور نشان از وجود مجموعه‌ای از شبکه روابط مبتني بر اعتماد دارد که اين نهادها را قادر مي‌سازد به صورت جمعي عمل کنند.

 
 در توضيح مي‌توان گفت که سرمايه اجتماعي در مقوله اعتماد که دولت و حکومت محلي (شهرداری‌ها و شورای  شهر) در آن نقش اساسي دارند مي‌توانند اعتماد مردم را به مشاغل و مسئولان سياسي و اجرايي و نهاد‌ها تقويت کنند. اقتدار اجتماعي شهروندان در تعامل با محيط، ساير ذی‌نفعان و تصميم‌گيرندگان و ساختارهای  موجود در جامعه مفهوم پيدا مي‌کند. آنچه در اين فرايند اهميت مي‌يابد، اعتماد و ايجاد اطمينان در درون اجتماعات و بين هر اجتماع و ساير موسسات است. اين عامل زيربنای سرمايه اجتماعي است که خود از پيش‌شرط‌های اصلي ايجاد ظرفيت مشارکت و به عبارت ديگر، افزايش قدرت شهروندی  به شمار مي‌آيد. عدالت و انصاف به‌عنوان شاخص‌های اعتمادآفرين سرمايه اجتماعي اهميت خاصي در اين مدل دارد. اين شاخص توزيع مجدد ثروت و امکانات شهری  با مشارکت و تاثيرگذاری  فقرای شهری  است. عدالت به معني بي‌طرفي در فرآيند‌های  تصميم‌گيری  است که باعث مي‌شود همه مردان و زنان شهری  فرصت‌هايي را برای  ايجاد رفاه و حفاظت از آن داشته باشند. در فاکتور مشارکت بازهم بايد نگاه دو طرفه به اين مسأله کرد. در بعد ديگر سرمايه اجتماعي با شرکت افراد در محافل غيررسمي و فعاليت‌های گروهي تشکيلاتي جامعه مدني به معنای  واقعي شکل مي‌گيرد و اين امر به حکمروايي مطلوب کمک بسزايي مي‌کند. همچنين مي‌توان اذعان کرد؛ مهمترين عنصر جامعه مدني سمن‌ها (NGO ) و اجتماعات محلي هستند که در عين حال مهمترين منبع توليد و باز توليد سرمايه اجتماعي نيز هستند اگر ما بگوييم جامعه مدني آرايش نهادهای  غيردولتي جامعه را در حکمراني تشريح مي‌کند پس سرمايه اجتماعي، روابط اجتماعي اساسي را تشريح مي‌کند که از طريق آنها آرايش‌های  نهادی  ظهور و بروز مي‌يابند. جامعه مدني فعال و پويا به توليد سرمايه اجتماعي مي‌انجامد و در مقابل سرمايه اجتماعي جامعه مدني را تقويت مي‌کند و در نهايت تعامل مناسب اين دو از رهگذر شبکه‌های اجتماعي و اجتماعات محلي، الگوی  فاعليت‌مندی  غيراقتصادی  را به منظور دستيابي به منابع مالي و قدرت به وجود مي‌آورد. در اين مدل سرمايه اجتماعي عنصر پيوند دهنده  شهروندان در بازی  حکمروايي مطلوب شهری  است. که اين سرمايه مهم پنهان (سرمايه اجتماعي) الگوی  شهرنشيني ارتباطي را جايگزين شهرنشيني ابزاری مي‌کند و نهادهايي چون جامعه مدني و بخش خصوصي در کنار دولت و حکومت محلي (شهرداری، شورای‌شهر) نقش موثری در تصميم‌گيری‌های  شهری  ايفا مي‌کنند.

 

منبع: شهروند

تعامل مثبت سازمان های مردم نهاد با همدیگر کلید رفع بسیاری از مشکلات

*نادرقهرمانی دهبکری

 

روز چهارشنبه ۱۸ مردادماه جاری، بنابر دعوت فرمانداری شهرستان بوکان جلسه انتخاب نماینده سازمان های مردم نهاد در هیأت نظارت شهرستان، برگزار گردید و علیرغم نقدهایی که بر نحوه برگزاری انتخابات و دعوت سمن ها وارد شدو واردهست، و تعدادی از نمایندگان سازمان های مردم نهاد نیز در جلسه غایب بودند که خود جای تأمل و گلایه از برگزارکنندگان و سمن های غایب دارد، در هر صورت آقای حاج خالد ایلخانی زاده که یکی از غایبین جلسه فوق الذکر بود، با اخذ ۶ رأی از ۱۳ رأی حاضرین در جلسه برای مدت ۲ سال به عنوان نماینده سمن ها، انتخاب گردید.

 

اینجانب ضمن عرض خسته نباشید خدمت آقای عثمان قادری، نماینده سابق سمن ها که متأسفانه بدلیل اولین تجربه نتوانستند آنگونه که لازم و ضروری است نقش تأثیرگذاری در تعامل سازمان های مردم نهاد با همدیگر و مسئولین داشته باشندو شاهد برنامه های خاصی در آن دوسال گذشته نبودیم، برخود لازم می دانم از طرف مؤسسه خیریه احسانکاران (صوفی رحمن) بوکان، در جهت تقویت همکاری و فعالیت سمن های شهرستان بوکان پیشنهاداتی را خدمت نماینده جدید مؤسسات مردم نهاد عرضه نمایم تا انشاءالله بیش از پیش شاهد همدلی و همکاری مؤسسات در جهت رفع آسیب های اجتماعی و فرهنگی و … باشیم.

 

 

همچنانکه می دانیم، سمن های سطح شهرستان بوکان بدلیل وجود مشکلات و آسیب های موجود در سطح شهرستان و تقویت خدمات رسانی و جلوگیری از گسترش آسیب ها در حوزه های مختلف از طرف عده ای از افراد مسئولیت پذیر و دلسوز و خوشنام این شهرستان تشکیل شده اند که شاید همچنانکه در جلسه انتخاب نماینده سمن ها جناب آقای دکتر خسروی فرماندار شهرستان بوکان به آن اشاره نمودند، در کمتر شهر استان چنین سازمان های مردم نهادی باشند که در زمینه های مختلف فعالیت می کنند و شاید در بیشتر شهرهای دیگر استان بیشتر فعالیت سمن ها در حوزه امور خیریه باشد ولی الحمدلله باتوجه به پتانسیل های موجود در این شهرستان، مؤسسات مختلفی وجود دارند که در زمینه های مختلف مانند محیط زیست، امور فرهنگی، حمایت از حیوانات، خیریه، حمایت از بیماران صعب العلاج و پیشگیری از اعتیاد و … بصورت جدی فعالیت دارند.

 

 

با توجه به تمامی موارد فوق الذکر، ووجود مؤسسات مردم نهاد زیادی که در سطح این شهرستان فعالیت می کنند، ضرورتاً باید سطح تعامل مثبت و همکاری و همفکری آنها بیشتر و بیشتر شده و همه با هم در جهت تقویت خدمات رسانی به مردم نجیب این شهرستان گام های اساسی تر و بلندتری بردارند.

 

 

مطمئناً همه ی سمن ها و ادارات و سازمان های دولتی ، به نشست های منظم و هدفدار با یکدیگر نیازمندند و هر مؤسسه یا سازمان مردم نهاد و اداره و سازمان دولتی  اگر می خواهد در فعالیت و مسئولیتی که بر دوش دارد موفق یا موفق تر باشد، لازم است از امکانات و توانمندی های سخت افزاری و نرم افزاری دلسوزان و باتجربهای سطح شهرستان استفاده نمایند.

 

 

پس در وهله ی اول نماینده سمن ها باید، بیشترین تلاش خود را به ارتباط نزدیک تر و بهتر سمن ها با همدیگر و با سازمان های مسئول با هدف شناخت، هماهنگی و همکاری هر چه بیشتر معطوف دارد. چر که یکی از عوامل مهم و تاثیر گذار در موفقیت سازمان های مردم نهاد و دولتی که دارای هدف واحد خدمت به جامعه  هستند رسیدن به یک فهم مشترک است و برای دست یافتن به این مهم لازم است فرهنگ گفتمان را در وجود خود پرورش و تقویت کرده و آنرا بعنوان یک اصل مهم در بین مخصوصاً سمن ها نهادینه کنیم.

 

 

استفاده از خرد جمعی و به اشتراک گذاشتن تجربیات مفید هر کدام از اعضای این سمن ها می تواند راهگشای بسیاری از مشکلات موجود و پیش رو باشد.

 

 

 

درحال حاضر علیرغم ار تباط نزدیک بعضی از مؤسسات با یکدیگر، یکی از مشکلات موجود به نظر اینجانب عدم همکاری مؤثر، عدم شناخت، اعتماد در بین سازمان های مردم نهاد، نبود ارتباط مفید، وعدم وجود یک اتاق فکر واحد که منشاء سیاست گذاری های مفید و موثردر جهت همکاری با یکدیگر و آگاهی بخشی، مطالبه گری و کمک به بخش دولتی می باشد.

 

 

به جرأت می توان ادعا نمود که بسیاری از سازمان های مردم نهاد این شهرستان کمترین آشنایی را با فعالیت و اعضای همدیگردارند که این یکی ازنواقص غیرقابل قبول فعالیت این سازمان در سطح شهرستان می باشد، چرا که در صورت ارتباط و آشنایی بیشتر سمن ها با همدیگر وموضوع فعالیت هم می توانند سریع تر و بهتر برای مشکلی چاره جویی نموده یا آن را به یکدیگر ارجاع دهند.

 

 

 

  پس یکی از مهم ترین مسئولیت ها یا اولویت نخست  نماینده جدید سازمان ها باید برگزاری نشست های بیشتربین سمن ها و مسئولین برای رسیدن به هم گرایی و هم اندیشی باشد زیرا برگزاری این جلسات مایه دلگرمی و زمینه ساز تعامل مثبت و سازنده در جهت تقویت همدیگر خواهد شد.

 

 

بنابراین، امیدوارم آقای حاج خالد ایلخانی زاده از دوسال مسئولیت سنگین خود، به عنوان یک فرصت مغتنم و بزرگ خدمت در تمام زمینه هایی که مؤسسات به فعالیت در آن مشغول هستند، نهایت استفاده را نموده و با برگزاری نشست های هدفمند و کارگاههای آموزشی برای مؤسسات، ضمن ایجاد هم گرایی و همکاری بیشتر بین سمن ها، اسباب تقویت هرچه بیشتر آنها را در راستای پیشگیری، کاهش و رفع آسیب ها فراهم نمایند. و این مهم نیز به سرانجامی نیکو نخواهد رسید مگر آن که قبل از همه سازمان های مردم نهاد همکاری و همفکری لازم را با ایشان داشته باشند و از هرگونه کمک به ایشان که در واقع کمک به مردم بزرگوار این شهرستان است، دریغ نورزند.

 

 

 

در پایان پیشنهاد می کنم که نماینده سازمان های مردم نهاد با همکاری مادی و معنوی تمامی اعضا یک دفتر جهت مراجعه و همفکری اعضا داشته باشند  و کمیته و کارگروهی برای برنامه ریزی و آموزش و توانمند سازی سازمان های مردم نهاد تشکیل دهند که مطمئناً در جهت پیشرفت امور بسیار مثبت و تأثیرگذار خواهد بود.

 

 

 

در پایان مجدداً برای نماینده جدید سازمان های مردم نهاد در هیأت نظارت شهرستان بوکان آرزوی توفیق روزافزون داشته و از زحمات و خدمات برادر بزرگوار آقای عثمان قادری در طول دو سال فعالیت خود کمال تقدیر و تشکر را دارم.

 

 

 

*مدیرعامل مؤسسه خیریه احسانکاران بوکان

انتخاب نماینده سازمانهای مردم نهاددر هیات نظارت شهرستان بوکان

خالد ایلخانی زاده بعنوان نماینده جدید سازمان های مردم نهاد در هیأت نظارت شهرستان بوکان انتخاب شد

به گزارش سایت مؤسسه خیریه احسانکاران عصر روز چهارشنبه ۱۸ مردادماه جاری با حضور دکتر خسروی فرماندار شهرستان بوکان، ایوب آذین پور معاونت سیاسی فرمانداری، سرگرد اختیاری از پلیس امنیت اجتماعی بوکان، مسئول امور اجتماعی فرمانداری و نمایندگان ۱۳ سمن مختلف شهرستان بوکان جلسه انتخاب نماینده سازمان های مردم نهاد در هیأت نظارت شهرستان در سالن جلسات فرمانداری برگزارگردید.

در این جلسه فرماندار بوکان، به اهمیت وجود سمن ها در جامعه اشاره نمود و اظهار داشت هرچه مشارکت مردم در فعالیت های اجتماعی بیشتر باشد، توسعه سهل الوصول تر خواهد بود. و هرچه دولت متمرکزتر و بزرگتر شود، آسیب زا تر خواهد بود.
ایشان ابراز امیدواری کرد که نشست های بیشتری با سمن ها داشته باشد و مؤسسات مردم نهاد نیز درتعامل بیشتر و نزدیک تر باهم باشند و همه با هم در جهت کاهش آسیب ها و تقویت خدمات رسانی به جامعه همکاری نماییم.

در ابتدای جلسه آقای پسندی مواردی را در رابطه با فعالیت مؤسسات مردم نهاد و انتخابات پیش رو به اطلاع حاضرین رساندند و در ادامه عثمان قادری نماینده سابق سمن ها گزارش مختصری از فعالیت خود را در دو سال گذشته ارائه دادند.

سرگرد اختیاری نیز ضمن اعلام کمال همکاری با مؤسسات، انتظارات خود را نیز به اطلاع نمایندگان سمن های حاضر رساندند.

پس از اظهار نظر تعدادی از نمایندگان تشکّل های مردم نهاد، و اعلام اسامی کاندیداها که عبارت بودند از خالد ایلخانی زاده، عثمان قادری و محمد آقا عزیزی، انتخابات بصورت رأی مکتوب و مخفی برگزار و خالد ایلخانی زاده با ۶ رأی از ۱۳ رأی بمدت دو سال بعنوان نماینده سازمان های مردم نهاد در هیأت نظارت شهرستان انتخاب شدند.

لازم به ذکر است که عثمان قادری ۴ رأی و محمد آقا عزیزی ۳ رأی حاضرین را کسب نمودند.

مؤسسه خیریه احسانکاران(صوفی رحمن) بوکان ضمن تبریک به آقای حاج خالد ایلخانی زاده، امیدواراست ایشان بتوانند در این مسئولیت خطیر بیش از پیش باعث همکاری و نشست سمن ها با همدیگر و مسئولین شهرستان باشند و از این فرصت در جهت تقویت فعالیت مؤسسات مردم نهاد استفاده کافی و وافی را ببرند.

t.me/ehsankaran

کودکانی که در میان زباله های تهران زندگی می کنند

وضعیت کار و زندگی کودکانی در میان کوه زباله های اطراف تهران، به سوژه گزارش یکی از روزنامه چاپ تهران تبدیل شده است.
————————————————————————————————
به گزارش عصرایران  ، فرزانه قبادی در روزنامه اعتماد در گزارشی به مسئله کار کودکان در محل دپو و تفکیک زباله پرداخت و نوشت: 

«اينجا ما بچه چهار ساله هم ديديم»، «چند وقت پيش يكي از كاميون‌هايي كه بچه‌ها رو از تهران مي‌آورد نرسيده به گاراژ چپ كرد، همه بچه‌ها آسيب ديدن، كمر و دست و پاشون شكسته و الان تو گاراژ افتادن تو رختخواب»، «بچه‌ها هيچ اوراق هويتي ندارن، اگر هم تو يه تصادف يكي‌شون كشته بشه، هيچ كس متوجه نميشه، فقط يه مدتي همه در مورد يه بچه گمشده حرف مي‌زنن و بعد همه چي يادشون ميره»، هر جمله يك پتك است كه از دهان مددكار بيرون و زير تيغ آفتاب بر سر شنونده‌هايي كه ميهمان گاراژهاي دپوي زباله شده‌اند، فرود مي‌آيد.

پشت گندمزارها و باغ‌هاي سبز، گاراژهايي كنار هم رديف شده‌اند كه سوداي طلاي كثيف را به سر دارند. طلا را بزرگ‌ترها مي‌برند و كثيفي و لقمه‌اي نان مي‌ماند براي بچه‌ها؛ بچه‌هايي كه زور در افتادن با كارفرماي‌شان را ندارند، هر چقدر كف دست‌شان بگذارند بايد راضي باشند و شايد هم يك روز از بالاي كاميون پر از كيسه‌هاي زباله بيفتند گوشه اتوبان و براي هميشه فراموش شوند و شايد هم آتشي بيفتد به جان زباله‌ها و براي هميشه كودكي‌شان را با تمام آرزوهاي‌شان ببلعد، از اينها هم اگر جان سالم به در برند، شايد از زخمي كه موش‌ها شب‌ها روي دست و صورت و پاي خسته شان يا روي شكم‌هاي خالي‌شان جا مي‌گذارند عفونت به جان‌شان بنشيند و… «احمد يكي از پاهاش سياه شد، زخم بود، عفونت كرده بود، قدير گفت قانقارياست، اما كسي نبود بياد ببردش دكتر، آخرش هم مرد» راحت از مردن حرف مي‌زنند، از گم شدن، از امروز بودن و فردا نبودن.

قانون، كودكان، ضمانت اجرا

٢٠ دقيقه بعد از تهران مي‌رسيم به زمين‌هاي خاكي و جوي‌هاي پر از شيرابه و زمين‌هاي كشاورزي و سبزيكاري‌هاي حاشيه شهر. در آهني كه باز مي‌شود يك كاميون سفيد نخستين چيزي است كه مي‌شود ديد. از كاميون تعدادي كودك و نوجوان خميده، سر در كيسه‌هاي پلاستيكي بزرگ كرده‌اند و محتوياتش را بيرون مي‌ريزند.

هرچه از سطل‌هاي مكانيزه جمع كرده‌اند، حالا بايد تفكيك شود. چند كيسه دورشان گذاشته‌اند: پلاستيك‌ها و ظرف‌هاي يك‌بارمصرف توي يك كيسه، كاغذ و مقوا توي يك كيسه، بطري‌هاي يك بار مصرف در يك كيسه و… كاري كه در تمام دنيا توسط ماشين‌ها انجام مي‌شود، اينجا با دستان كودكاني صورت مي‌گيرد كه جان و سلامتي و كودكي شان را قرباني اين كار مي‌كنند؛ كودكاني كه طبق قوانين بين‌المللي كه ايران هم آنها را پذيرفته نبايد در شرايطي كار كنند كه سلامتي و ايمني شان به خطر افتد.
عکس: آرشیوی
کودکان کار؛ اربابان گاراژ زباله ها
طبق بند چهار از ماده سوم قانون «ممنوعيت بدترين اشكال كار كودك» كه هشتم آبان ماه ١٣٨٠ به تصويب مجلس شوراي اسلامي و در تاريخ ٢٣/٨/١٣٨٠ به تاييد شوراي نگهبان رسيده است: «اصطلاح (بدترين اشكال كار كودك) شامل كاري است كه به دليل ماهيت آن يا شرايطي كه در آن انجام مي‌شود، احتمال دارد براي سلامتي، ايمني يا اخلاقيات كودكان ضرر داشته باشد.» اما اين قانون با گذشت نزديك به ١٦ سال هنوز مورد توجه كارفرمايان نيست.پيمانكاران شهرداري در تخلفي آشكار كودكان را به كار مي‌گيرند، تخلفي كه هر روز همه ما در سطح شهر شاهد آن هستيم اما اعتراضي در اين زمينه نداريم، گويي خم شدن يك نوجوان در سطل مكانيزه شهرداري، يا ديدن يك كودك ٧ ساله كه در سطل سياه سر خيابان ميان انبوه زباله به دنبال پلاستيك و كاغذ مي‌گردد تا از زباله‌هاي ديگر «تفكيك»شان كند، تبديل به يك پديده عادي در شهر شده است؛ پديده‌اي مثل ترافيك يا آلودگي هوا كه با وجود زجرآور بودن‌شان اعتراضي در پي ندارند و شايد هم به تعبير مسوولان «نمي‌شود كاري برايش كرد.»

چند نفري خودشان را با كيسه‌هايي كه حاصل كار ديروز و ديشب در سطح شهر است مشغول مي‌كنند، چند نفر هم به استقبال مي‌آيند، عبدالرزاق اما هنوز شيطنت‌هاي كودكانه‌اش را به سياهي زباله‌ها نباخته، مي‌شود ليدر ما تا تمام گاراژ را نشان‌مان دهد، آدم‌ها را معرفي مي‌كند، برادرانش را و پسر عموهايش را، مردي با چشماني كنجكاو از لاي در ورودي سرك مي‌كشد و كلماتش را مي‌جود و از پسري كه سرش را توي كيسه‌اش برده تا مهمانان ناخوانده به سراغش نروند، مي‌پرسد: «چيكاره‌ن اينا؟ واسه چي اومدن؟» جوابش را هنوز نگرفته كه عبدالرزاق با انگشت نشانش مي‌دهد و مي‌گويد: «اين خلافكارمونه، برامون مواد مي‌آره» و بعد كودكانه مي‌خندد. ٩ ساله است. ٥ سالش كه بوده با برادر بزرگش نصير از افغانستان آمده‌اند تا كار كنند. در مورد همه‌چيز براي‌مان توضيح مي‌دهد و دست‌مان را مي‌گيرد تا ببرد پشت گاراژ را هم نشان‌مان دهد.

صداي خفه دو نفر كه با هم گلاويز شده‌اند از پشت كيسه‌هاي بزرگ سفيد چرك مرده كه پر از زباله است مي‌آيد، فريادي نيست، فقط مي‌شود تقلاي دو نفر را در يك درگيري حس كرد و متوجه ضربه‌هايي شد كه به كيسه‌هاي روي هم تلنبار شده مي‌خورد.

ناگهان چيزي با ضربه زمين مي‌خورد و صداي درگيري قطع مي‌شود. سكوت. سراسيمه مي‌دويم پشت كيسه‌ها، پسر لاغر قدبلندي با صورتي غرق خون از راه باريك بين كيسه‌ها بيرون مي‌آيد، هيچ كس واكنشي ندارد، زخمي شدن و شكستن سر و دست انگار اتفاق عجيبي براي‌شان نيست، پسر دستي روي صورتش مي‌كشد و بي‌اينكه چيزي بگويد، مي‌نشيند كنار دست احمد كه چمباتمه زده و چند تكه كوچك مرغ را براي آبگوشت ناهار زير شير آب مي‌شويد، پسر دست خوني‌اش را بي‌توجه به مرغ‌هاي زير شير، مي‌شويد، احمد كاسه مرغ‌ها را كنار مي‌كشد و نگاهي به صورتش مي‌كند و آرام مي‌پرسد: «چي شده؟» و بعد انگار چندان مهم نيست كه «چي شده؟»
دوباره مرغ‌ها را زير شير مي‌شويد و قابلمه را پر آب مي‌كند و مي‌رود سمت آلونك‌شان، پسر قد بلند هنوز با خونريزي كنار چشمش درگير است، مدام دست خوني‌اش را زير شير مي‌گيرد و بعد روي زخم سرش مي‌گذارد، عبدالرزاق با نگراني مي‌گويد: «چيزي نيست، الان خونش بند مياد» يك زخم بزرگ روي صورت خودش هست، مي‌گويد: «همينجا خوردم زمين، كلي خون اومد، داره خوب ميشه ديگه» انتهاي انگشت عبدالرزاق به ميانه گاراژ اشاره دارد، «همين جايي» كه عبدالرزاق نشان مي‌دهد، پر از ظرف پلاستيكي خامه و شيشه شكسته دلستر و بطري آب معدني و هزاران آشغال ديگر است. عبدالرزاق خيلي خوب محل كارش را نمي‌شناسد:

بچه‌هاي هر گاراژ تو يه منطقه هستن، مثلا ما تو منطقه ٦ هستيم.

– منطقه ٦ كجا ميشه؟

– نمي‌دونم، منطقه ٦ رو بلد نيستين شما؟

كارتي را از جيبش درمي‌آورد و نشان‌مان مي‌دهد، روي كارت كنار لوگوي شهرداري نام منطقه نوشته شده، مي‌گويد: «اين جونمونه‌ها، گمش كنيم كارمون زاره، هر ماه ٣٠٠ هزار تومن ميديم اين كارتا رو بهمون ميدن تا بتونيم تو يه منطقه كار كنيم.» مددكار جمعيت امام علي (ع) مي‌گويد: «اين كارت‌ها رو هر ماه پيمانكار شهرداري شارژ مي‌كنه، خيلي مورد پيش اومده بچه‌ها كارتي كه شهرداري براشون صادر ميكنه رو گم كردن، مامور بازيافت بچه‌ها رو كتك زده و زباله‌ها رو ازشون به زور گرفته» تناقضي آشكار، كارت براي بچه‌ها صادر مي‌شود، اما قراردادي وجود ندارد. مجوزي كه هست، نظارتي كه نيست. قانون كجاي اين كوه زباله گم شده؟

قلمروي پيروزان مناقصه

اينجا گاراژي است كه در آن رو به چشم‌اندازي پر از زباله باز مي‌شود؛ يكي از صدها گاراژي كه وظيفه تفكيك زباله‌ها را آن هم به شكل دستي به عهده دارند. هر گاراژ متعلق به دپوي زباله‌هاي يكي از مناطق تهران است. كاميون‌ها روزها بچه‌ها را از گاراژ به منطقه‌اي كه محل كارشان است مي‌رساند و آخر شب آنها را به همراه كوهي از زباله به گاراژها برمي‌گرداند.

وقتي شهرداري آگهي مناقصه پروژه‌هاي تفكيك و دپوي زباله را منتشر مي‌كند، پيمانكاري كه با رقمي چند صد ميليوني (مبلغ بسته به وسعت منطقه، موقعيت جغرافيايي منطقه و امكانات پيمانكار تعيين مي‌شود) در اين مناقصه پيروز مي‌شود، مديريت جمع‌آوري و تفكيك زباله‌هاي منطقه را به عهده مي‌گيرد. در مواردي پيمانكار بعد از برنده شدن در مناقصه، كارگراني را كه قرار است زباله‌ها را جمع‌آوري كنند -كه غالبا از مهاجران غيرمجاز هستند- در يك گاراژ بدون هيچ امكاناتي مستقر مي‌كند. البته شهرام فيروزي، مديركل روابط عمومي سازمان مديريت پسماند شهرداري تهران در خصوص اين گاراژها به «اعتماد» مي‌گويد: «اين گاراژها هيچ كدام زيرنظر شهرداري تهران و سازمان مديريت پسماند نيستند.

كارگراني كه در سطح شهر سرشان را در مخزن مي‌كنند و پسماند خشك جمع‌آوري مي‌كنند، حتي اگر كارتي با نشان شهرداري تهران داشته باشند، غيرمجاز هستند و فعاليت‌شان نتيجه تخلف پيمانكار است. چنانچه تخلف پيمانكار براي ما محرز شود، مانع فعاليت‌شان مي‌شويم و مناقصه را منتفي اعلام مي‌كنيم.» فيروزي با اشاره به اينكه در سطح شهر تهران بالغ بر ٦٠ هزار مخزن جمع‌آوري زباله (سطل‌هاي مكانيزه) وجود دارد، مي‌گويد: «اگر از اين ٦٠ هزار مخزن موجود در شهر، ما ببينيم كه بالاي سر ٦٠٠ مخزن يك آدم در حال جمع‌آوري زباله است بايد كل فعاليت شهرداري را زير سوال ببريم؟ گاراژهايي كه به شكل غيرمجاز فعاليت مي‌كنند و كودكان را استثمار مي‌كنند به هيچ‌وجه مورد تاييد شهرداري نيستند.»

اينجا يكي از صدها گاراژ تفكيك زباله در حاشيه تهران است؛ همانجايي كه كيسه‌هاي بزرگ شهر راه‌شان به آن ختم مي‌شود. كيسه‌هايي كه زير سنگيني‌شان قد آرزوها و نشاط يك كودك، خميده شده است، كيسه‌هايي كه پا درآورده‌اند، كيسه‌هاي زباله‌اي كه براي دوش كودكي‌هاي اين شهر زيادي بزرگند. همان كيسه‌هايي كه هر روز از كنارمان عبور مي‌كنند. راه‌شان به اينجا مي‌رسد. به گاراژي كه هيچ ندارد جز زباله. ميانگين سني كساني كه اينجا هستند ١٢ سال است، همه از افغانستان آمده‌اند و گويي پيمانكار هم اين را خوب مي‌داند، خلأ قانوني براي حمايت از كودكان، اينها تبعه افغان هستند و قانوني در موردشان وجود ندارد. چند سال پيش فرماني صادر شد تا اين كودكان از حق تحصيل محروم نمانند، اما هنوز فرمان و قانوني براي بهره‌مندي‌شان از حق زندگي صادر نشده است.

عبدالرزاق كودكانه در مورد شغلش توضيح مي‌دهد:
– اين كيسه‌ها رو مي‌بيني خانم؟ اينا هر كدوم ١٢ هزار تومنه
– تو هر كدوم چند كيلو بار جا ميشه؟
– معلوم نميكنه، بستگي داره چي جمع كني، كاغذ و مقوا يا شيشه و پلاستيك، وزنشون فرق داره.

محمد يك كيسه بزرگ پر از كارتن‌هاي تا شده و پاره را روي باسكول مي‌گذارد و مي‌گويد: «اين كيسه‌ها رو از فيروزآباد ميارن، هر كدوم از بچه‌ها هر ماه دو تا سهميه دارن، كارفرما از اينا بهشون ميده، پاره بشه ميارن تحويل ميدن يكي ديگه مي‌گيرن، از ٢٠ كيلو جنس توش جا ميشه تا ٥٠ كيلو، گاهي هم ١٠٠ كيلو شايد» دستش را با يك پارچه چرك‌مرده بسته، چشمان درشت و سرخش در سياهي چهره‌اش خودنمايي مي‌كند، ساكت و جدي كيسه‌ها را مي‌گذارد روي باسكول و وزن را بلند اعلام مي‌كند و بعد توي دفتر چيزي مي‌نويسد: «تنها آدم باسواد اينجا منم، تا كلاس پنجم تو كابل درس خوندم.» هشت سال است آمده ايران و تمام اين مدت در همين گاراژ كار مي‌كرده، پيمانكارها عوض شده‌اند يا نشده‌اند، قيمت مناقصه‌ها تغيير كرده يا نكرده، پروژه را با چه مبلغ قراردادي واگذار كرده‌اند؟ فرقي براي محمد ندارد، او اينجا عدد روي باسكول را مي‌خواند و توي دفترش چيزي مي‌نويسد. عبدالرزاق هم تمام اين چهار سالي كه در ايران است، در منطقه ٦ كار كرده و شب‌ها توي آلونك كوچك‌شان كنار ٥ برادر ديگرش خوابيده و حتي خواب مبالغي كه در مناقصه‌هاي شهرداري اعلام مي‌شود را هم نديده. اينجا تهران است. اينجا حاشيه تهران است…

ماييم و اين موش‌ها

نصير پتوي كهنه روي تخت را مرتب مي‌كند، روي تخت مي‌نشيند و زل مي‌زند به دوربين و بعد انگار چيزي يادش آمده باشد، از جايش بلند مي‌شود و با يك قدم بلند مي‌رسد وسط اتاق و لامپي را كه به سيمي از سقف آويزان است را در جا مي‌چرخاند و اتاق روشن مي‌شود، مي‌گويد: «حالا عكسم خوب ميشه» و دوباره روي تخت مي‌نشيند و لبخند مي‌زند به دوربين.
نصير پسر ١٨ ساله‌اي است كه شش سال پيش از غربت وطنش راهي غربت ديگري شد تا شايد زمانه، فرصت زندگي به او بدهد. گويي با يك لبخند روي لبش متولد شده. مثل خالي كه روي چهره بعضي آدم‌ها مي‌نشيند، اين لبخند هم انگار روي صورتش نشسته و قرار است توي اين وانفساي زندگي در غربت به داد او برسد.
در انبوه زباله‌ها او و شش برادر كوچك‌ترش زندگي مي‌كنند، خانواده‌شان در افغانستان هستند و پسرها آمده‌اند تا از ميان پسماند تهراني‌ها سهم خود و خانواده‌شان را بيرون بكشند و ببرند به روستايي در نزديكي بغلان. آلونك مرتب است، يك تخت و چند تشك روي زمين پهن است، نصير با دستپاچگي اتاق را مرتب مي‌كند و همه‌چيز را زير تخت مي‌چپاند تا اتاق كوچك‌شان مرتب شود.

هر آلونك يك اجاق كوچك براي خودش دارد. از آلونك كناري صداي افتخاري مي‌آيد كه مي‌خواند: «اي نامت در دل و جان، در همه جا به هر زبان جاري» و نصير از امكانات نداشته آلونك مي‌گويد: «اينجا حمام نداره، هفته‌اي يك بار اگه بشه ميريم زمان آباد حمام» احمد پتويي را كه حكم در آلونك‌شان را دارد بالا مي‌زند، از كنار پايش يك موش بزرگ مي‌جهد بيرون و لاي درز بين آلونك‌ها گم مي‌شود، احمد چشمش دنبال موش مي‌دود و با خنده تلخي مي‌گويد: «ماييم و اين موش‌ها ديگه» و مي‌رود سمت آلونك انتهاي گاراژ كه بوي تند سيگار مي‌دهد، نزديك به ٣٠ كارگر در اين آلونك‌ها شب‌هاي‌شان را به سر مي‌كنند.

آتشي كه هنوز زبانه مي‌كشد

گاراژ تمام تصاويري كه دي ماه سال پيش در ميان اخبار خودنمايي مي‌كردند را دوباره تداعي مي‌كند. دو كودك در يكي از گاراژ‌هاي تفكيك زباله در حاشيه كرج، زنده در آتش سوختند. آن روزها رسانه‌ها آنها را با نام «احد» و «صمد» مي‌شناختند؛ نامي كه مددكاران جمعيت امام علي براي‌شان انتخاب كردند. و برادر به همراه پدرشان كار جمع‌آوري ضايعات مي‌كردند، يك روز سرماي دي ماه به جان كودكي‌شان مي‌افتد و آنها براي فرار از سوز سرما شعله بخاري آلونك‌شان را بالا مي‌كشند، شعله‌ها باعث انفجار كپسول كنار بخاري مي‌شوند و پدر هر چه تلاش مي‌كند نمي‌تواند دو كودكش را از زير زبان شعله‌ها بيرون بكشد.

احد و صمد و تراژدي دي ماه سرد شهر آن روزها صداي رسانه‌هاي زيادي را بلند كرد. اما روزمرّگي آنقدر قدرت و توان دارد كه بتواند مهيب‌ترين تراژدي‌ها را به صندوق فراموشي بسپارد. احد و صمد تنها دو برادر نبودند كه در شعله‌هاي آتش دي‌ماه گاراژ حاشيه كرج سوختند، آنها صداي فرياد تمام كودكاني بودند كه اين روزها خميده و خسته، با كيسه‌اي بزرگ و سنگين زباله‌هاي‌مان را به دوش مي‌كشند و تفكيك مي‌كنند؛ همان زباله‌هايي كه مسوولان مدعي بودند از آنها برق استحصال مي‌شود. برقي كه از طلاي كثيف تهران مي‌جهد، تنها زندگي سوداگران و مافياي زباله را روشن مي‌كند و سياهي اين بي‌تفاوتي را براي هميشه بر پيشاني اين شهر باقي مي‌گذارد.

٥٧ درصد از كودكان زباله گرد، مقيم گاراژهاي دپوي زباله

مددكار جمعيت امام علي (ع) مي‌گويد: «اينجا سال‌هاست همين وضعيت رو داره، از وقتي كوره‌پز خونه‌هاي اين حوالي تعطيل شدن وضعيت بدتر شده، همه خانواده‌هايي كه تو كوره كار مي‌كردن حالا اومدن تو كار ضايعات، فقط هم افغان‌ها نيستند، خيلي از بچه‌ها ايراني هستند» و بعد آماري از وضعيت اين كودكان بيان مي‌كند كه نتيجه مطالعات ميداني اين سازمان مردم‌نهاد در مناطق مختلف است: «ما تونستيم به ١٠٣ مركز بازيافت يا دپوي زباله وارد بشيم و وضعيت‌شون رو مطالعه كنيم. در اين مراكز حدود ٧٠٨ كودك زندگي مي‌كنن، اين مراكز بيشتر در استان تهران (شهريار، اسلامشهر، قرچك، ورامين، پاكدشت، رباط‌كريم، سرآسياب، شهر قدس)، البرز، كرمان، كرمانشاه، خراسان‌رضوي، گلستان، يزد و سمنان قرار دارند. ميانگين سني بچه‌ها ١٢ سالِ كه آمارهاي ما نشون ميده ٤١ درصدشون بيسواد و ٣٧ درصدشون به خاطر كار ترك تحصيل كردن. بيشتر از ٥٧ درصد اين بچه‌ها در مراكزي كه زباله‌ها دپو مي‌شن زندگي مي‌كنن.»

بيرون گاراژ، قادر كنار دو قفس كوچك ايستاده، بي‌توجه به وانتي كه لوگوي شهرداري را بر بدنه‌اش دارد، با پرنده‌هايش سرگرم است، دو «سِرِه» توي قفس سعي مي‌كنند از داغي آفتاب به جايي پناه ببرند اما جايي نيست، سايه‌اي نيست. قادر سطلي را كه به طناب بسته توي چاه مي‌اندازد و مقداري آب بيرون مي‌كشد و توي ظرف آب پرنده‌ها مي‌ريزد، اما پرنده كوچك انگار هنوز تشنه است، له‌له‌زنان با دهان باز از اين گوشه قفس به گوشه ديگر مي‌پرد. پناهي نيست برايش تا از هرم سوزنده آفتاب فرار كند به آسايش سايه‌اي… .

یک آسیب‌شناس: قاتل آتنا و بنیتا را سریع اعدام نکنید

محمدی: ارتباط صدا و سیما با بدنه جامعه قطع است | خانواده و آموزش و پرورش ناتوانند

 

کوروش محمدی، رییس انجمن آسیب‌شناسی اجتماعی ایران، درباره قتل‌ها و خشونت‌های اخیر معتقد است: هنوز به بحران نرسیده‌ایم اما این موارد التهاب‌هایی است که باید به فکر درمان آنها باشیم.

 

فهیمه حسن‌میری: قتل و جنایت و دزدی و آدم‌ربایی، در هفته‌های اخیر موضوعاتی بوده که نصیب آنهایی شده که اخبار را دنبال می‌کردند یا حتی آنها که علاقه‌ای به ورق زدن صفحه حوادث روزنامه‌ها نداشته‌اند اما در جریان اطلاع‌رسانی سریع و گسترده اخبار در شبکه‌های اجتماعی قرار گرفتند و هرچه خواستند کمتر بدانند، اتفاقات بیشتری رخ داد و آرامش ذهنی‌شان را به هم ریخت. از آتنا و بنیتا کودکان معصومی که جانشان را از دست دادند گرفته تا سربازهایی که به سوی سربازان دیگر شلیک کردند و حتی خبرهای تکان‌دهنده قتل کودکان به دست پدر و مادرشان و همسرکشی‌ در شهرهای مختلف آن هم درست در یک روز.

همه این موارد باعث شد موجی از اندوه و تاسف و در عین حال سوال برای افراد جامعه به وجود بیاید که دچار بحران اجتماعی شده‌ایم یا این فقط یک همزمانی ناگوار و نامبارک است. این زمزمه‌ها مطرح می‌شد که قبلا هم چنین مواردی بوده اما حالا سرعت گردش اطلاعات به وسیله اینترنت آنها را پررنگ‌تر جلوه می‌دهد یا این که نه، واقعا تعدد این خشونت‌ها بیشتر شده. برای بررسی این مسائل، با کوروش محمدی، رییس انجمن آسیب‌شناسی اجتماعی ایران گفت‌وگو کردیم. او معتقد است اگر می‌خواهیم چنین اتفاقاتی را کمتر شاهد باشیم، نباید فقط به صورت هیجانی با آنها برخورد کنیم و بلافاصله پرونده آنها را ببندیم، بلکه لازم است پرونده اتفاق‌های اینچنینی باز باشد تا ریشه‌ها را پیدا کنیم؛ اتفاقی که در موارد خشونت‌های قبلی نیفتاده، مثل بیجه، مثل خفاش شب؛

قتل‌های خانوادگی، خشونت‌های اخیر، كودك‌آزاری‌ و كودك‌ربایی، همه این اتفاقات كه به فاصله كمی اتفاق افتاده و به تیتر رسانه‌ها تبدیل شده، این سوال را به وجود می‌آورد كه این موارد به طور اتفاقی همزمان شده یا نشان‌دهنده یك بحران اجتماعی است؟

موافق این نیستم كه بگوییم دچار بحران اجتماعی شده‌ایم اما نمی‌شود این را هم گفت كه همه این موارد اتفاقی هستند، این خشونت‌ها به ما نشان می‌دهد كه دچار شرایطی شده‌ایم كه جامعه ما از یكسری الگوهای خشونت تبعیت می‌كند. این الگوهای خشونت باعث شده قتل‌های گاهگاهی با تعداد بیشتری و با خشونت بیشتری اعمال شود، به عنوان مثال این را می‌بینیم كه موارد زیادی از این قتل‌ها درباره اعضای خانواده اتفاق افتاده مانند پدری كه فرزند یازده‌ماهه‌اش را كشت یا اتفاق افتادن دو مورد قتل همسر و مادرهمسر یا مادری كه چند وقت قبل فرزندانش را كشته بود. بعضی از این موارد حتی فجایع انسانی هستند و نامشان از خشونت فراتر است، بنابراین در مرحله هشدار هستیم كه الگوهای خشونت در حال تقویت است.

اگر الگوهای خشونت در حال تقویت است چطور به مرحله بحران نرسیده‌ایم؟

ببینید، هنوز می‌توانیم بگوییم جامعه ما آرام است و نمی‌شود گفت دچار بحران جدی شده‌ایم، با این كه الگوهای خشونت توسط عده‌ای در حال پیروی هستند اما این عده هنوز كم هستند و هنوز این اتفاق برای كل جامعه نیفتاده است. با این حال باید این التهاب را جدی گرفت چون حتی همین موارد هم می‌تواند احساس ناامنی را ایجاد كند و به مردم این تصور را بدهد كه همه به جان هم افتاده‌اند، در حالی كه اینطور به این شدت هم نیست هرچند كه می‌گویم نباید به سادگی از كنار آن گذشت. اما آنچه باید به عنوان بحران از آن نام ببریم، در بحث خانواده است.

منظورتان از بحران در خانواده چیست؟

این كه متاسفانه می‌بینیم خانواده‌ها از الگوهای اخلاقی و تربیتی تبعیت نمی‌كنند و فاقد دیدگاه‌ها و روش‌های خاصی در حوزه تربیتی هستیم. بنابراین به یك بازیابی مجدد از فضاهای اخلاقی نیاز داریم. در نظام تعلیم و تربیت هم الگویی كه شناخته شده و مبتنی بر دیدگاه‌های معتبر جهانی باشد نداریم. این در حالی است كه الگوهای سنتی خودمان را از دست داده‌ایم و در پروسه گذار از سنت به مدرنیته مانده‌ایم و دچار مشكلات جدی هستیم. نه فضای سنتی را داریم و نه از الگوهای روز بهره می‌گیریم. اگر همان نگاه سنتی را داشتیم كه با مذهب پیوند محكمی دارد، الان جامعه سالمتر و محكمتری در مواجهه با بحران‌های اجتماعی از جمله خشونت داشتیم اما آنها را از دست داده‌ایم و چیزی هم جایگزینشان نشده بنابراین می‌بینیم كه به سادگی بیشتری نسبت به گذشته سنتی خودمان، علیه فرزند و همسر و خواهر و برادر دست به خشونت می‌زنیم.

اما مواردی مانند قتل آتنا و بنیتا یا سربازی كه دیگران را به رگبار بست خشونت خانوادگی نبودند.

اینها هم ریشه در همان دارد كه نظام تربیتی ما به طور كلی ناقص است، علاوه بر این كه خانواده نمی‌تواند نقش خودش را به خوبی ایفا كند، آموزش و پرورش هم در انجام این كار ناتوان باقی مانده. وقتی افراد با الگوی تربیتی سالم و با نگاهی مبتنی بر مهارت‌های ارتباطی صحیح تربیت نشوند، نتیجه‌اش می‌شود همین كه در مواجهه با هر چالش و مشكل روزمره دست به خشونت بزنند. نظام تعلیم و تربیت ما نظام مهارت‌آموزی نیست، موضوع بنیتا و آتنا و دیگر موارد ناراحت‌كننده اخیر به این برمی‌گردد كه قاتلانشان از الگوهای تربیتی خانوادگی و اجتماعی غیرسالم بهره برده‌اند. بنابراین همانطور كه گفتم باید بازتعریفی در اصول تربیتی داشته باشیم و ضمن این كه از اصول سنتی و مذهبی بهره می‌گیریم، از دانش روز دنیا در مهارت‌آموزی به افراد جامعه هم بهره‌مند شویم كه بحران‌های روانی و اجتماعی كمتری را شاهد باشیم. در كنار این اقدامات بلندمدت،‌ باید برای التیام روحیه اجتماعی كه اتفاقات اخیر باعث شده احساس ناامنی كنند هم كارهایی در كوتاه‌مدت و میان‌مدت انجام شود.

برای كاهش این احساس ناامنی باید چه كار كرد؟ مخصوصا بعد از قتل آتنا و بنیتا موج زیادی از نگرانی و اضطراب خانواده‌ها را در بر گرفت.

یكی از مهمترین كارهایی كه می‌شد انجام داد این بود كه صداوسیما در این زمینه وارد شود اما صداوسیما ارتباطش با بدنه جامعه قطع است و نه تنها در این موارد بلكه در موارد قبلی هم نشان داده كه نتوانسته نقش موثری در سلامت روان جامعه داشته باشد. حتی می‌توانم بگویم صداوسیمای ما خودش در این زمینه مقصر است چون نتوانسته نیازسنجی صحیحی داشته باشد و با تولید برنامه‌های كم‌مخاطب، آنها را به فیلم‌ها و سرالد‌های ماهواره‌ای رخ داده كه با آموزه‌های اجتماعی و فرهنگی ما مغایر هستند در نتیجه افراد را در تناقض‌ها و تعارض‌های گوناگونی قرار می‌دهد كه نتیجه آن آسیب‌های اجتماعی می‌شود. صداوسیمای ما صرفا اقتصادمحور شده و در این صورت نمی‌تواند به نیازهای مخاطبین پاسخ دهد یا حتی در موارد ضروری كه نیاز است التیام روحی برای جامعه به همراه داشته باشد، از واقعیت فرار كرده،‌ آن را كتمان می‌كند و اعتماد مخاطب را از خودش سلب كرده و در مرحله بعد نمی‌تواند كارایی لازم را برای بهبود روحیه اجتماعی و احساس امنیت و همبستگی و همچنین آموزش‌های ضروری در مواجهه با موارد مشابه داشته باشد.

در عین حال می‌بینیم كه با وجود سكوت صداوسیما، سایر رسانه‌ها این اخبار را پوشش می‌دهند، عده‌ای می‌گویند این تعداد زیاد خبر ناگوار به دلیل این است كه این اتفاق‌ها بیشتر شده و عده‌ دیگری می‌گویند به دلیل سرعت و گسترش اطلاع‌رسانی است كه بیشتر در جریان اخبار حوادث قرار می‌گیریم. نظر شما در این مورد چیست؟

هر دوی این موارد می‌تواند باشد، هم این كه سرعت اطلاع‌رسانی گسترش پیدا كرده هم این كه این خشونت‌ورزی‌ها شدت گرفته، اما مساله اینجاست كه جامعه ما احساسی و گذرا با این موارد برخورد می‌كند و بعد به زودی از كنار آنها می‌گذریم. حادثه پلاسكو الان كجاست؟ كجای جامعه ما قرار دارد؟ قطار سمنان، حادثه اراك، معدن‌چی‌ها، فهرج كرمان، اینها كجای جامعه یا حتی تصمیم‌گیری‌های مسئولان قرار دارد؟ ضمن این كه برخورد قاطع قضایی با این موارد انجام می‌شود، این موارد باید پرونده‌شان روی میز كارشناس‌ها و مسئولان باز باشد و خروجی بررسی آنها را ببینیم. اینها هر كدام موارد جامعه‌شناسی هستند كه در عین حال كه تهدید هستند،‌ فرصتی برای پیشگیری از وقوع موارد مشابه به شمار می‌روند.

سوال دیگری كه مطرح می‌شود این است كه چرا اخبار قتل و حوادث و تجاوز اینقدر مورد استقبال مخاطبان رسانه‌ها قرار می‌گیرد، می‌بینیم كه در حالی كه مردم از چنین اتفاقاتی ابراز انزجار می‌كنند، پركلیك‌ترین مطالب به حوادث اختصاص دارد و در شبكه‌های اجتماعی هم مدام این اخبار دست به دست می‌شود و با هیجان آن را برای همدیگر تعریف می‌كنند.

اینها به دلایل مختلفی برمی‌گردد؛ یكی از این دلایل این است كه سطح دانش و آگاهی در جامعه پایین است و افراد نمی‌دانند در مواجهه با هر اتفاقی باید چه رویكردی داشته باشند، دچار هیجانات آنی می‌شوند و می‌خواهند آن اتفاق را حتی به شنیع‌ترین شكل ممكن برای دیگران بیان كنند، در حالی كه دانستن هر خبری مناسب هر سن و گروه اجتماعی نیست، درباره قتل آتنا و بنیتا هم دیدیم بعضی خانواده‌ها به جای این كه خانواده‌ها خودشان مطلع شوند و اخبار را دنبال كنند، این مباحث را به سطح خانواده كشانده و در بین كودك و نوجوانشان بدون دانستن ابعاد روانی و اجتماعی آن مطرح می‌كردند. دلیل دیگر این است كه به قدری شادی و نشاط وجود ندارد كه مردم از هر خبری برای گرفتن هیجان حتی هیجان كاذب استقبال می‌كنند و در عین حال به همان دلیل كه اشاره كردم صداوسیما شفافیت، سرعت و صراحت لازم را ندارد، به هر خبری از هر منبعی كه برسد استناد می‌كنند و مدام تشنه دانستن درباره ابعاد بیشتری از ماجرا هستند كه گمان می‌كنند در حال پنهان شدن از آنهاست و خودشان باید آن را كشف كنند. درواقع وقتی مسئولین و رسانه‌ها شفافیت و صداقت را در پیش بگیرند و به جای انعكاس صرف اخبار، به ابعاد مختلف آن هم پرداخته شود، خواهیم توانست در عین حال كه اخباری را به اطلاع مردم می‌رسانیم، آموزش پیشگیری از بروز آن اتفاق‌ها را هم به آنها بدهیم. من با كتمان كردن اخبار حوادث مخالفم ولی به نظرم این شیوه بازنمایی اخبار حوادث هم درست نیست چون نمی‌تواند آموزنده باشد و تنها نگران‌كننده است و حتی می‌تواند افرادی را كه مستعد ارتكاب چنین جرایمی هستند تحریك كند.

به عنوان رییس انجمن آسیب‌شناسی اجتماعی فكر می‌كنید با شروع كار دولت جدید، برای پیشگیری و كاهش این نوع خشونت‌ها چه كارهایی باید در اولویت باشد؟

به این دلیل كه بخشی از این حوادث ناشی از عدم سلامت روانی افراد است، من پیشنهاد می‌كنم پایشی برای بررسی اختلالات روان به طور جدی در نظر گرفته شود و نهادهایی مثل وزارت بهداشت همانطور كه بر سلامت جسمی افراد تاكید و تمركز می‌كنند، ارزیابی كنند كه چه مقدار افراد دچار اختلالات و بیماری‌های روان هستند كه لازم است مورد مشاوره‌های رایگان یا ارزان‌قیمت قرار بگیرند. از طرف دیگر توصیه‌ای كه به دستگاه قضایی و نهادهای پژوهشی دارم این است كه خیلی هیجانی با اشخاصی مانند قاتل آتنا و بنیتا و سایر موارد اینچنینی برخورد نكنند، سریع به اعدام آنها فكر نكنند، روی عوامل فردی و اجتماعی چنین اتفاقاتی كه افتاده با حضور كارشناسان اجتماعی و روانشناسان بررسی كنند و ریشه‌ها را پیدا كنند نه این كه صرفا به حذف فیزیكی تمركز شود. این همان اتفاقی است كه درباره خفاش شب هم افتاد، برای پاسخ دادن به هیجانات اجتماعی سریعا اعدام شد و ریشه‌ها و عوامل این اتفاق نادیده گرفته شد در حالی كه با گفت‌وگو با او می‌توانستیم علت‌های اتفاقات مشابه را دریابیم و مانع بروز موارد مشابه شویم. توصیه دیگری كه به دولت دوازدهم دارم این است كه مباحث اجتماعی را در كنار حوزه‌های اقتصادی و سیاسی به صورت پررنگ دنبال كنند.

منبع : خبرآنلاین

هادی پرتوی، کارآفرین ایرانی‌الاصل و موسس خیریه Code

هفته نامه “شهر امید” در چهل و ششمین شماره خود نوشت:
هادی پرتوی کارآفرین ایرانی‌الاصلی است که با تاسیس شرکت Tellme Networks  پول هنگفتی را به دست آورد و در ادامه شرکت خود را در سال ۲۰۰۷ میلادی با عقد قراردادی به ارزش ۸۰۰ میلیون دلار به مایکروسافت فروخت.
 
پرتوی همچنین سرمایه‌گذاری‌های هوشمندانه‌ای در دراپ باکس، فیسبوک و Airbnb  انجام داد که ثروت او را به میزان قابل‌توجهی افزایش دادند.
ظرف چهار سال اخیر او تمام تلاش خود را انجام داد تا به‌واسطه پروژه دیگری به نام Code.org یک شرکت غیرانتفاعی که در زمینه آموزش علوم رایانه فعالیت دارد فرصت‌های تازه‌ای را در اختیار نسل جدید قرار دهد.
تلاش‌های پرتوی برای پیشبرد اهداف شرکت Code.org همزمان شده با دورانی که فعالیت‌های تولیدی در آمریکا به کمترین میزان خود رسیده و مشاغل مربوط به علم کامپیوتر با کمبود شدید نیروی انسانی روبه‌روست.
هادی پرتوی در این باره می‌گوید: «من شخصا باور دارم که مشاغل تولیدی دیگر احیا نخواهند شد و روز به روز به سمت خودکار شدن پیش می‌روند. بنابراین بهتر است بخش‌هایی که بیشترین میزان رشد را دارند، یعنی همان رشته کامپیوتر را در کانون توجهمان قرار دهیم در واقع همخوانی میان مشاغل و مهارت‌ها به‌قدری اندک است که مشاغل کنونی در این رشته به‌طور بالقوه می‌توانند ۵۰ میلیارد دلار درآمدزایی داشته باشند.»
او در ادامه می‌گوید: «شرکت‌ها سعی می‌کنند افرادی را به استخدام خود دربیاورند که پیشتر در زمینه کامپیوتر کار کرده باشند، اما نمی‌توانند. تنها در دیترویت، فرصت‌های شغلی موجود برای مهندسان نرم‌افزار بیشتر از مشاغل تولیدی است و در کنار این موضوع حقوق این مهندسان هم دو برابر است.»
به‌تازگی، پرتوی ۴۴ ساله به همراه برادر دوقلویش علی، موسسه‌ای خیریه به نام Code.org را با یک وبسایت ابتدایی راه‌اندازی کردند. وبسایت حاوی یک ویدیوی کوتاه با این شعار بود: «هر کدام از دانش‌آموزان مدرسه‌ای حق دارند که علم کامپیوتر را فرابگیرند.»
اما اندکی بعد، اوضاع به‌کلی تغییر کرد؛ ظرف تنها یک هفته، حدود یک میلیون نفر که تقریبا ۲۰ هزار نفرشان را دانش‌آموختگان دانشگاه تشکیل می‌دادند، با این ایده همراه شدند.
پرتوی که بعد از مرگ جابز تصمیم گرفته بود قدم بزرگی را برای آموزش و موفقیت نوجوانان بردارد، ادامه می‌دهد:‌ « Code.orgدر ابتدا بیشتر جنبه سرگرمی داشت و پروژه‌ای مقطعی بود صرفا برای رساندن این پیام که علم کامپیوتر در حال تغییر دادن همه‌چیز در این دنیاست اما مدارس آمریکا هنوز آن را به بچه‌ها درس نمی‌دهند و دانش‌آموزان نیز مطالعه‌ای در این باره ندارند.»
در هر حال، ایده پرتوی مورد توجه قرار گرفت و تا الان در حدود ۱٫۸ میلیون نفر با امضای طوماری با آن همراه شده‌اند. پرتوی هم در ادامه بازنگری‌هایی را در ماموریت گروه خود انجام داد. در ابتدا بنا بود Code.org همه معلمان را ترغیب کند که با کمک کتابخانه طرح تدریس Code.org یک ساعت به دانش‌آموزان کامپیوتر درس بدهند و فرقی نداشت که رشته تحصیلی آن دبیر چه باشد.
البته قرار نیست که در جریان این آموزش‌ها، دانش‌آموزان کدنویسی یاد بگیرند و در مقابل مباحثی نظیر تاریخچه علم کامپیوتر به آن‌ها تدریس می‌شود.
پرتوی در ادامه می‌گوید: «تنها یک ساعت زمان می‌برد تا تشخیص دهید که این درس جالب‌تر از چیزی است که تصور می‌کردید و عملکردتان در آن آنقدرها هم بد نیست. یادگیری این مطالب برای دانش‌آموزان، خصوصا دختران به‌شدت سودمند است.»
از آن زمان تاکنون پرتوی با کمک تیم همراهش ماموریت  Code.org را بیش از پیش بسط داد تا ورای طرفداری از یک ایده خوب، در مقابل با کمک سازمان، نظام آموزشی آمریکا را در سطح مدرسه، منطقه آموزشی و ایالت متحول کند.
به گفته پرتوی تا الان تلاش‌های زیادی برای تغییر محتوای درسی مدارس آمریکا انجام شده است. او همچنین خاطر نشان کرد که در قرن حاضر، ارزش علم کامپیوتر حتی از زیست‌شناسی و شیمی نیز بیشتر است.
اما Code.org برای آنکه به معلمان کمک کند تا علم رایانه را در اختیار دانش‌آموزانشان قرار دهند نوعی محیط آموزشی اختصاصی را برای محصلان مقاطع ابتدایی و راهنمایی فراهم کرده است. حالا این سازمان، بزرگ‌ترین ارائه‌دهنده طرح درس در رشته کامپیوتر است.
Code.org  از زمان راه‌اندازی (چهار سال پیش) تا امروز توانسته از هر ۱۰ دانش‌آموز در سطح جهان، یک نفر را تحت پوشش فعالیت‌های خود قرار دهد که البته این رقم در آمریکا، یک از ۵ است.
در آمریکا، ۳۱ ایالت و بیش از ۱۲۰ شهر و منطقه آموزشی از آغاز تلاش‌های خود برای توسعه علم کامپیوتر در مدارس راهنمایی و ابتدایی خبر داده‌اند و در حدود دو هزار کلاس نیز درسی تحت عنوان اصول علم کامپیوتر برای آماده‌سازی دانش‌آموزان به‌منظور ورودشان به کالج تدریس می‌شود.
طبق گفته پرتوی، هدف از این کار آن است که تمامی مدارس درس کامپیوتر را به دانش‌آموزان تدریس کنند و همزمان گروه‌هایی که به لحاظ تاریخی کمتر در این زمینه فعالیت داشته‌اند (زنان، آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار و اتباع آمریکای لاتین) بتوانند به محتوای آموزشی در این رابطه دست پیدا کنند.
هادی پرتوی تنوع بخشیدن به محصلان رشته علوم کامپیوتر را هسته اصلی ماموریت Code.org می‌داند و اظهار داشت که این تنوع هم می‌تواند نژادی باشد و هم اقتصادی و هم جنسیتی.
او ادامه می‌دهد: «ما برای رسیدن به این هدف تمرکز خود را روی دانش‌آموزان مقطع ابتدایی و راهنمایی قرار داده‌ایم و در نتیجه برای مشاهده نتایج این طرح در عرصه کسب و کار هنوز اندکی زود است.»
گفتنی است در ابتدا بودجه Code.org توسط دوقلوهای پرتوی تامین می‌شد که تاکنون حدود دو میلیون دلار را صرف این پروژه کرده‌اند. حالا اما این گروه بالغ بر ۵۰ کارمند دارد و بودجه سال ۲۰۱۶ آن نیز برابر با ۱۹٫۳ میلیون دلار عنوان شده است.
از جمله بزرگ‌ترین نام‌های مشارکت‌کننده در پروژه خیریه Code.org می‌توان به بزرگانی نظیر مایکروسافت، فیسبوک، گوگل، موسسه خیریه خانوادگی بالمر و شبکه امیدیار اشاره کرد که البته برخی میلیاردرهای عرصه تکنولوژی نظیر بیل گیتس، مارک زاکربرگ و جف بزوس را نیز شامل می‌‌شود.
پرتوی می‌گوید: « Code.orgزندگی شبانه‌روزی و تمام رویای من است.» آنطور که پرتوی می‌گوید او هفته‌ای ۶۰ ساعت از وقت خود را بدون دریافت حقوق در این موسسه غیرانتفاعی صرف می‌کند.

آموزش تنها حربه برای ارتقای فرهنگ رانندگی

نویسنده: حسن عشایری*

آمارها نشان می دهد که در ۹۰ -۹۵ درصد تصادفات، رفتار انسان، عامل تعیین کننده است و رفتارهای ضد اجتماعی با خشونت در رانندگی و نحوه رانندگی خشن نیز با تصادفات رابطه مستقیم دارد. در این راستا بررسی‌های متعددی درباره ارتباط بین ویژگی های شخصیتی و رفتار رانندگی صورت گرفته است. به نظر می‌رسد، عناصر خاصی از شخصیت باعث رفتارهای قانون‌شکنانه در رانندگی می‌شود، از این رو این رفتارها منجر به برآورده شدن برخی از نیازهای شخصی فرد شده است، هرچند که با سیستم قانونمند محیط اطراف مغایرت دارد. محققان ترافیک معتقدند بیش از ۹۰ درصد تصادفات تا اندازه‌ای به دلیل شخصیت راننده و وابسته به رفتارهای اوست.

بررسی روند تسریع تردد افراد

در گذشته بشر چندان با تکنولوژی آشنا نبود و فقط با چهارپا تردد می کرد. در این شیوه قدرت چهار پا نیز به حدی نبود که بتواند به شدت وسایل حمل نقل عمومی تردد کند. در اصل استفاده از وسایل حمل و نقل با هدف تسریع در تردد و حتی اعمال قدرت افراد به وجود آمد. روانشناسان معتقدند انسان با تصاحب یک وسیله نقلیه امکان پیشروی به دیگر ابعاد زندگی، اجتماعی و… را به خود می دهد. به بیان دیگر برخی افراد در رانندگی با خودروی خود حتی اتوبان، خیابان و جاده را نیز از آن خود می دانند. تاکنون بارها درباره تاثیر رانندگی صحبت شده است. این در حالی است که حتی مدل ماشین هم به فرد هویت می دهد و این امر یک مساله روانکاوانه است. در ابتدا ورود اتومبیل به صحنه زندگی بشر باعث تسریع تردد او شده بود. این وسیله در کنار خدمت به جامعه صنعتی برای افراد باعث گذران اوقات لذت بخش نیز شده بود. در اصل اتومبیل باعث گسترش امکانات در بین افراد می شود. اما با گذشت زمان فرهنگ داشتن اتومبیل تغییر کرده است. برای مثال در مرحله ای از زندگی مساله سرعت در ماشین منجر به انجام تسریع امور می شد، اما در شرایط کنونی همین امر منجر به بروز آسیب های متعدد می شود. از سوی دیگر با بررسی مشکلات زیست محیطی باید گفت اتومبیل باعث آلودگی محیط زیست می‌شود و این امر سلامت شهروندان را به خطر می اندازد. در کشور ما به دلیل عدم به کارگیری فرهنگ مناسب رانندگی آمار تصادفات رو به افزایش است. این در حالی است که یکی از وظایف شهروندی مدرن رعایت اصول رانندگی است. برای مثال در کشور ژاپن شخص متقاضی خرید ماشین ابتدا باید فضای پارکینگ را معرفی کند تا شرکت های خوردرو ساز اتومبیل را در اختیار او قرار دهند، اما در کشور ما شرکت‌های خودروساز با شرایط و تسهیلات گوناگون خودرو تولید کرده و آن را در اختیار همگان قرار می‌دهند و این امر باعث شده تا در برخی خانواده‌ها شاهد سه تا چهار ماشین باشیم.

 

ماشین و رانندگی همچون شمشیر دولبه

بر اساس بررسی های روانکاوی قدرت به وسیله در دست داشتن تریبون، اسلحه، خریداری اتومبیل و… به‌وجود می‌آید. ماشین با دارا بودن قدرت و سرعت برای صاحب آن فضای شخصی محسوب می شود. این امر می تواند به راننده هویت کاذب دهد. اگر در این شرایط راننده توانایی دسترسی به اهداف خود از طریق قانون را نداشته باشد ممکن است به خود اجازه ورود به حریم دیگران را بدهد. با توجه به چگونگی رانندگی در کشور باید گفت که این مقوله به نوعی باعث ترویج بی فرهنگی در جامعه شده است. برای هر انسان حرکت‌کردن جزو فضای فیزیولوژیکی محسوب می شود و به کارگیری این آهن پاره فعالیت بشرامروز را محدود کرده است. انسان ذاتا قدرت طلب است و این طلب قدرت همیشه به جباریت و استبداد تبدیل می شود. برای مثال در کشور سوئیس از چوب و دیگر وسایل ماشین درست می‌کنند و از سنین مهد کودک به کودکان چگونگی تردد را می‌آموزند. این مقوله جزو آموزش همگانی محسوب می‌شود. در کشورهای پیشرفته کم و کیف توجه به رانندگی و حقوق شهروندی نیز جزو اولویت ها قرار دارد. این نوع آموزش ها باعث شده تا کودکان بدانند که ماشین با تمام کارکرد مثبتش می تواند یک وسیله خطرناک هم باشد. این نوع آگاهی باعث کاهش تعداد آسیب‌دیدگان سوانح رانندگی در کشور می‌شود. با بررسی آمار تصادفات جاده‌ای باید گفت که مردم ما با مشاهده چند روز تعطیل در تقویم، شمال کشور را به عنوان مقصد سفر خود انتخاب می کنند. جاده ها در این روزها با صدمات، تصادفات و حوادث گوناگونی همراه است. با وجود هشدارها از سوی اداره راهنمایی و رانندگی و نیروی انتظامی اما همچنان تلفات جاده‌ای در کشور از شدت فراوانی برخوردار است.

 

بروز رفتار ضد فرهنگ زرنگی نیست

در کلانشهر تهران برخی از رانندگان برای ماشین‌های خود به جای به کارگیری از بوق معمولی از بوق‌های شیپوری استفاده می کنند. این در حالی است که به‌کارگیری این ابزار به هیچ عنوان اصولی نیست و این وسایل غیر مجاز باعث بروز آلودگی‌های صوتی می‌شود. در این شرایط خودتان قضاوت کنید چگونه می‌توان مردم را در رعایت اصول رانندگی تشویق کرد؟ با توجه به وضعیت فیزیولوژیکی بدن باید گفت انسان در شرایط نامساعد کنترل رفتارش را از دست می دهد و این امر باعث بروز استرس و آسیب‌های قلبی می‌شود. در ضمن در بین برخی ایرانی‌ها هرگونه سر پیچی از قانون به نوعی شجاعت و زرنگی محسوب می‌شود. اغلب ایرانی‌ها در کنار عدم رعایت فرهنگ رانندگی ضد فرهنگ را نیز ترویج می دهند. در ضمن مقوله معاینه فنی هم یکی دیگر از اصول مهم در رانندگی محسوب می شود.

 

نوکیسه‌ها با زندگی مردم چه می‌کنند؟

امروزه افراد نوکیسه سوار بر ماشین‌های میلیاردی نه تنها توجهی به رعایت فرهنگ تردد نمی کنند، ‌بلکه زندگی دیگر افراد جامعه هم برایشان چندان مهم نیست. از لحاظ روانشناسی این افراد عقده ای محسوب می شوند، چون آنها هیچ تولیدی نداشته و فقط مصرف کننده هستند. در اصل آنها خیابان را جزو املاک خود می دانند. این نوع افراد با به کارگیری بلندگوهای گوش‌خراش و پخش موسیقی مبتذل در نیمه‌های شب باعث سلب آسایش همسایه ها می شوند. با این تفاسیر باید گفت رعایت فرهنگ فقط به رعایت اصول رانندگی محدود نمی شود، بلکه همه ابعاد زندگی افراد را در بر می گیرد. برای بها دادن به فرهنگ رانندگی در کشور باید از نهاد آموزش و پرورش برای آموزش حقوق شهروندی کمک گرفت.

 

* پژوهشگر مسائل اجتماعی

منبع: آرمان

بررسی تبعات اجتماعی بی‌خانمانی؛ تو فکر یک سقفم

نویسنده : سعیده علیپور
 

روی کاغذ، تصویر یک خانه کشیده است، بدون هیچ خلاقیتی. از همان‌ها که بچه‌ها می‌کشند. خانه‌ای با شیروانی و دودکشی روشن که خبر از اجاقی برقرار می‌دهد و دخترکی خوشحال، زل زده به روبه‌رو و طناب‌بازی می‌کند؛ اما این نقاشی را نه کودکی که مرد میانسالی کشیده است. می‌گوید: «این‌جور نقاشی‌ها را دوست دارم. چون همیشه آدم‌هایش خانه دارند.»
«م- س» دبیر ادبیات دبیرستان پسرانه‌ای در شمال تهران را دو سال پیش ملاقات کردم. آن‌قدر پراکنده از روزگارش می‌گفت که به نظرم چاپ‌شان محلی از اعراب نداشت؛ اما حالا، «م- س» از پس خاطرات ذهن قوام آمده، بیرون می‌آید تا نقش حیاتی‌اش را بازی کند. نقش یکی از هزاران آدمی که خانه ندارند و در حسرت داشتن یک سقف هر روز از متن شهرها به حاشیه رانده می‌شوند.

خانه‌اش جایی در یکی از خیابان‌های شهرری بود. اصرار داشت خانه‌اش را نشان بدهد. معلم ادبیات با ۲۵ سال سابقه تدریس در آموزش و پرورش در حالی که خانواده‌اش ترکش کرده بودند، در تک‌اتاقی، در خانه‌ای که به قول خودش خانه «قمرخانم» بود، زندگی می‌کرد، البته نه شبیه آن اما به همان شلوغی. او گفت: «همسرم به دلیل مشکلاتی که هر سال برای اسباب‌کشی خانه استیجاری داشتیم، ترکم کرده و به خانه پدرش رفته است. حق هم داشت، خسته شده بود، من هم خسته شدم.»
حالا آمده به این گوشه شهر تا به قول خودش مجبور نباشد همه حقوقش را پای کرایه خانه بدهد و بتواند حداقل خرج دانشگاه و دخترش و مدرسه پسرش را برای همسرش بفرستد.
مثل او کم نیستند؛ افرادی که نداشتن مسکن آنها را از متن شهر به حاشیه شهر کشانده است. براساس آمار، ۳۳ درصد از مردم ایران توان تامین حداقل‌های اولیه برای محل سکونت خود را ندارند و این موضوع آنها را به حاشیه شهرها می‌کشاند و امنیت روانی و اجتماعی آنها را تهدید می‌کند. کارشناسان می‌گویند وقتی تعادل در سطح درآمد و امکانات از بین می‌رود، علاوه‌بر مهاجرت از روستاها، عده‌ای از اقشار شهری نیز به دلیل تهی‌دستی به بیرون از شهر پرتاب می‌شوند و این مساله حاشیه‌نشینی را هر روز بیشتر می‌کند.
 برخی می‌گویند ۱۸ میلیون نفر، اما آمار رسمی از سکونت ۱۱ میلیون نفر در حاشیه شهرها یا همان سکونتگاه‌های غیررسمی خبر می‌دهد. این در حالی است که تجمع افراد آسیب‌پذیر و فقیر در کنار هم و البته زندگی در حاشیه بی‌قانون شهر، آسیب‌های اجتماعی فراوانی را در پی دارد که یکی از تهدیدهای اصلی کلانشهرها محسوب می‌شوند.

 

 آیا مسکن اجتماعی مشکلات را حل می‌کند؟

 
سال‌هاست که دولت‌های مختلف سعی کردند برای حمایت‌ اجتماعی از اقشار آسیب‌پذیر برنامه‌هایی اجرا کنند، طرح‌هایی که عاقبت با اجرای مسکن مهر به بیراهه کشیده شد و نه‌تنها مشکل افراد فاقد مسکن را حل نکرد که با جانمایی‌های اشتباه، حتی به افزایش مهاجرت و حاشیه‌نشینی نیز دامن زد. این موضوع در دولت یازدهم با هدف تامین مسکن اقشار کم‌درآمد، دنبال شد. طرحی با نام «مسکن اجتماعی» که به گفته دست‌اندرکارانش، قرار نیست یک‌شبه و بدون مطالعه سبز شود، بلکه اجرای آن حدود ۱۰ سال زمان نیاز دارد.
این طرح که از سوی وزارت مسکن و شهرسازی و با همکاری وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی اجرا خواهد شد، اقشار آسیب‌پذیر زیر پوشش بهزیستی، کمیته امداد و سازمان تامین اجتماعی را شناسایی و واحدهای استیجاری و ملکی در اختیارشان قرار می‌دهد.
سعید سادات‌نیا، کارشناس معماری و شهرسازی با بیان اینکه هدف‌گیری مسکن اجتماعی، اقشار تهی‌دست جامعه است، به «فرهیختگان» می‌گوید: «در فرانسه چهار نسل مختلف از مسکن اجتماعی تجربه شده و اشتباهات و تجارب ارزنده‌ای داشت، به‌طوری که از ساخت مجتمع‌های جداگانه برای این اقشار آغاز شد و عاقبت به این روش ختم شد که واحدهایی در دل واحد‌های مسکونی عمومی به این اقشار داده شود. مثلا اگر مجتمع صدواحدی ساخته می‌شود، براساس قانون، بخشی از واحد‌ها باید در اختیار افراد تهی‌دست قرار گیرد و این موضوع علاوه‌بر اینکه جلوی تضادهای اجتماعی را می‌گیرد، بخشی از کارها را در قالب مسئولیت اجتماعی به بخش خصوصی واگذار می‌کند و از هزینه‌های دولت می‌کاهد.»  

 

بنیان خانواده زیر یک سقف

 
البته در این میان برخی هم معتقدند دولت‌ها نباید تنها بخشی از دهک‌های پایین جامعه را ببینند؛ چراکه در کشور ما دهک‌های میانی جامعه نیز درگیر مساله مسکن هستند. علیرضا رفیعی، جامعه‌شناس، با بیان اینکه حاشیه‌نشینی معضل امروز جامعه است، به «فرهیختگان» می‌گوید: «مجلس و دولت باید در سیاستگذاری‌های خود به حوزه مسکن توجه جدی داشته باشند؛ چراکه بی‌خانمانی تبعات روانی و اجتماعی زیادی به دنبال دارد و اساس حفظ بنیان خانواده را گاهی زیر سقفی مشترک تعریف می‌کنند.»
براساس استانداردها، باید ۱۵ درصد از سبد خانوار به بحث مسکن اختصاص پیدا کند. حال به گفته رفیعی، دولت با توجه به این حجم از اقشار ناتوان در تهیه مسکن، چه تمهید حمایتی می‌تواند در پیش بگیرد؟ جز اینکه راهکاری برای بهبود وضعیت مسکن بیندیشد و پس از حل مشکل اقشار میانی جامعه، برنامه‌های حمایتی از دهک‌های پایین را اجرا کند؛ چراکه در غیر این صورت ممکن است میل افراد برای پیوستن به دهک‌های پایین برای کسب مسکن زیاد شود.

 

منبع: فرهیختگان

آموزش تا چه حد می‌تواند در کاهش فقر موثر باشد؟

نویسنده: شهرام جمالی

 

شرایط ناعادلانه و غیر انسانی محیط زندگی انسان فقیر، او را وادار به تلاشی دائم و دردناک برای تداوم حیات می‌کند. این شرایط در بدو تولد و به طور ناخواسته بر کودک فقیر تحمیل می‌شود و او در سراسر زندگی خود باید با محیط اطراف در ستیز باشد. اما جامعه برای او چه می‌کند، جامعه‌ای که در تحمیل شرایط بر فرد نقش بسزائی داشته است. آیا او را در این مبارزه یاری می‌دهد و راهی برای نجات از فقر پیش پای او می‌گشاید؟ آیا مبارزه را برای او دشوارتر و موانع را بیشتر و شدیدتر می‌کند؟ آیا او را بی‌تفاوت و بی‌اعتنا به حال خویشتن وامی‌گذارد؟ فرد فقیر تا چه حد می‌تواند با کسب تحصیلات رسمی، خود را از گرداب فقر نجات دهد و سرنوشتش را دگرگون کند؟ آیا آموزش و پرورش با فراهم آوردن زمینه ترقی برای طبقات پائین، موجب کاهش فاصله طبقاتی (و در نتیجه کاهش فقر) می‌شود و یا خود به باز تولید ساختارهای اجتماعی موجود در جوامع کمک می‌کند؟ آیا در وضعیت آموزش وپرورش نوعی تناقض ملاحظه می‌شود؟ یعنی در عین حال که گاه موجب تحرک طبقاتی افرادی از طبقات پائین می‌شود، به حفظ موقعیت طبقاتی کل جامعه نیز کمک می‌کند. شاید نتوان پاسخی صریح برای این پرسش‌ها یافت. گزارش پیش رو سعی دارد با اتکاء به نظر کارشناسان ، تا حدودی به ارتباط بین آموزش و فقر در کشورمان بپردازد.
 

در جوامع توسعه‌یافته، افراد فقیر سواد پایین دارند

 
در سراسر جهان، این مسئله اثبات شده است که ارتقای میانگین سطح تحصیلات شهروندان، احتمال یافتن مشاغل را افزایش می‌دهد‌، هر چند الزاما دستمزدها برای افراد تحصیل‌کرده بیشتر نخواهد بود اما دستکم می‌توان این‌طور گفت که احتمال ناچیزی وجود دارد که خانواده‌های تحصیل‌کرده، در «فقر شدید» غوطه‌ور شوند. بنابر گفته کارشناسان، افراد دچار «فقر شدید» در جوامع در حال توسعه، معمولا افرادی با سطح سواد پایین هستند و بخش بزرگی از آن‌ها حتی تحصیلات ابتدایی را به پایان نرسانده‌اند. به این ترتیب امری که به اثبات رسیده این است که توسعه آموزش، نقشی کلیدی در کاهش «فقر شدید» دارد.

 

آموزش می‌تواند فقر را کاهش دهد

 
بسیاری از کارشناسان بر این باورند که سرمایه‌گذاری در بخش آموزش می‌تواند تاثیرات مثبت اقتصادی و اجتماعی متعددی داشته باشد.آموزش، عموما یکی از ابزارهای قدرتمند برای کاهش فقر، تقویت رشد اقتصادی، ایجاد محیط رقابتی و سالم محسوب می‌شود. نهادهای آموزشی، شهروندان را برای مشارکت در فعالیت‌های مرتبط با زندگی اجتماعی از جمله فعالیت‌های اقتصادی آماده می‌کنند. سرمایه انسانی یکی از مولفه‌‌های مهم رشد اقتصادی پایدار است و ارتقای مثبت سطح سرمایه انسانی هم از طریق توسعه آموزش امکان پذیر است.

 

آموزش، باید فرصت شغلی را زیاد کند

 
از سوی دیگر، آموزش شهروندان جامعه می‌تواند به افزایش فرصت‌های شغلی منجر شود. به عبارت دیگر، افزایش سرمایه انسانی هر فرد، باعث می‌شود فرصت‌‌های شغلی بیشتری در دسترس او باشد و در نتیجه میزان نیاز او به جست‌وجو برای یافتن شغل را کاهش می‌دهد.

 

زندانیانی که بی‌سواد ماندند باز هم مرتکب جرم شدند

 
به اعتقاد کارشناسان مسائل آموزشی، آموزش همچنین بر رفتار مردم تاثیر می‌گذارد و به نظر می‌رسد که با افزایش آموزش و سطح تحصیلات، میزان ارتکاب انواع جرائم نیز کاهش خواهد یافت. برای مثال زندانیان بی‌سواد یا کم‌سوادی که در طول دوره زندانی بودن خود تحت پوشش آموزش قرار نگرفته و پس از پایان دوره مجرمیت خود همچنان بی‌سواد یا کم‌سواد هستند، احتمال بیشتری وجود دارد که دوباره مرتکب جرم شوند. این مسئله می‌تواند هزینه‌های زیادی را بر نظام قضایی یک کشور وارد کند.

 

منفعت تحصیل زنان

 
از سوی دیگر، فعالان حقوق زنان، معتقدند که «افزایش تعداد زنان تحصیل‌کرده به کاهش رشد جمعیت کشور، افزایش مراقبت‌های بهداشتی از کودکان و مشارکت زنان به عنوان نیروی کار منجر می‌شود که می‌تواند به افزایش درآمد خانواده‌ها کمک کند.»

 

کودکان خانواده‌های تحصیل‌کرده کمتر می‌میرند

 
میزان مرگ و میر کودکان در خانواده‌های تحصیل‌کرده بسیار کمتر از خانواده‌های با سطح سواد پایین است. همچنین بهداشت و سلامتی بیشتر کودکان، در ارتقای آموزش نسل بعد هم تاثیر مثبت می‌گذارد. به علاوه مادران تحصیل‌کرده از تحصیل فرزندان خود حمایت و به کیفیت آن توجه بیشتری می‌کنند.

 

بهره‌وری کارگران و جذب سرمایه

 
به اعتقاد کارشناسان مسائل اقتصادی، توسعه کمی و کیفی آموزش، تاثیرات مثبت زیادی را بر اقتصاد خواهد گذاشت. آموزش به کاهش فقر کمک می‌کند، بهره‌وری کارگران را افزایش می‌دهد و به تشکیل نیروی کار کارآمدتر و توانمندتر کمک می‌کند و به این ترتیب محیط اجتماعی مساعدی را فراهم می‌کند که می‌تواند در افزایش اقبال سرمایه‌گذاران خارجی، تاثیرگذار باشد.

 

آغاز یک نبرد دشوار در راه آموزش

 
کارشناسان مسائل آموزشی معتقدند که محدودیت‌های ناشی از بودجه خانواده مولفه مهمی است که بر آموزش و تحصیل کودکان نیز تاثیر می‌گذارد. حتی در صورت وجود مدارس باکیفیت و معلمان باتجربه نمی‌توان به آموزش کودکان فقیر امیدوار بود. زندگی در محیط و خانواده‌ای که با فقر دست و پنجه نرم می‌ کند و فقدان توانایی خانواده برای تهیه کتاب و لوازم‌التحریر و هزینه رفت و آمد به مدرسه، می‌تواند چشم‌انداز تحصیل کودکان خانواده‌های فقیر را با ابهام مواجه کند. فقدان منابع به این معنی است که کودکان فقیر باید برای دسترسی به امکاناتی که همسالان خود دارند، رهسپار نبرد دشواری بشوند. همچنین آموزش‌های غیررسمی که کودکان خانواده‌های فقیر در خارج از نظام مسلط آموزشی(محیط خانواده یا مکان‌‌های نامناسب) با آن مواجه می‌‌شوند نیز، ممکن است بر آموزش رسمی آن‌ها تاثیرات منفی بگذارد.

 

اثرات سوء فقر بر آموزش

 
فقر تقاضا را برای آموزش و تحصیل کاهش می‌دهد و می‌توان این طور گفت که ارتباط میان آموزش و فقر، ارتباطی دوسویه است: «فقر» هم یکی از «دلایل» و هم یکی از «اثرات» فقدان آموزش است. فقر خانواده‌ها می تواند یکی از دلایل مهم حضور کودکان در بازار کار و ترک تحصیل آن‌ها محسوب شود.

 

پرشدن کاذب ظرفیت دانشگاه‌ها و دورشدن از بازار کار

 
در کنار آموزش کودکان و نیروی کار، باید ساختار اقتصادی کشور را نیز اصلاح کرد تا از این طریق بنگاه‌های اقتصادی واقعا به نیروی کار ماهر و تحصیل‌کرده نیاز پیدا کنند. در غیر این صورت شاهد افزایش عرضه نیروی کار تحصیل‌کرده‌ای خواهیم بود که شغل متناسب با مهارت و آموزش خود پیدا نخواهند کرد(وضعیتی که اکنون در بازار کار ایران شاهد آن هستیم).به نظر می‌رسد که سرمایه‌گذاری در بخش آموزش عالی بدون توجه به ظرفیت‌های اقتصادی کشور، میزان سرمایه‌گذاری خارجی، میزان ارتباط آموخته‌های دانشگاه با نیازهای بازار کار، نبود قوانین انعطاف‌پذیر و شفاف، نرخ بیکاری و… فقط به افزایش رقابت برای حضور در دانشگاه‌ها و افزایش ظرفیت کاذب آن‌ها منجر می‌شود. در این صورت نه تنها به کاهش فقر کمک نکرده‌ایم بلکه افراد را برای مدت زمان طولانی از بازار کار دور نگاه خواهیم داشت.باید گفت که ارتباط میان آموزش و فقر، رشد اقتصادی و توزیع درآمد ارتباطی پیچیده است، زیرا برای تاثیر آموزش بر فقر و توسعه اقتصادی نباید فقط به برنامه‌ریزی برای توسعه آموزش و سرمایه‌گذاری در آن بسنده شود بلکه مولفه‌های اجتماعی- اقتصادی مانند فرصت‌های شغلی، ساختار اقتصادی کشور، سطح دستمزدها، میزان استفاده از فناوری‌های مدرن و… نیز در تاثیر آن نقش خواهند داشت.

 

منبع: همدلی

جذابيت آسيب‌های اجتماعی نوپديد برای جوانان

نویسنده: حسن موسوی چلك*

آسيب‌هاي اجتماعي پيوسته در همه جوامع از گستردگي و تنوع زيادي برخوردار بوده، هست و خواهد بود. از جمله ويژگي‌هايي كه در جامعه كنوني شاهد آن هستيم، گسترش تكنولوژي، دسترسي به اطلاعات و تحولاتي است كه از طريق فضاي مجازي ايجاد شد و منجر به ايجاد آسيب‌هاي اجتماعي در جوامع شد. ماهواره، فضاي مجازي و شبكه‌هاي اجتماعي به دنبال تاثير اينترنت در جوامع توسعه‌يافته آسيب‌هاي جديدي را ايجاد كرده كه در گذشته شاهد آن نبوديم. قبل از اينكه اينترنت به‌طور كامل در كشور و فرهنگ ما جا بيفتد موضوع جرايم اينترنتي مطرح شد. ما با گسترش فضاي مجازي با آسيب‌هايي مواجه هستيم كه قبل از گسترش اين فضاها با آنها برخورد كرديم. به همين دليل جوامع هميشه در معرض آسيب‌هاي اجتماعي نوپديد هستند. آسيب‌هايي كه به يك معنا در گذشته چندان مهم نبود، اما در زمان فعلي گسترش آن افراد زيادي را درگير خود كرده است. معني نوپديد بودن اين آسيب‌ها اين نيست كه در گذشته اين آسيب‌ها وجود نداشته‌اند، بلكه آسيب‌هاي اجتماعي كه در همه زمان‌ها شاهد گسترش آن هستيم در برخي زمان‌ها و به واسطه برخي تحولات رشد و نمود بيشتري پيدا مي‌كنند و آسيب‌هاي ايجاد شده در فضاي مجازي كشور نيز از اين دسته هستند.

فضاي مجازی به خودي خود بد نيست

هر چند آسيب‌هاي اجتماعي اينترنتي در سال‌هاي اخير در كشور بسط بيشتري پيدا كرده است، اما بايد قبول كنيم فضاي مجازي و دسترسي آزادانه افراد به اخبار و اطلاعات في‌نفسه و به خودي خود بد نيست. ضعف برنامه‌هاي پيشگيري و فقدان رويكرد آينده نگري درباره فضاي مجازي به گونه‌اي به ضرر كشور شده است كه بعد از ايجاد آسيب تازه مي‌خواهيم براي برنامه‌ريزي درباره آن آسيب اقدام كنيم. ضعف در اطلاع‌رساني به موقع زمينه‌اي را فراهم كرده كه ما آسيب‌هاي قابل توجهي را در حوزه موضوعات مختلف مشاهده كنيم. بايد قبول كنيم كه اگر رويكردهاي پيشگيرانه را تقويت كنيم بی‌شك بستر براي سلامت اجتماعي بيشتر فراهم مي‌شود. در حال حاضر به دليل ضعف در حوزه پيشگيري نتوانسته‌ايم با آسيب‌هاي اجتماعي نوظهور يا نوپديد برخورد درستي داشته باشيم. نگراني درباره آسيب‌هاي اجتماعي نوپديد از جايي شدت مي‌گيرد كه بحث جذابيت اين آسيب‌ها براي جوانان و نوجوانان و خنثي بودن اين آسيب‌ها مطرح مي‌شود. منظور از خنثي بودن آسيب‌هاي اجتماعي در فضاي مجازي اين است كه افرادي كه دچار سوءرفتار در فضاي مجازي هستند به سختي قابل قضاوت هستند و اين افراد در مقايسه با افرادي كه براي مثال اعتياد دارند به خوبي و به سرعت توسط جامعه قابل شناسايي نيستند. مجموعه اين تخلفات در كشور ما طي چند سال اخير كه استفاده از اينترنت و فضاي مجازي شدت گرفته به جايي رسيد كه دايره انتظامي و پليس ويژه تحت عنوان پليس فتا براي نظارت بر تخلفات احتمالي در فضاي مجازي و مقابله با آسيب‌ها شكل گرفت كه تا پيش از اين وجود نداشت. تا قبل از اين اگر كسي در فضاي مجازي و اينترنت تخلفي را مرتكب مي‌شد در درجه اول امكان شناسايي او به اين سرعت و سهولت وجود نداشت و در كنار اين نمي‌شد به درستي او را مجازات كرده و قانون را درباره اين فرد خاطي به جريان انداخت.

آينده‌نگری را فراموش كرده‌ايم

در رابطه با بحث آسيب‌هاي اجتماعي و آسيب‌هاي اجتماعي نوپديد بايد رويكرد آينده‌نگري را در كشور تقويت كنيم؛ موضوعي كه فقدان آن باعث شده هزينه‌هاي انساني و ملي زيادي را بپردازيم. آسيب‌هاي اجتماعي مي‌توانند هزينه‌هاي هنگفت اقتصادي، اجتماعي و حتي سياسي و امنيتي براي كشورها داشته باشند و در حالي كه اگر اين آسيب‌ها به حال خود رها شوند يا آينده‌نگري درباره آنها صورت نگيرد بايد براي هزينه‌هاي مختلفي كه اين سهل‌انگاري بر ما وارد مي‌كند آماده باشيم. هيچ جامعه‌اي از آسيب‌هاي مختلف اجتماعي مصون نخواهد بود مگر اينكه از قبل بتواند تدابير مناسبي را در اين حوزه اتخاذ كند. جامعه ما هم از اين آسيب‌ها مصون نبوده و نخواهد بود و بنابراين همه جوامع در همه مقاطع و دوره‌هاي تاريخي در معرض آسيب‌هاي اجتماعي هستند و بايد آمادگي مقابله با تهديد‌هاي مختلف در اين حوزه را داشته باشند. آسيب‌هاي اجتماعي نوپديد هم بر افرادي كه درگير اين حوزه هستند و هم بر خانواده‌هاي آنها و كل افراد جامعه تاثير مي‌گذارد و از اين حيث اين آسيب‌هاي اجتماعي نوپديد جوامع را در مواجهه با آسيب‌هايي قرار مي‌دهد كه آمادگي لازم براي مقابله با آنها وجود ندارد. در زمينه آسيب‌هاي ناشي از فضاي مجازي ضعف تكنيك‌هاي مداخله‌اي و مهارت‌هاي مداخله‌اي را هم شاهد هستيم. مداخله درست و اصولي با فيلتر و سانسور تفاوت دارد و نبايد تصور كرد هر نوع مداخله‌اي در بحث آسيب‌هاي اجتماعي در فضاي مجازي بايد به حذف و فيلتر خلاصه شود. از سوي ديگر، نمي‌توان آسيب‌هاي اجتماعي نوپديد را بدون در نظر گرفتن شرايط كلي جامعه بررسي كرد و كليه آسيب‌ها در نتيجه شرايط كلي حاكم بر جوامع در هر عصر و دوره تاريخي بايد بررسي شود. تنهايي و فقدان همبستگي اجتماعي، كاهش مسئوليت اجتماعي، كاهش سرمايه اجتماعي، فقدان برنامه‌ريزي در حوزه جوانان و نشاط و شادابي آنها، بي‌اعتمادي، فردگرايي و… مي‌تواند باعث بروز انواع آسيب‌هاي اجتماعي جديد در كشور شود. هرچند جنس آسيب‌هاي اجتماعي كشور در حال حاضر بيشتر مجازي است اما اين آسيب‌ها محدود به اين فضا نخواهد بود و در اثر مداخله ساير عوامل اجتماعي هم مي‌توانند ايجاد شوند.

توسعه اورژانس اجتماعی

در حال حاضر استفاده از فضاي مجازي در ميان مردم ايران نسبت به گذشته بسيار فراگير شده و البته به گفته متخصصان و آسيب‌شناسان سن استفاده از فضاهاي مجازي نيز در ميان نوجوانان كاهش يافته است. بايد استفاده درست از فضاي مجازي به كاربران آموزش داده شود و سواد بهره‌برداري مناسب افزايش پيدا كند. در اين زمينه مسئولان بايد چاره‌اي بينديشند، در غير اين صورت در سال‌هاي آينده ديگر نمي‌توان با آسيب‌هاي اجتماعي ايجاد شده مقابله كرد. به خانواده‌ها توصيه مي‌شود كه نظارت و دقت كافي بر نحوه استفاده فرزندان خود از فضاهاي مجازي را داشته باشند و مانع استفاده كودكان در سنين پايين شوند. در زمان فعلي بيش از هر زمان ديگري ضرورت راه‌اندازي اورژانس اجتماعي در شهرهاي كوچك احساس مي‌شود، زيرا توسعه اورژانس اجتماعي از شيوع آسيب‌هاي اجتماعي در كشور جلوگيري مي‌كند.

 

*رئيس انجمن مددكاران اجتماعي

 

منبع: آرمان

«پریا» پنج ساله در اثر کودک آزاری صبح امروز فوت کرد

به گفته رئیس اورژانس اجتماعی، ۱۰ صبح امروز پریا دختر پنج ساله‌ ساوه‌ای که هفتم مرداد ماه بعد از کودک آزاری به کما رفته بود، فوت شد.

به گزارش سایت مؤسسه احسانکاران، حسین اسدبیگی در گفت‌وگو با ایسنا، ضمن اعلام فوت کودک پنج ساله‌ای که چند روز پیش بر اثر کودک آزاری به کما رفته بود، گفت: صبح هفتم مرداد ماه از بیمارستان مدرس شهرستان ساوه با اورژانس اجتماعی (۱۲۳) تماس گرفته شد و گزارش دادند که دختر پنج ساله‌ای مشکوک به ضربه مغزی به بیمارستان آورده شده است. پس از اعزام نیروها به بیمارستان مشخص شد کودک به کما رفته و احتمال وجود کودک آزاری جنسی نیز مطرح شد.

وی ادامه داد: هنوز پزشکی قانونی نظر قطعی خود را در خصوص تایید کودک آزاری جنسی این کودک اعلام نکرده است و متاسفانه هیچ گونه اطلاعات دیگری در خصوص پرونده این دختر در دست نیست.

رئیس اورژانس اجتماعی در ادامه گفت: طی سال ۹۵ اورژانس اجتماعی ۲۷۶۵ مورد مداخله حضوری در مراکز مداخله در بحران داشته و این در حالیست که ۱۳ هزار و ۷۶۹ مورد تماس تلفنی با اورژانس اجتماعی (۱۲۳) طی سال گذشته برقرار شده و ۱۰ هزار و ۳۸۵ مورد خدمات سیار نیز به افراد ارائه شده است.

اسدبیگی در ادامه با تاکید بر آنکه نمی‌خواهیم با اعلام خبرهای منفی جو جامعه را ملتهب کنیم اظهار کرد: متاسفانه اخیرا موارد متعددی از آزار جنسی کودکان، کودک ربایی و یا قتل کودکان در فضای مجازی منتشر می‌شود که غمگینی و ناامنی را در جامعه ایجاد می‌کند.

وی تصریح کرد: هر چند که اینگونه موارد در گذشته و دهه‌های اخیر نیز وجود داشته اما در حال حاضر به علت گسترش فضای مجازی و ارتباطات رسانه‌ای رسمی و غیر رسمی این گونه خبرها به سرعت دست به دست می‌شوند و مردم از جزئیات آنها با خبر شده و در این میان گاهی اطلاعات غلط نیز به مردم داده می‌شود.

رئیس اورژانس اجتماعی تاکید کرد: توسعه خبرهای منفی باعث پایین آمدن بهداشت روانی و اجتماعی مردم می‌شود و این در حالیست که افزایش انتشار و دست به دست شدن چنین اخباری در جامعه باعث دامن زدن به دیگر آسیب‌های اجتماعی از جمله خودکشی می‌شود. زیرا یکی از علل افزایش خودکشی در جامعه احساس ناامیدی و ناامنی در جامعه است.

وی ادامه داد: پیشنهاد می‌کنیم همانطور که حوادث منفی، دردناک و غم انگیز به سرعت در جامعه پخش می‌شود فضاهای مثبت و امیدبخش و همچنین نشاط آور نیز در جامعه توسعه یابد زیرا موارد کودک آزاری، همسرآزاری و … به موقع توسط دستگاه‌های مسئول رسیدگی می‌شود اما در حال حاضر ایجاد روحیه امیدبخش و نشاط آور در جامعه ما متولی خاصی ندارد و کمتر به آن توجه می‌شود.

رئیس اورژانس اجتماعی ادامه داد: متاسفانه دیواری کوتاه‌تر از دیوار معتادان در جامعه پیدا نمی‌کنیم و بسیاری از جرایم و آسیب‌های اجتماعی را به مصرف کنندگان مواد نسبت می‌دهیم در حالیکه این جرایم معمولا توسط افرادی که دچار اختلال شخصیتی ضد اجتماعی و یا در نوجوانان اختلال سلوک هستند رخ می‌دهد و ممکن است که این افراد در کنار رفتارهای ضد اجتماعی خود اقدام به مصرف مواد مخدر یا مشروبات الکلی نیز کنند.

اسدبیگی ادامه داد: نمی‌توانیم جرایم و آسیب‌های اجتماعی را به طور صرف به معتادان نسبت دهیم اگرچه این احتمال وجود دارد که درصدی از مصرف کنندگان شیشه و مت آمفتامین‌ها دچار هذیان و پرخاشگری شوند و در نتیجه به جرم و جنایت نیز اقدام کنند اما با این حال نمی‌توان معتادان را سرچشمه جرایم و آسیب‌های اجتماعی در نظر گرفت.

نگاهی به آیین‌نامه جدید تشکیل و فعالیت سازمان‌های غیردولتی

نویسنده: عبدالعزیز مولودی

انتشار تصویب‌نامه هیئت‌وزیران در زمینه تشکیل نهادهای غیردولتی در شهریورماه ۹۵ تحت عنوان «آیین‌نامه تشکل‌های مردم‌نهاد»، فرصت مناسبی است برای مرور سیاست‌های مربوط به این سازمان‌ها طی دهه گذشته تا تغییرات ایجادشده در نگاه دولت به مقوله سازمان غیردولتی یا آنچه اصطلاحاً سازمان مردم‌نهاد گفته می‌شود، بحث و بررسی گردد.

سازمان‌ها و تشکل‌های غیردولتی نقش مهمی در توسعه اجتماعی جامعه ایفا می‌کنند، اما سال‌هاست این تشکل‌ها از عدم حمایت‌های قانونی گله‌مند هستند. واکاوی ماهیت جامعه‌شناختی سازمان‌های مردم‌نهاد یا سمن‌ها، در توفیق تفکر دموکراسی و مشق گفتمان توسعه، تولید سرمایه‌های اجتماعی و افزایش همبستگی، مشارکت و همگرایی اجتماعی حائز اهمیت است.

واقعیت آن است که نوعی تعددِ آیین‌نامه‌های مصوب قانونی در زمینه نحوه تشکیل و فعالیت سازمان‌های غیردولتی در کشور وجود دارد. به‌عبارت‌دیگر، در کشور ما هریک از دولت‌های روی کار آمده با توجه به دیدگاه‌های سیاسی خود نسبت به جامعه و مردم، تلاش کرده‌اند در دوره تصدی خود آیین‌نامه‌ها یا تصویب‌نامه‌های دولتی را درزمینه تشکیل، فعالیت و نظارت بر سازمان‌های غیردولتی تدوین، تصویب و اجرا نمایند. در دولت نهم و دهم که اقبال چندانی به سازمان‌های غیردولتی نبود، دولت وقت آیین‌نامه اجرایی خود را نوشت و به اجرا گذاشت و در آن بیشتر بر بعد نظارتی بر سازمان‌ها تأکید کرد. در دولت یازدهم، آیین‌نامه اجرایی مصوب شهریورماه ۹۵ عمدتاً ناظر به وزارت کشور و وزارتخانه‌ها و سازمان‌های دولتی مانند وزارتخانه‌های دادگستری، ورزش و جوانان، کار و رفاه اجتماعی و سازمان‌های میراث فرهنگی و حفاظت محیط‌زیست و درنهایت معاونت رئیس‌جمهور در امور زنان و خانواده است، با این دید که در حوزه‌های نامبرده امکان تأسیس و فعالیت سازمان‌های غیردولتی فراهم شود. بنابراین، حوزه سازمان‌های غیردولتی در کشور متأثر از اراده دولت است و تااندازه‌ای می‌توان ادعا کرد که دچار نوسان است. به‌عبارت‌دیگر، نوعی از بی‌ثباتی و تغییر آیین‌نامه‌ها در این زمینه وجود دارد که مشکلات زیادی برای سازمان‌های غیردولتی ایجاد می‌کند.

با این مقدمه، اکنون نگاهی داریم به برخی از مفاد تصویب‌نامه دولت تدبیر و امید درزمینه تشکیل و فعالیت سازمان‌های غیردولتی. در ماده اول آیین‌نامه آمده است: «نهاد مدنی نهادی غیردولتی است که به‌منظور فعالیت در راستای توسعه اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ایجادشده یا می‌شود».

در این آیین‌نامه نیز همانند گذشته، از عنوان شناخته‌شده و پذیرفته‌شده جهانی یعنی “سازمان غیردولتی” استفاده نشده است. درعین‌حال، با توجه به اینکه نگاه دولت مبنی بر تسهیل زمینه فعالیت قانونی این سازمان‌ها است، تلاش شده است تا حوزه فعالیت آن‌ها دقیق تعریف گردد. ازاین‌رو، در تبصره سوم ماده دوم آیین‌نامه، موارد استثنا از شمول “نهاد مردم‌نهاد” آمده است که بیانگر دقت قابل‌توجه برای ترسیم مرز نهادهای غیردولتی از مؤسسات وابسته به نهادهای دولتی یا صنفی است.

بر اساس این تبصره، “نهادهای عمومی غیردولتی، اتاق‌ها و تشکل‌های اقتصادی، تعاونی‌ها، سازمان‌های صنفی و حرفه‌ای، احزاب و تشکل‌های سیاسی، کانون‌ها و سازمان‌های دانشجویی و دانش‌آموزی، سازمان‌های کارگری و کارفرمایی فعال در دانشگاه‌ها، مدارس و کارخانجات، انجمن‌های علمی، ‌هنری و ادبی، هیئت‌ها و سازمان‌های مذهبی، ‌ باشگاه‌های ورزشی، ‌ کمپ‌های ترک اعتیاد، مؤسسات تجاری و انتفاعی و مؤسسات موضوع بندهای ۱ تا ۱۲ ماده ۲۶ قانون تنظیم بخشی از مقررات مالی دولت- مصوب ۱۳۸۰- مصداق تشکل نبوده و از شمول این آیین‌نامه خارج هستند”.

به‌عبارت‌دیگر نهادهایی که مجوز فعالیت خود را از وزارت کشور دریافت نمی‌کنند، از شمول این قانون خارج خواهند بود. این امر از سردرگمی کنونی موجود در برخورد با مؤسساتی که از سایر وزارتخانه‌ها یا سازمان‌های دولتی مجوز فعالیت گرفته‌اند، و به سهو به‌عنوان سازمان غیردولتی شناخته‌شده‌اند، جلوگیری می‌کند.

در آیین‌نامه جدید، بر موضوع شبکه‌سازی سازمان‌های غیردولتی تأکید شده است که نقش مؤثری در توانمندسازی سازمان‌های غیردولتی دارد. موضوعی که در موارد مشابه قبلی هم وجود داشت ولی در عمل اتفاق چندانی در این زمینه در آن دوران نیفتاد. به نظر می‌رسد با توجه به دیدگاه‌های “معطوف به جامعه” دولت و اهمیتی که برای جلب مشارکت اجتماعی قائل است، لازم است وزارت کشور در این مورد با حساسیت بیشتری برخورد کند و تشکیل شبکه‌های تخصصی سازمان‌های غیردولتی در سطوح مختلف را مورد حمایت قانونی قرار دهد.

اهمیت دادن به رأی سازمان‌های غیردولتی در “شوراهای ملی، استانی و شهرستانی توسعه و حمایت از سازمان‌های غیردولتی” به‌عنوان مرجع اصلی سیاست‌گذاری و توسعه سازمان‌ها، موضوع مناسب دیگری است که باید از آن یاد کرد. در این آیین‌نامه در هریک از سطوح، تعداد بیشتری از نمایندگان سازمان‌های غیردولتی را در جمع شورای ناظر بر تأسیس و فعالیت سازمان‌ها پیش‌بینی کرده‌اند، به‌عنوان‌مثال در شورای ملی توسعه (کشوری) چهار نفر از نمایندگان سازمان‌های غیردولتی در شورا عضویت خواهند داشت که به‌نوعی قدرت تصمیم‌گیری سازمان‌ها را افزایش می‌دهد. در شورای شهرستانی هم دو نفر از نمایندگان سازمان‌ها را برای عضویت در نظر گرفته‌اند. این امر می‌تواند نقش و تأثیر سازمان‌ها را در تصمیم‌گیری‌های شورا افزایش دهد.

درعین‌حال لازم است توجه شود که عمر تصمیماتی که ناظر بر حمایت از افزایش نقش سازمان‌های غیردولتی است، در کشور ما چندان پایا و پویا نیست، ازاین‌رو، به نظر می‌رسد که در مقام اجرا، آیین‌نامه با مشکلات عدیده‌ای روبرو می‌شود. متأسفانه فارغ از اینکه متن آیین‌نامه چه مفادی دارد، بسته به نظر مجریان امر در سطوح استانی و مخصوصاً شهرستانی، اجرای آیین‌نامه با برداشت‌های متفاوت صورت می‌گیرد.

در اکثر موارد متقاضیان تأسیس سازمان‌های غیردولتی، با یک بوروکراسی طاقت‌فرسا و مأیوس‌کننده در زمینه اعطای مجوز فعالیت روبرو می‌شوند. به‌عنوان نمونه، در مورد مراجع قانونی تعیین صلاحیت هیئت‌های مؤسس و مدیره سازمان‌ها، حداکثر زمان قانونی برای اعلام نظر یک ماه است، اما در موارد زیادی مخصوصاً در شهرستان‌ها، با فاصله‌های طولانی –درحالی‌که برخلاف قانون است- پاسخ‌ها ارائه می‌شود و در برخی از موارد هم پاسخی دریافت نمی‌شود تا مؤسسان منصرف شوند.

در آیین‌نامه تصریح چندانی راجع به سازوکارهای برخورد قانونی با تخلفات صورت گرفته وجود ندارد و راه را برای تفسیرهای شخصی و فراقانونی باز می‌گذارد. نتیجه چنین روندی، عدم اجرای آیین‌نامه در عمل است.

نکته‌ای دیگر که در پایان باید بر آن تأکید کرد جلوگیری از دخالت نهادهای دولتی در سازوکارهای حاکم بر سازمان‌های غیردولتی است. سازمان‌های غیردولتی، نهادهایی داوطلبانه هستند و مبتنی بر اعتماد اجتماعی مردم هستند که در آن‌ها مهم نیست که فرد قبلاً چه پیشینه‌ای داشته یا چه دیدگاه سیاسی و اجتماعی‌ای دارد، بلکه مهم این است که فرد انگیزه فعالیت داوطلبانه و انسان دوستانه را داشته باشد و تلاش خود را نیز به انجام برساند.

بنابراین، همه افراد حق عضویت در سازمان‌های غیردولتی را دارند و هیچ سازمان دولتی بر اساس قانون اساسی جمهوری اسلامی نمی‌تواند کسی را از عضویت در سازمان‌های غیردولتی منع کند، حال‌آنکه تجربه عملی سازمان‌ها مواردی از دخالت سازمان‌های دولتی در امور سازمان‌های غیردولتی را ثبت کرده است به این شکل که فرد را از عضویت در هیئت مؤسس یا مدیره سازمان‌های غیردولتی منع کرده‌اند، یا حتی فراتر از این، به‌صورت رسمی فرد را از ادامه عضویت در یک سازمان غیردولتی محروم کرده‌اند. این موضوع بعدی آسیب‌زا دارد که به‌عنوان مانعی برای تأسیس و فعالیت سازمان‌های غیردولتی به شمار می‌رود.

منبع: شبکه مطالعات سیاست‌گذاری عمومی

٢ قصه از ٢ زن سرپرست خانوار در محله هرندی؛ اینجا یک ایالت دیگر است

«‌ان. جی.او»های زیادی در این محله فعالیت می‌کنند اما توان تشکل‌ها محدود است و اتفاق خاصی در محله نیفتاده است.

شادی خوشکار | امروز صبح مینا بعد از چند سال خوشحال شد  وقتی  شوهرش تکه فرش‌ها را آورد توی حیاط و شست. مینا میهمان دارد از سیستان. به شوهرش گفت: «اینها رو چرا می‌شوری؟ مال سطل آشغاله.» شوهرش گفت برایش فرش تازه می‌خرد؛ همین که برود سر کار. شوهر مینا از‌‌ همان اول‌ها،‌‌ همان سه‌ سال پیش که ازدواج کردند و آمدند تهران، کار را ول کرد و رفت سراغ «دوا»: «شیشه، هرويین، همه چی مصرف می‌کنه.» البته حالا، چند روزی است که نشسته خانه، شربت متادون می‌خورد، به مینا دستور می‌دهد برایش بهترین غذا را بیاورد که دارد ترک می‌کند.

 

 

 

 

سه‌ سال است که مینا، پسردایی‌ها و پسرعمه‌ها را رد کرد، با دوست دوران سربازی برادرش که از ایلام آمده بود، ازدواج کرد و آمد تهران. حالا در اتاقی ۱۸ متری زندگی می‌کند با خانواده‌ای افغانستانی که پناه او شده‌اند: «خانواده‌ام راضی نبودند خودم گفتم می‌خوام با غریبه عروسی کنم. آن وقت نمی‌دونستم معتاده. خانواده‌ام گفتن این چاهه، خودت رو داری می‌اندازی تو چاه. با یکی همین‌جا ازدواج کن. ولی بقیه آبجی‌هام هم که با فامیل ازدواج کردند، بدبخت بودند. بابام یکی شون رو داد به خواهرزاده‌اش، اعتیاد داشت؛ الان دو، سه ساله ترک کرده.» مینا می‌خواهد شوهرش هم مثل شوهر خواهرش و مثل پدرش که  ۳۰‌ سال هرويین کشید، ترک کند. برگردد سر کارش و چرخ‌کش بازار شود، مینا هم برسد به پسر دو سال‌و‌نیمه‌اش که کم‌خونی دارد و تشنجی است و برسد به بچه‌ای که منتظر است پا بگذارد توی این دنیا: «گفتن این بچه رو داری بدبخت می‌کنی. گفتم بالاخره که به پای شوهرم نشستم بذار به‌خاطر دو تا بچه باشه. من که دارم خرج دو، سه تامون رو می‌دم، چهارمی هم روش. خیلی سعی کردم بچه‌دار نشم. بچه اولم هفت ماهه به دنیا آمد از بس کار می‌کردم، نمی‌خواستم دوباره این تجربه تلخ رو داشته باشم. خیلی جا‌ها رفتم سقطش کنم. گفتند گناه می‌کنی، تازه اگر برادر بزرگم بفهمه سرم رو می‌بره.» اما کسی از خانواده‌اش اینجا به او سر نمی‌زند. خانواده‌اش حالا‌‌ همان خانواده افغانستانی‌اند که یک اتاق از خانه اجاره‌ای را ماهی ۳۵۰‌هزار تومان به مینا اجاره داده‌اند: «گفتم عروسشون هستم چون صاحبخونه اصلی نباید بدونه. به بچه‌ها هم گفتم من رو زن‌داداش صدا کنید. اینطوری بهتره کسی فکر بد نمی‌کنه، آخه شوهر من خیلی کم‌ خونه می‌آد؛ مثل مادر و پدرم هستن؛ عروسی فامیل‌هاشون هم من رو می‌برن. یک ماه پیش عروسی رفتم، دو تاشون افغانی بودند؛ فامیل‌های صاحب حیاطمون. نمی‌گذارند تنها باشم حتی خودشون کرایه ماشینم رو می‌دن.»
حالا که مشتری دارد، هر شب پنجاه کلوچه می‌پزد و ۳۰‌هزار تومان می‌فروشد. پول آرد و روغن و خرما را که کنار بگذاری، چیز زیادی برایش نمی‌ماند. سجاده می‌دوزد، در خانه‌های مردم کار می‌کند، با همین صورت لاغر و چهره بی‌رمق. دست‌هایش آرام آرام زیر چادر پیدا و پنهان می‌شوند، چشم‌های درشتش را مدام به این سو و آن سو می‌چرخاند و باید گوش‌ات را ببری نزدیک لب‌هايش تا صدایش را بشنوی؛ اما حتما دیشب صدایش را بالا برده وقتی به شوهرش گفته: «ترک نکنی جدا می‌شم. هیچ کاری نمی‌کنی. کمک نمی‌کنی.» و وقتی می‌گوید: «الکی بهش گفتم، ازش جدا نمی‌شم، دوستش دارم.» نگاهش را می‌دوزد به دیوار موسسه. روی نیمکت‌های حیاط نشسته، ظهر است و ۲۰ دقیقه راه از خانه‌اش آمده تا برسد اینجا. بچه در خانه با پدرش تنهاست. مدیر موسسه می‌گوید: «بچه پیش باباش تنهاست؟» و مینا دستپاچه می‌گوید: «نه، فامیلش خونه است.» مینا نمی‌گوید که شوهرش این روز‌ها، بی‌تاب که می‌شود، می‌افتد به جان او و پسرشان کتکشان می‌زند، بد و بیراه می‌گوید و تا الان چند بار ترک کرده و دوباره شروع کرده است. فقط سه هفته از آخرین باری که از ترک برگشته می‌گذرد، در خانه می‌خورد و می‌خوابد و وقتی بیدار می‌شود بهترین غذا و چایی را می‌خواهد. مینا می‌رود شهرداری گلدان می‌سازد، یك روز کار هست، ١٠ روز دیگر بیکاری است. مینا سالی یک بار باید دار و ندارش را بگذارد روی هم، ۲‌میلیون تومان جور کند، بچه‌اش را بخواباند در بیمارستان. بچه‌ای که شناسنامه ندارد؛ چون پدرش شناسنامه‌اش را گم کرده است.
ایران، یونان، افغانستان
فقط چند ساعت است که از شوهر مریم خبر رسیده است؛ بعد از پنج سال، حالا که دختر اولشان ١٠ ساله است و مریم توانسته او را در مدرسه ثبت‌نام کند. شوهرش از یونان دیپورت شده به افغانستان، این را دوست شوهرش به او گفته:  «یکی از دوستای قدیمی‌اش را دیدم، گفت شوهرت آزاد شد؟ گفتم پنج ساله ول کرده رفته. گفت شوهرت می‌خواست بره خارج، تو یونان زندانی بود، الان آزادش کردند، رفته افغانستان؛ می‌خواد بیاد ایران. به دوستش گفته می‌خواستم برسم اونجا، زن و بچه‌هام رو بخوام.»
پنج ساله بود و با دخترعمه‌هایش در پارک خواجوی کرمانی بازی می‌کرد، زنی صدایشان کرد که بروند در فرهنگسرا بازی کنند؛ پدر و مادر‌هایشان را دعوت کرد بچه‌ها را در کلاس‌ها ثبت‌نام کنند و حالا مریم سواد خواندن و نوشتن دارد. زنی که یک ماه قبل آمد به موسسه آوای ماندگار دروازه‌غار و از شوهر و بچه‌هایش گفت‌‌ همان دختربچه است. حالا ۲۳ساله است و غیر از دخترشان، دو پسر ۷ و ۶ساله دارند. مریم امسال پول نداشت که پسرش را در مدرسه ثبت‌نام کند، اسمش را در خانه کودک نوشته است. خودش هم در موسسه حرفه‌آموزی می‌کند و در خانه جوراب بسته‌بندی می‌کند. دستش را می‌گذارد سمت چپ صورتش و هر دقیقه چهره‌اش را جمع می‌کند از درد دندان. ۱۳ ساله بود که ازدواج کرد، با مردی ۳۰ساله که او را برد افغانستان: «اینجا پاسپورت نمی‌دادن گفتن اونجا برید پاسپورت بگیرید، می‌توانید تمدید کنید و دایمی بمونید، اما بیشتر از یک شایعه نبود. همه زندگی‌مون رو فروختیم پاسپورت کردیم، اومدیم واسه تمدید، گفتن این پاسپورت رو آتیش بزن گرم شی. اینها یک بار مصرفه، قابل تمدید نیست.» می‌گفت من را گورستان ببرید اما افغانستان نه، آنجا را نمی‌شناخت، هرچه داشتند جمع کردند و رفتند افغانستان، آنجا زمین پدر شوهرش را هم فروختند، بعد از شش، هفت ماه زندگی در خانه‌ای کاه‌گلی و بدون آب و برق در کابل، پول پاسپورت‌هایی را دادند که هویتشان نشد: «از فامیل‌های شوهرم قرض هم گرفتیم. الان هشت ساله، هشت‌میلیون و پانصد بدهکارم.» می‌خندد اما ته چشم‌هایش خیس است، شاید از درد دندان: «افغانی‌ها که شناسنامه ندارند کل هویت ما همون کارت واکسنه. فرق این‌که تو افغانی هستی اینجا می‌خوره تو صورتت که یک‌جا می‌روی مدرک نداری، بد و خرد می‌شی.»
-شوهرت چه کاره بود؟
-شغل آزاد. افغانی‌ها که لیسانس ندارند، یا تو شهرداری کار می‌کنند یا تو مغازه.
اینها را با خنده می‌گوید. از پدرش می‌گوید که در مولوی میوه می‌فروخت و مامور‌ها گرفتند و دیپورتش کردند. از خانواده‌اش که یک‌سال بعد از ازدواج او برگشتند افغانستان، از این‌که ۴ ماه است از عهده خرج زندگی برنیامده و در خانه برادرشوهرش زندگی می‌کند.
مدیر موسسه می‌گوید مریم ‌سال ۷۹ دانش‌آموز کلاس اول ابتدایی من در خانه کودک شوش بود، به ١٣ سال که رسید به زور شوهرش دادند.
در یک ایالت دیگر
ساعت یک ظهر کوچه‌های دروازه‌غار تازه بیدار می‌شوند، گوشه و کنار‌ها پچ پچ و صداهای آرام، گاهی گاز یک موتور، چند نفر که دور هم جمع شده‌اند، پراکنده می‌شوند؛ دوباره نقطه‌ای دیگر دو، سه نفری ایستاده‌اند، موتوری به آنها می‌رسد، دست به یقه می‌شود، هر کسی نباید وارد این کاسبی شود و مشتری‌ها را مال خود کند؛ از دور‌تر صدای توپ بچه‌ها که می‌خورد به دیوارهای خانه خرابه می‌آید. دروازه‌غار بیدار می‌شود و اینجا همان جایی است که مینا وقتی از کوچه‌هایش می‌گذرد، دست می‌گذارد روی چشم‌های آبی پسرش تا نبیند و «مثل پدرش بار نیاید»‌‌ همان جایی است که مرد‌ها هرچه در می‌آورند و نمی‌آورند می‌دهند به ساقی‌ها و زن‌هایشان کم‌کم دارند یاد می‌گیرند که دنبال کاری بروند، هنری یاد بگیرند و خرج زندگیشان را تأمین کنند. آن سو‌تر، دیوارهای پارک محله بالا آمده‌اند، راه معتاد‌ها به آن بسته شده و حالا روزهای دروازه‌غار هم کم از شب‌هایش ندارد که درباره‌اش می‌گویند: «اینجا شب‌ها یک ایالت دیگر است.»
خطی‌های مترو مولوی به بازار پارچه‌فروش‌ها، تمام موسسه‌های مردم‌نهاد را می‌شناسند، راننده می‌گوید: «از اول بگو آوای ماندگار. مربی هستین؟ اگر عجله دارید دونفر جلو بشینید زود حرکت کنیم.»‌‌ همان وقت تاکسی دیگری با دو سرنشین در صندلی جلو راه افتاده‌اند. در کوچه‌های باریک، جا‌به‌جا مرد‌ها نشسته‌اند و می‌کشند: «این دو تا رو دیدی؟ داشت مواد می‌فروخت.» چند قدم مانده به موسسه، یک نفر دارد تزریق می‌کند. درحیاط، زن‌ها سر کلاس «خشونت خانگی» نشسته‌اند و در اتاق‌ها، کلاس‌های پرده‌دوزی و خیاطی است.
سال ٨٦، صفا پوینده این موسسه را راه انداخت. جایی که قرار است خانه دوم زنان و دختران دروازه‌غار باشد. هیأت‌مدیره پس از بیماری و فوت پوینده، مدیریت مجموعه را به علی‌اکبر اسماعیل‌پور واگذار کردند، می‌گوید: «هدف این است که با آموختن حرفه‌ای به زنان، به آنها احساس استقلال بدهیم تا کم‌کم به دستمزد برسند و با آن حداقل درآمدی که خواهند داشت، بتوانند بخشی از هزینه خودشان و بچه‌هایشان را بپردازند. درکنار توانمندی حرفه‌ای می‌گوییم اینها باید امکان واردشدن به اجتماع را با یک‌سری از آموزش‌ها داشته باشند. بحثمان توانمندسازی اجتماعی است، مهارت‌های زندگی، فرزندپروری، پیشگیری از خشونت خانگی و آموزش‌های دیگر. در این مرکز مشاور و روانشناس مستقر است. هدف، ارتقای اجتماعی است.»
در یک کلاس بچه‌ها منتظر مادرانشان‌اند و با یک مربی بازی می‌کنند. کلاس دیگر خالی است اما با قفسه‌هایی پر از کتاب: «هدف دیگر ما آموزش سوادآموزی است. تا الان بحث آموزش پایه اول دوم و سوم با سیستم آموزش‌وپرورش برگزار می‌شد. سه کلاس برای خانم‌ها داشتیم. الان برای سوادآموزی زنان با نهضت صحبت کردیم که مربی‌های ما را آموزش دهند و براساس نهضت جلو برویم، چون برای زنان گیرایی بیشتری دارد و یادگیری آن سریع‌تر است. بحث دیگر ما این است که با فنی- حرفه‌ای لینک شویم که بتوانیم برای آموزش‌هایی که می‌دهیم، گواهی فنی- حرفه‌ای هم بدهیم. برای کودکان هم برنامه‌های متنوعی تدارک دیده شده، ١٤٠ کودک و نوجوان برای برنامه‌های تابستان ثبت‌نام کرده‌اند، موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان با طرح « با من بخوان» به کمک ماندگار آمده است، کلاس‌های خلاقیت، نقاشی، موسیقی هم داریم.»
زن‌های اتاق طبقه بالا می‌آیند به راهرو، پرده‌ها آویزان بین دست‌های‌شان و اندازه می‌گیرند. دو طبقه پایین‌تر، در زیرزمین موسسه، لباس‌ها، کیف‌ها، پتو‌ها و وسایل تزیینی، سال‌هاست جای سرنگ‌ها را گرفته‌اند. زهرا بیگلی یکی از مربیان می‌گوید: «این زیرزمین را در زمان خانم پوینده با کمک خودشان از سرنگ‌ها پاک کردیم، مدت‌ها زمان برد، حالا شده انبار تولیدات ما.»
دروازه‌غار به یک روایت ۱۹‌هزار و به روایت دیگر ۲۶‌هزار نفر جمعیت دارد. منطقه‌ای که نخستین‌بار ‌سال ۷۹ با فعالیت‌های انجمن حمایت از حقوق کودکان برجسته شد.‌‌ همان سالی که مریم، بازی با دخترهای فامیل را‌‌ رها کرد و رفت سر کلاس. اسماعیل‌پور می‌گوید: «آن زمان ما یک‌سری جوان‌هایی بودیم که در فضای باز پارک خواجوی کرمانی کار آموزش کودکان کار را شروع کردیم. فضا به قدری بد بود که اول مربی‌ها سرنگ‌ها را جمع ‌می‌کردند، فضا تمیز می‌شد و بعد ما شروع می‌کردیم به آموزش بچه‌ها. فرهنگسرای خلوتی در آن محل بود که وقتی استقبال بچه‌ها را دیدند، روزهای جمعه فرهنگسرا را دراختیار ما گذاشتند، بعد با کلی دوندگی توانستیم برای روزهای جمعه یک مدرسه بگیریم. الان ngoهای زیادی در این محله فعالیت می‌کنند اما با تمام فعالیت‌هایی که انجام شد، اتفاق خاصی در منطقه نیفتاده است. توان تشکل‌ها محدود است و برنامه‌ریزی نهادهای متولی هم بنا به دلایل زیاد همواره به ناکامی منجر می‌شود، بافت‌‌ همان بافت و فقر‌‌ همان فقر است. هرچند این اواخر تعامل بسیار خوبی بین شهرداری و بهزیستی و آموزش‌وپرورش منطقه با نهادهای مدنی ایجاد شده است اما ngo‌ها با تمام تجاربشان همچنان در تصمیم‌گیری‌های کلان برای آسیب‌های اجتماعی دخالت داده نمی‌شوند».
می‌گویند قرار است یک مجتمع تجاری فرا‌منطقه‌ای در این محله ساخته شود. جایی باشد که فضا را تغییر دهد، ساکنان نقاط دیگر شهر را بیاورد این‌جا و رفت‌وآمدشان بافت محله را عوض کند. ۱۹ تا ۲۶‌هزار نفری که در این محله زندگی می‌کنند، وقتی سرشان را بالا بگیرند، آخرین طبقه این مجتمع را خواهند دید و مریم و مینا پایشان به این مغازه‌ها باز می‌شود؟

 

منبع: شهروند