آیا خیریه‌ها کار خیر انجام می‌دهند؟

محمدرضا شعبانعلیمحمدرضا شعبانعلی

 

فصل زمستان شده است و به بهانه‌ی نزدیکی عید نوروز، موسسات خیریه فعالیت‌های گسترده‌ی خود را آغاز کرده‌اند. طی این هفته و هفته‌های آتی در چند برنامه از برنامه‌های خیریه شرکت خواهم کرد. با تعداد زیادی از این نوع موسسات ارتباط دارم و فعالیت و زحمات آنها را تحسین می‌کنم و خودم را نیز عضو بسیار کوچکی از خانواده‌ی آنها می‌دانم. اما مستقل از یک «انسان» به عنوان یک «مشاهده‌گر بیرونی» می‌خواهم با شما در خصوص میزان مفید بودن فعالیت‌های خیریه در ایران صحبت کنم.

بازار کمکهای خیریه در ایران

بدیهی است آنچه در اینجا می‌نویسم صرفاً نظرات شخصی من است و به هیچ وجه منافی زحمات دوستان خوبم در موسسات خیریه مختلف نمی‌باشد. اما احساس می‌کنم نگاه بلند‌مدت تر در این خصوص می‌تواند به بهبود وضع اقتصادی طبقات پایین‌تر جامعه کمک بیشتری بنماید.

در خصوص فعالیت‌های خیریه در ایران ذکر چند نکته ضروری است. امیدوارم شما موارد زیر را بررسی و نقد کرده و در صورتی که نتیجه‌گیری خاصی دارید آن را برای من هم بنویسید:

 

 

۱) در ایران به طرز عجیبی با تعدد مراکز خیریه مواجه هستیم. واقعیت این است که اگر من به عنوان یک فرد، حجم پول یا سرمایه‌ی قابل توجهی داشته باشم، به موسسات دیگر اعتماد نمی‌کنم و ترجیح می‌دهم یک موسسه‌ی خیریه‌ی جدید تاسیس کنم تا دقیقاً بر اساس اهداف و ارزشهای من کار کند. نتیجه این می‌شود که بازار کار خیر، دارای ساختار بسیار غیرمتمرکز می‌باشد. کافی است به یک نمایشگاه یا یک کنفرانس خوب بروید و تعداد زیادی غرفه‌های خیریه را ببینید که در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و هر کدام تلاش می‌کنند شما را به پرداخت کمک مادی، ترغیب و گاهی «وادار» کنند. همیشه با خودم فکر کرده‌ام که کاش فعالیت‌های خیریه در ایران تا حدی تجمیع می‌شد تا ما با تعداد کمتری موسسه، اما با ابعاد بزرگتر و قدرت بیشتر مواجه بودیم. به این شیوه نظارت بر موسسات خیریه نیز کار ساده‌تری بود. اما چه می‌توان کرد که خیریه ها نیز در ایران تابع همان اصول صندوق‌های قرض‌الحسنه و حتی تابع اصول «بقالی» ها هستند. وقتی چند برادر هم با هم بقالی می‌زنند، به محض اینکه درآمدشان از حد مشخصی بیشتر شد، دیواری در آن میان می‌کشند و دو بقالی کوچک‌تر ایجاد می‌شود! حالا هر کس به سلیقه‌ی خود کالا می‌آورد و به سلیقه‌ی خود می‌فروشد.

 

 

۲) کمک‌های خیریه در ایران به ساده‌ترین و کوته‌نظرانه ترین شکل ممکن است. همه‌ی موسسات از شما «پول» می‌خواهند. تو گویی که تنها مشکل جامعه نبودن پول است. بسیاری از موسسات خیریه در ایران یک «گدایی سازمان‌یافته» را ترویج داده‌اند. نوعی گدایی که در آن، از افراد و سازمانها و موسسات، پول دریافت می‌شود تا در میان فقرا توزیع شود! این شیوه‌ی گدایی (یا اجازه‌ بدهید بگویم: کار خیر) بد نیست. اما هرگز نمی‌تواند مولد باشد. با این شیوه ۲۰۰ سال دیگر هم در این کشور هم گدا داریم و هم گداخانه و این بازی همچنان ادامه خواهد یافت.

 

 

۳) بگذارید شفاف‌تر بگویم. وقتی من یک موسسه‌ی خیریه تاسیس می‌کنم و یقه‌ی مدیران شرکت‌ها را می‌گیرم تا آنها هم با هزار ناز و اطوار و منت، چند میلیون یا چند ده میلیون تومان را به موسسه‌ی من کمک کنند، عملاً از ظرفیت اجتماعی این مراکز و شرکت‌ها استفاده نکرده‌ام. شرکت‌ها هم برای اینکه اعلام کنند «ما خوب هستیم» و «مسئولیت اجتماعی» را می‌فهمیم، با علاقه‌ و استقبال، این فعالیت‌ها را حمایت می‌کنند. دیگر کسی از آنها نمی‌پرسد که این «کار خیر» شما و «مسئولیت اجتماعی شما» چند دهم درصد کل درآمد شماست؟ اما از شرکت‌ها می‌توان کارهای خیر بهتری خواست. کافی است هر شرکت در طول سال، چند ده نفر یا چند نفر یا چند صد نفر را به عنوان کارآموز، در مجموعه‌های خود بپذیرد. حتی اگر این پذیرش رایگان هم باشد و حقوقی به کارآموزان داده نشود تبعات خوبی وجود خواهد داشت: این کارآموز زمانی که از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شود، به جای گدایی شغل با یک رزومه‌ی خالی پر از مهارت‌های بی‌خاصیت، می تواند مدعی باشد که چند ماه در یک شرکت معتبر کار کرده است. حتی اگر نیروی کار ارزشمندی باشد، از این شانس برخوردار است که در یکی از همین مجموعه‌ها مشغول کار شود. اما راستی چرا این اتفاق نمی‌افتد؟ چرا کار خیر ما، یک کار پیش پا افتاده‌ی سطحی در اندازه‌ی «صدقه‌ دادن» است؟

 

 

۴) به نظر من مهم‌ترین دلیل، در دید سطحی جامعه به کار خیر خلاصه می‌شود. هیچ مدیری نمی‌تواند بگوید من به عنوان کار خیر، ۱۰۰ نفر کارآموز را به شرکتم دعوت کردم تا برای من کار کنند. مردم کمتر به این نکته دقت می‌کنند که حضور یک کارآموز حتی بدون دریافت حقوق، برای یک شرکت به معنی «هزینه» است و این هزینه‌ای که شرکت صرف می‌کند در بلندمدت برای جامعه به ارزش تبدیل می‌شود. احتمالاً مردم خواهند گفت: «این سرمایه‌داران زالو صفت را ببین که از جوانان دانشجوی ما هم کار مفت می‌کشند!». چنین می‌شود که مدیر یا مالک یک شرکت، تصمیم می‌گیرد از همان مکانیزمی که در کودکی استفاده می‌کرد و سکه در صندوق صدقات می‌انداخت. در دهه چهارم و پنجم زندگی هم استفاده کند. تعداد سکه‌ها بیشتر شده و صندوق‌ها بزرگتر. اما مدل فکر کردن و کمک کردن، همچنان کودکانه است.

 

 

۵) جامعه‌ی ما در نگاه به کار خیر، مشکل دیگری هم دارد و آن اینکه حاضر نیست بپذیرد که کار خیر، «هزینه‌های ستادی» هم دارد. به هر حال باید بپذیریم که یک موسسه‌ی خیریه بزرگ و حسابی، نیازمند «روابط عمومی» قدرتمند است. همچنانکه نیازمند «واحد بازاریابی خوب» و همچنانکه نیازمند «واحد سرمایه‌گذاری قدرتمند و اثربخش». اما افرادی که در این زمینه قدرتمند باشند، حقوق می‌خواهند. حالا با خود فکر کنید که یک موسسه‌ی خیریه، حقوق ماهی چند میلیون تومانی به یک متخصص بازاریابی یا برندینگ یا تبلیغات یا روابط عمومی بدهد. مردم آن موسسه را به عنوان «خائن در امانت» تکفیر خواهند کرد. نتیجه این می‌شود که نیروهای انسانی گرانقیمت و ارزشمند، کار خیر را رها می‌کنند و کسانی در موسسات به «موتور تفکر» تبدیل می‌شوند که از تمام کار خیر، یک «دل پاک» را به ارث برده‌اند. قصد من در این نوشته زیر سوال بردن انسانهای توانمند و ارزشمندی نیست که وقت خود را به رایگان در اختیار موسسات خیریه قرار می‌دهند، من از این انسانها کم نمی‌شناسم. اما حرف من این است که تکیه بر «نیت خیر» برای بنای یک «موسسه‌ی خیریه» کافی نیست. موسسه‌ی خیریه یک سازمان است. مثل هر سازمان دیگری استراتژی می‌خواهد. بازاریابی می‌خواهد. روابط عمومی می‌خواهد. برندینگ می‌خواهد. ساختار سازمانی می‌خواهد. مدیریت ارتباط با مشتری می‌خواهد و  ده‌ها مورد دیگر. مواردی که باید بر اساس «علم» و نه با تکیه بر «نیت خیر» بنا شوند. همچنانکه در تشکیل دادگاه و تنظیم قانون و … نیز فرض بر سالم بودن همه نیست که اگر بود قانونی لازم نبود. ساختار صحیح ساختاری است که انسانها با نیت نادرست هم در آن نتوانند دست از پا خطا کنند. اینجاست که «تعهد» رنگ می‌بازد و «تخصص» می‌تواند مجالی برای عرض اندام پیدا کند.

 

 

۶) قبلاً در زمینه‌ی برخی کمپین‌های تبلیغاتی که اخیراً برای موسسات خیریه رواج پیدا کرده است نوشته‌ام و نمی‌خواهم اینجا تکرار کنم. حتی نمی‌خواهم آنها را تایید یا تکذیب کنم. اما اگر کمپین‌هایی را می‌بینیم که از منافع مادی و معنوی، سهم زیادی برای سرمایه‌گذار ایجاد شده و سهم بسیار کمی برای موسسات خیریه می‌ماند، دلیلش ضعف موسسات خیریه در برنامه‌ریزی داخلی و طراحی کمپین‌های اثربخش است. و باز تکرار می‌کنم که موسسات خیریه در این زمینه مقصر نیستند. آنها هم مثل من و شما گیاهی هستند که در خاک فرهنگی امروز ایران، رسته‌اند و از این خاک و از این فرهنگ، در این نقطه از تاریخ و جغرافیا، گیاه بهتری نمی‌تواند رست.

 

 

۷) استراتژی تبلیغاتی نهادهای خیریه هم بعضاً رقت انگیز است. تصویر کودکان بدبخت و فلک زده، خانه‌های خراب، نگاه‌های ملتمس و … بهترین شیوه‌ی تبلیغات نیست. برخی از این موسسات را می‌شناسم که مثلاً درفیس بوک یا جاهای دیگر، حضور آنلاین دارند و هر روز تصاویر رقت‌باری از مستمندان و فقیران را نشان می‌دهند و انتظار دارند که من و شما هم صفحه‌ی آنها را «لایک» کنیم. به نظر من لایک کردن صفحه‌ی این نوع موسسات یک نوع «مازوخیسم» محسوب می‌شود که انسان سالم به ندرت، تصمیم به انجام آن می‌گیرد. آیا روش بهتری وجود ندارد؟ واقعیت این است که چرا. ما هنوز به خاطر نسپرده‌ایم که در تبلیغات، باید حداقل ۷۰٪ محتوا آموزشی بوده و حداکثر ۳۰٪ محتوا تبلیغی باشد. ای کاش یک موسسه‌ی خیریه، که به فرض در زمینه‌ی کمک به تحصیل دانش آموزان فعال است، صفحه‌ای درست می‌کرد به نام «اصول تربیت فرزند و ارتباط با فرزند». هر روز عکس و تصویر جوانان و نوجوانان را در بهترین لباس‌ها و پوشش‌ها می‌گذاشت و از متخصصان می‌خواست که چند پاراگراف در خصوص تربیت بهتر فرزند،‌ مطلب بنویسند. در قسمت بالای صفحه هم یک علامت کوچک می‌گذاشت که:‌ «حالا که امکان تربیت و آموزش صحیح فرزند خود را دارید، به کسانی هم فکر کنید که دغدغه‌ های مالی کوچک، مانع فکر کردن به دغدغه‌های بزرگ زندگی» برای آنها شده است. یک شماره حساب ساده می‌توانست پول بیشتری را با رضایت بیشتر و به شکل مولد‌تر برای کودکان بی‌سرپرست یا بد‌سرپرست یا طبقات پایین‌تر جامعه فراهم سازد. «اندوه فروختن» و «ترحم خریدن» ابزاری نیست که در بلندمدت دوام و قدرت داشته باشد.

 

 

خلاصه‌ی حرفم، جمله‌ی زیبای ولتر است که در حد یک آیه‌ی آسمانی دوستش دارم آنجا که می‌گوید: «جاده‌ی جهنم را با نیت‌های خیر سنگفرش کرده‌اند…» و جمله‌ی آخر اینکه، همه‌ی حرف‌های بالا و همه‌ی درد و دل‌هایی که گفتم نباید باعث شود که من و شما به «محک» یا «بنیاد کودک» یا «بهنام دهش پور» یا «جمعیت امام علی» و … کمک نکنیم. باید به آنها کمک کنیم و در عین حال به راه‌حلی بیندیشیم که در بلندمدت، «گدایی سازمان‌یافته» تنها راه سیر کردن شکم عزیزترین هم‌وطنانمان نباشد…

به حامیان مهر بپیوندید

این مؤسسه ماهیانه در حد توان خود مبلغ ۱۱ میلیون تومان به حساب بانکی تعدادی از مددجویان بسیار نیازمند واریز می کند و هر ماه نیز به این مبلغ و تعداد مددجویان نیازمندی که واجد شرایط مستمری ماهیانه هستند اضافه می شود.

این در حالی است که علیرغم لطف و عنایت خیرین عزیز و نیکوکار، مؤسسه برای پرداخت این مستمری ناچیز هم که بتواند گوشه ای از درد مددجویان بسیار نیازمند مؤسسه را التیام بخشد، با مشکل جدی روبرو است ، زیرا مؤسسه علاوه بر این مستمری ثابت که هر ماه جمعی از مددجویان برای دریافت آن چشم براه هستند، باید پاسخگوی نیازمندان دیگر نیز باشد که در رابطه با موارد زیر برای دریافت کمک به مؤسسه مراجعه می کنند و کاملا درمانده اند و هیچ راهی و روزنه ای جز کمک مؤسسه ندارند :

۱- کمک هزینه درمان (بیماران صعب العلاج)
۲- کمک هزینه تحصیلی مخصوصاً دانشجویان
۳- کمک هزینه اجاره مسکن و سرپناه
۴- کمک هزینه پرداخت قبوض آب، برق، گاز
۵- کمک هزینه تهیه کفش یا البسه
۶- کمک هزینه تهیه ارزاق و کالاهای اساسی و ضروری زندگی
۷- و …

البته برای تمامی این کمک ها تحقیق کامل و اساسی بعمل آمده و پس از تایید هیئت مدیره محترم کمک ها با صدور چک بانکی که با امضای رییس هیئت مدیره، مدیرعامل ، خزانه دار و مُهر مؤسسه معتبر است ، انجام می شود.

اینک باتوجه به فشار مضاعفی که بدلیل مشکلات بیشمار مددجویان و مراجعین موردی ، بر دوش مؤسسه خیریه احسانکاران(صوفی رحمن) بوکان می باشد، و در جهت رفع بخشی از نیاز هم نوعان بسیار دردمند شهر بوکان ، دست طلب یاری به سوی تک تک شما عزیزان دراز کرده تا هرکس در حد توان و استطاعت مالی خود یک یا چند خانواده را تحت حمایت ماهیانه قرار داده و معامله ای جاودان و پرافتخار و مطمئن با خالق مهربان هستی داشته باشد.

لذا عزیزانی که مایل به پیوستن به طرح حامیان مهر مؤسسه هستند فرم مربوطه زیر را تکمیل و تحویل دفتر مؤسسه خیریه احسانکاران واقع در خیابان پیام – ۲۰ متر پایین تر از خیابان بهشتی(سقز) نمایند یادر تلگرام از طریق آیدی @Aftab55n46 ارسال فرمایند.

چه چیز موجب اختلال شخصیتی ضداجتماعی می‌شود؟

علت ایجاد اختلال شخصیتی ضداجتماعی یا ASP ناشناخته است. این مشکل نیز مثل بسیاری مشکلات ذهنی دیگر، می‌تواند ریشه ژنتیکی و ارثی داشته باشد. اما داشتن یک زندگی خانوادگی ناکارآمد هم می‌تواند احتمال بروز اختلال شخصیتی ضداجتماعی را افزایش دهد. بنابراین بااینکه اختلال شخصیتی ضداجتماعی ریشه ارثی دارد ولی عوامل محیطی هم می‌تواند به ایجاد و پیشرفت آن کمک کند.

تئوری‌ها

محققان نظرات خود را درمورد علت‌های ASP دارند. یک تئوری عنوان می‌کند که ناهنجاری‌ها در رشد سیستم‌عصبی می‌تواند منجر به اختلال شخصیتی ضداجتماعی شود. این ناهنجاری‌ها شامل اختلالات یادگیری، شب‌ادراری مداوم و بیش‌فعالی می‌باشد.

یک تحقیق جدید مشخص کرد که اگر مادری در طول دوران بارداری سیگار بکشد، فرزند او در خطر ابتلا به اختلال شخصیتی ضداجتماعی قرار خواهد گرفت. این نشان می‌دهد که کشیدن سیگار سطح پایین‌ترین از اکسیژن را فراهم می‌کند که می‌تواند موجب آسیب مغزی به جنین شود.

بااینحال، تئوری دیگری نشان می‌دهد که افراد مبتلا به اختلال شخصیتی ضداجتماعی برای عملکرد عادی مغزی نیاز به ورودی حسی بیشتری‌ دارند. شواهد نشان می‌دهد که ضد‌اجتماع‌ها ضربان قلب زمان استراحت پایین‌تری دارند و رسانایی پوستی‌شان نیز پایین‌تر است. افرادی که به صورت مزمن تحریک پایینی دارند ممکن است برای بالا بردن قدرت تحریک خود و ارضای حس نیاز خود به هیجان، دست به کارهای خطرناکی بزنند.

تحقیقات مربوط به تصویربرداری مغزی هم نشان داده است که یکی از علت‌های اختلال شخصیتی ضداجتماعی می‌تواند عملکرد غیرعادی مغز باشد. همچنین، انتقال‌دهنده عصبی سروتونین هم با رفتارهای خشن و تکانشی مرتبط دیده شده است. هم لوب گیجگاهی و هم قسمت پیشین مغز به تنظیم روحیه و رفتار کمک می‌کنند. می‌تواند اینطور باشد که رفتارهای تکانشی یا کنترل‌نشده ریشه در یک ناهنجاری عملکردی در سطح سروتونین یا این قسمت‌ها مغز داشته باشد.

محیط اطراف

محیط جامعه و خانه هم می‌تواند با ایجاد اختلال شخصیتی ضداجتماعی در ارتباط باشد. معمولاً والدین بچه‌های مشکل‌دار هم خودشان سطح بالایی از رفتارهای ضداجتماعی نشان می‌دهند. در یک تحقیق گسترده مشخص شد که والدین پسربچه‌های ضداجتماع با احتمال بالاتری دچار اعتیاد الکل یا مجرم بوده‌اند و خانه‌های این پسربچه‌ها معمولاً دچار مشکلاتی مثل جدایی، طلاق یا نبود یکی از والدین بوده است.

در مورد فرزندخواندگی هم باید گفت که محروم کردن یک بچه از یک پیوند بسیار مهم احساسی می‌تواند توانایی او برای صمیمی شدن با دیگران و اعتماد کردن به مردم را خدشه‌دار کند. احتمالاً به همین دلیل است که بسیاری از بچه‌هایی که به فرزندخواندگی پذیرفته می‌شوند در معرض ابتلا به اختلال شخصیتی ضداجتماعی هستند. این بچه‌ها تا زمانی که سنشان هنوز کم است ممکن است از یک خانواده به خانواده‌ای دیگر منتقل شوند تا بالاخره خانواده‌ای که مناسب آنها باشد برایشان پیدا شود، بنابراین نخواهند توانست پیوند و وابستگی عمیق عاطفی با کسی ایجاد کنند.

تربیت نادرست و نظارت ضعیف و ناکافی هم می‌تواند با رفتارهای ضداجتماعی در کودکان در ارتباط باشد. والدین که تربیت فرزندانشان برایشان اهمیت دارد، رفتارهای فرزندشان را مدام بررسی و نظارت می‌کنند، برای آنها قانون می‌گذارند، رعایت کردن این قوانین را از طرف کودکان بررسی می‌کنند و آنها را از هم‌بازی‌های خطرناک دور نگه می‌دارند. اما در خانواده‌های شکست‌خورده معمولاً نظارت خوب و صحیحی صورت نمی‌گیرد زیرا والدین یا نیستند یا خود ضداجتماع هستند و انگیزه لازم برای مراقبت از فرزندشان را ندارند. اهمیت نظارت و تربیت والدین در بچه‌هایی که در خانواده‌های پرجمعیت بزرگ می‌شوند هم دیده می‌شود که هر فرزند مورد توجه کمتری از طرف والدین قرار می‌گیرد.

بچه‌ای که در خانواده‌ای پرمشکل بزرگ می‌شود، با آسیب‌دیدگی احساسی وارد جامعه بزرگسالان خواهد شد. این بچه که نتوانسته است پیوندهای احساسی عمیقی با دیگران ایجاد کند، به شت درون‌گرا و نسبت به دیگران بی‌تفاوت است. فقدان یک تربیت مشخص باعث می‌شود این فرد نسبت به قوانین اجتماعی هم بی‌اعتنا باشد. او هیچ الگوی صحیح و مشخصی در زندگی خود نخواهد داشت و یاد می‌گیرد که برای حل مشکلاتش از خشونت استفاده کند. او هیچوقت قادر به ابراز همدردی و دلسوزی به اطرافیانش نخواهد بود.

بچه‌های ضداجتماع معمولاً بچه‌هایی مشابه خودشان را بعنوان همبازی انتخاب می‌کنند. این اتفاق معمولاً در دوران ابتدایی پررنگ‌تر است که بچه‌ها نیاز به مورد پذیرش قرار گرفتن در جامعه دارند. بچه‌های خشن معمولاً مورد بی‌اعتنایی همسالانشان قرار می‌گیرند و این طردشدگی موجب می‌شود که بچه‌هایی مشابه خودشان را پیدا کنن دو بتوانند با آنها وارد رابطه شوند. چنین روابطی خشونت و سایر رفتارهای ضداجتماعی را در آنها پررنگ‌تر می‌کند.

آزار و سوءاستفاده از کودکان هم با رفتارهای ضداجتماعی مرتبط دانسته شده است. افراد مبتلا به اختلال شخصیتی ضداجتماعی به احتمال بیشتری نسبت به افراد عادی در کودکی مورد آزار و سوءاستفاده قرار می‌گیرند. البته جای تعجب نیست زیرا بسیاری از این کودکان در خانواده‌هایی بی‌توجه و بدون نظارت صحیح بزرگ می‌شوند که گاهاً والدین خودشان هم افرادی خشن و ضداجتماع هستند. در بسیاری از موارد، کودک این سوءاستفاده و آزار را یاد می‌گیرند و در آینده در حق فرزندان خودشان هم انجام می‌دهند.

گفته می‌شود که آزار کودک در سن بسیار کم (مثلاً تکان دادن شدید نوزاد) بسیار مضر است زیرا می‌تواند موجب آسیب‌های مغزی شود. آسیب‌های تروماتیک می‌تواند رشد طبیعی سیستم‌عصبی مرکزی را مختل کند، فرآیندی که در دوران نوجوانی ادامه پیدا می‌کند. اتفاقات استرس‌زا هم با تریک تولید هورمون‌ها و سایر مواد شیمیایی مغزی می‌تواند روند و الگوی رشد طبیعی کودک را تغییر دهد.

مطلب مرتبط :

شخصیت ضد اجتماعی

۱۰ راه ساده برای آرامش بخشیدن به زندگی

 

زندگی در بهترین حالت خود، آشفته و پرهرج و مرج است. همه ما همیشه در عجله هستیم، چند کار را به طور همزمان انجام می دهیم و سعی می کنیم برای همه آدم ها همه کار بکنیم و ندرتاً وقت کافی برای خودمان می گذاریم. همه ما در جستجوی آرامشیم اما معمولاً آنچه که لازمه دستیابی به آن است را انجام نمی دهیم و دنبال راه هایی برای به دست آوردن آرامش می رویم که فقط هرج و مرج زندگیمان را بیشتر می کنند. در این مقاله راه های ساده ای برای ایجاد آرامش در زندگی به شما پیشنهاد می کنیم.

 
۱) بدانید که کنترل هیچ چیز در دنیا به جز خودتان در دست کسی نیست.

 

خودتان تنها چیزی هستید که کنترل کامل روی آن دارید. وقتی این مسئله را درک کنید، و براساس آن دیدگاه و عملکردهایتان را تغییر دهید، زندگیتان بیش از پیش آرام خواهد شد. وقتی سعی می کنید آدم های دیگر یا موقعیت هایی که فرای کنترل شماست را کنترل کنید، فقط زمانتان را هدر می دهید و بر آشفتگی زندگیتان اضافه می کنید.
۲) برخی روابطتان را قطع کنید و روابط جدید ایجاد کنید.

 

این کار چندان ساده نیست اما اگر زندگی آرامی می خواهید، باید اینکار را انجام دهید. در زندگی اکثر ما یکی دو نفر هستند—یا شاید هم بیشتر—که تاثیر چندانی روی زندگیمان ندارند. البته این به معنی پیدا کردن دوستانی که هیچ کاری برایتان نکرده اند نیست.

موضوع این نیست که این افراد چه کاری برای شما انجام داده اند. مسئله این است که از نظر احساسی چه کمکی به شما کرده اند و چقدر سطح انرژیتان را بالا برده اند. منظور ما دوستانی است که مشکلات بیشماری در زندگیشان دارند و هربار که شما را می بینند فقط درمورد آن مشکلات منفی بافی می کنند.

قطع رابطه با افراد کار سختی است. در برخی موارد نمی توانید آنها را کاملاً از زندگیتان خارج کنید اما می توانید میزان رابطه تان را محدود کنید که کنترل آن کاملاً در دست خودتان است. می توانید این افراد را با دیگرانی جایگزین کنید که به رابطه و زندگیتان ارزش میدهند و مطمئن باشید که خودتان هم تعجب می کنید سطح انرژیتان، آرامش خاطرتان، خوشبختیتان و زندگیتان به طور کل بعد از این جابجایی چه تغییر شگرفی می کند.
۳) درهم و برهمی زندگیتان را کمتر کنید.

 

این به آن معنی نیست که همه وسایلتان را بیرون بریزید. نه، منظورمان این است که کمدها، طبقه ها و اثاثیه منزل و محل کارتان را مرتب کنید. در این مرتب کردن خودتان را از شر هر چیزی که به دردتان نمی خورد، لازم ندارید، استفاده نمی کنید و می توانید به راحتی بدون آن زندگی کنید خلاص کنید. می توانید این وسایل را به دیگران ببخشید، بفروشید یا در سطل آشغال بریزید.
۴) اگر در روابط شخصیتان اختلافاتی دارید و هنوز از آن ناراحتید، رابطه تان را بهبود بخشید.

 

بروید و با فرد مورد نظر صحبت کنید و احساستان را با او در میان بگذارید. اگر لازم باشد، عذرخواهی کنید و بخشش بخواهید یا از طرفتان معذرت خواهی طلب کنید و او را ببخشید. اگر آن رابطه ارزش نگه داشته شدن را داشته باشد، مطمئن باشید که می توانید آن را حفظ کنید. درغیراینصورت موجب ایجاد ناسازگاری و اختلاف می شود که بعد مجبور می شوید آن را قطع کنید.
۵) بودجه و خرج و مخارجتان را از نو ارزیابی کنید.

 

پول همه چیز را خیلی پیچیده می کند و برایتان آرامش نمی آورد. از قدیم گفته اند که پول خوشبختی نمی آورد اما لزوماً این جمله صحیح نیست. اگر نتوانید اجاره خانه را پرداخت کنید و صاحبخانه بیرونتان کند، خوشبت خواهید بود؟ مسلماً نه. اگر نتوانید هزینه تحصیلات فرزندانتان را فراهم کنید، خوشبخت خواهید بود؟ نه. اگر نتوانید قبض ها و مالیات ها را پرداخت کنید، سالی یکبار به مسافرت بروید یا برای فرزندانتان لباس نو بخرید خوشبخت خواهید بود؟ معلوم است که نه.

پول برایتان امنیت و راحتی می آورد و نقش خیلی مهمی در خوشبختی کلی ما دارد. خرج و مخارج های غیرضروری را قطع کنید و پول بیشتری پس انداز کنید. دنبال شغل های پردرآمدتری باشید و مطمئن شوید که امنیت مالی خانواده فراهم باشد.
۶) خودتان را ببخشید. به اشتباهات گذشته تان فکر کنید.

 

ببینید کجای کارتان غلط بوده است و خودتان را ببخشید و بعد آن را به کلی از مغزتان بیرون کنید. ما از اشتباهاتمان درس می گیریم اما این به آن معنی نیست که باید همیشه این اشتباهات را در ذهنمان نگه داریم. همه ما انسانیم و حتی باهوش ترین انسانها هم اشتباه می کنند. پس خودتان را ببخشید و به زندگی ادامه دهید.
۷) اخبار را خاموش کنید.

 

مطمئناً نیاز دارید از آنچه که در دنیا می گذرد مطلع باشید. اکثر ما هر روز و گاهاً هر ساعت در پی اخبار جدید هستیم. از اینترنت استفاده کنید و از سرویس هایی مثل گوگل بخواهید که اخبار را به ایمیلتان پست کنند. فقط یک یا دو بار در هفته به سراغ این اخبار بروید و آنها را مطالعه کنید و دقت کنید که این زمان اصلاً عصرها نباشد که می خواهید خستگی آن روزتان را برطرف کنید.
۸) برای هر هفته تان برنامه ریزی کنید.

 

تا آنجا که در توانتان است آن برنامه را کامل جلو ببرید اما این را هم باید بدانید که بعضی اوقات لازم است که برنامه تغییر کند. اوقات فراغتتان را مشخص کنید و برنامه ریزی کنید که در آن اوقات سرگرمی های محبوبتان را انجام دهید.
۹) استفاده از تکنولوژی را در زندگیتان محدود کنید.

 

تکنولوژی آرامش نمی آورد. کامپیوتر بااینکه خیلی معصوم به نظر می رسد اما وقتی قرار باشد همه روز با انگشت روی دکمه های بزنید چندان معصوم نیست. اگر کمی درمورد آن فکر کنید، کاری طاقت فرسا به نظر می رسد. عادت کنید که کامپیوتر، تلویزیون، و تلفن همراه را خاموش کنید و با آرامش خیال بیرون بروید و از زندگیتان لذت ببرید.
۱۰) برای خودتان وقت بگذارید.

 

خیلی ها اهمیت این مسئله را فراموش می کنند. وقتی زمانی را فقط مخصوص خودمان کنار بگذاریم و هیچ چیز دیگری ذهنمان را به خود مشغول نکند، می توانید به رویاها و آرزوهایمان فکر کنیم و از آن لذت ببریم و ریلکس شویم. این بالاترین آرامش را نصیبتان می کند.

در هیاهوی دنیای امروز، زندگی همانقدر پیچیده می شود که خودتان بخواهید. این به خودتان بستگی دارد که چه چیزهایی را در زندگیتان قبول کنید، اینکه دنیا را چطور ببینید و درمورد کارهای خودتان چه فکری بکنید. اما باوجود همه هرج و مرج ها می توانید آرامش را به زندگیتان برگردانید.

 

منبع :روانشناسان

مخارج نوجوانان

درآمد: فشارهای اجتماعی دنیای مدرن و تلاش برای پذیرش در گروه همسالان، نوجوانان را وامی‌دارد تا در رقابتی پایان‌ناپذیر بر سر مصرف کالاها شرکت کنند، رقابتی که هزینه‌های مصرفی خانواده را به طور فزاینده‌ای افزایش می‌دهد. این مقاله به بررسی علل تغییر فرهنگ مصرف نوجوانان نسل جدید می‌پردازد.[۱] 

اداره‌ی آمار ملی با انتشار جدیدترین «پیمایش مخارج خانوارها» در بریتانیا درباره‌ی ساختار فعلی بودجه‌ی یک خانواده‌ی معمولی گزارش داده است: افرادی که با هم زیرِ یک سقف زندگی می‌کنند، به چه منظوری پول خرج می‌کنند و چه کسی برای چه چیزی پول می‌دهد؟ بر اساس این گزارش، یک «نوجوان معمولی» در بریتانیا سالانه بیش از ۱۰۰۰ پوند برای تلفن‌های همراه، اِم‌پی‌تری پِلیِرها و دانلودها، ۲۴۰ پوند برای اصلاح مو، و ۳۰۰ پوند برای کفش‌های ورزشی خرج می‌کند. اینها تنها هزینه‌های رایج نیستند بلکه برای محاسبه‌ی کل بودجه‌ی نوجوانان باید پول بلیت سینما، نایت‌کلاب و پوشاک را هم در نظر گرفت. یک نوجوان معمولی فکر می‌کند که برای زندگی مناسب، و در واقع «عادی» و برای مقبولیت در میان همسالان خود و جلب احترام آنها به چیزهای دیگری هم نیاز دارد: چیزهایی مانند تلفنِ همراه، که بموقع به نسخه‌ی «جدید و بهبودیافته» ارتقا می‌یابد و با تازه‌ترین زنگ‌ها روزآمد می‌شود، لپ تاپ، تلویزیون و دی‌وی‌دی پلیر در اتاق اختصاصی، بعضی از آلات موسیقی و کلاس موسیقی و … . در کل، بر اساس این گزارش، سبک زندگی یک نوجوان معمولی، سالانه ۹۰۰۰ پوند هزینه دارد. اگر تورم را در نظر بگیریم، این رقم ۱۲ برابر مبلغی است که ۳۰ سال قبل یک نوجوان معمولی خرج می‌‌کرد.

برای این که این ارقام را بفهمیم و موضع بگیریم، باید به دو نکته‌ی دیگر توجه کنیم. نکته‌ی اول: اکنون نوجوانان در مقایسه با زمان آغازِ محاسبات آماری، پول خرج کردن را از سن بسیار کمتری شروع می‌کنند- و این سن همچنان در حال کاهش است. برای مثال، اخیراً یکی از مؤسسات خیریه‌ی آموزشی در تحقیقی دریافت که هفت‌ساله‌ها نه تنها می‌خواهند که تلفن همراه داشته باشند بلکه مایلند که این تلفن‌ها زنگ‌های مُدِ روز و جدیدترین بازی‌ها را هم داشته باشند.

نکته‌ی دوم: نوجوانانِ دهه‌ی ۱۹۷۰، همچون جانشینان امروزیِ خود، شیفته، فریفته و مسحورِ عجایب بازی‌های کُنسولی، واکمن‌ها یا فیلم‌های سینمایی بودند؛ اما در آن دوران، همه‌ی این چیزهای دلخواه (شاید به استثنای بلیت سینما) به طور نسبی بسیار گران‌تر بودند و بنابراین، در مقایسه با نمونه‌های پیشرفته‌ترِ فعلی، عده‌ی کمتری به آنها دسترس داشتند. این چیزهای دلخواه کالاهایی تجملی و رؤیایی به شمار می‌رفتند نه مایحتاج اولیه، و تملک آنها نشانه‌ی بخت و اقبالِ بلند شمرده می‌شد، نه انتظاری مشروع یا حق یا وظیفه. حال که این چیزهای دلخواه ارزان‌ترند، قیمت آنها به طرز وسوسه‌انگیزی کاهش می‌یابد و به نحو فریبنده‌ای در دسترس قرار دارند، به دست آوردنِ آنها بخشی عادی از زندگی «طبیعی» و معمولیِ «هر کسی» شده «که سرش به تنش می‌ارزد» و دیگر تملک آنها رویدادی استثنائی و خارق العاده نیست که آن را جشن بگیرند، به یاد سپارند، و از خدا یا بخت و اقبالِ مساعد تشکر کنند. نتیجه‌ی غیرمنتظره اما محتومِ این امر از بین رفتن پیوند عاطفی با این   دارایی‌هاست : آنچه واقعاً اهمیت دارد لحظه‌ی اکتساب است و نه دوستیِ پایدار. نیمی از تلفن‌های همراهِ نوجوانان گم می‌شوند، و کفش‌های ورزشی، اندکی پس از این که خریده می‌شوند، دلِ نوجوانان را می‌زنند و در سطل آشغال می‌افتند. چیزها به همان سرعتی که مُد می‌شوند، از مُد می‌افتند. در بین انبوه وسایلی که به سرعت به دست می‌آیند و دور انداخته می‌شوند، به ندرت چیزی «مایه‌ی مباهات و عزیز» می‌شود؛ و اگر هم بشود، حتماً به سرعت از چشم می‌افتد. آنچه باید همیشه زنده نگه داشته شود، سبک است و نه وسائل؛ و این سبک،  می‌طلبد که لوازم جانبی آن وسایل با سرعتی فزاینده تعویض شوند.

نامه‌ی اندیشمندانه‌ی جاکومو سِگانتینی، یکی از خوانندگان ایتالیایی آثارم، مرا برانگیخت تا دنیای نوجوانان را بازبینی کنم. او نوشت: «واقعیتِ زندگی من کاملاً متفاوت است. تا حد ممکن، کم مصرف می‌کنم چون پول ندارم. این وضعیت، باعث سرخوردگی‌ام نشده بلکه مرا به نادیده گرفتنِ پیام‌های بازاریابی عادت داده است.» دلیلی ندارم که به صداقت جاکومو شک کنم و تنها می‌توانم قدرت اراده‌اش را بستایم، حتی اگر بخش عمده‌ای از این قدرت ناشی از فشارِ ضرورت باشد. جاکومو سِگانتینی به اختیار یا اجبار، خلاف جریان (جریانی نیرومند) شنا می‌کند. شمار فراوانی از دیگر مردان و زنانِ جوان، درست مثل او «پول ندارند» که مخارج نوعی سبک زندگی را تأمین کنند که به عقیده‌ی بسیاری مسئله‌ی مرگ (اجتماعی) یا زندگی (اجتماعی) است. عده‌ی زیادی، مصرف کنندگانِ «ناموفق» یا «ناکام»، ناتوان یا شکست خورده به شمار می‌روند اما این وضعیت باعث خوشحالی آنها نیست و اگر می‌توانستند چنین انتخابی نمی‌کردند. «پیام‌های بازاریابی» همه جا حاضرند و به طرز آزارنده‌ای مُصر و مکّارند؛ هر چند حیرت‌انگیزترین قدرت آنها ناشی از این واقعیت است که «مخاطبان» هم‌سال آنها («نوجوانان معمولی») با ترس آمیخته به احترام به آنها گوش می‌‌کنند و تا جایی که می‌توانند (و بیش از توانِ خود) می‌کوشند تا از فرامین و دستورات آنها اطاعت کنند. بنابراین، فقط نباید به «نادیده گرفتنِ» تبلیغات تجاری عادت کنیم بلکه بیش از هر چیز باید به «نادیده گرفتنِ» فشارِ شاید کمتر آزارنده اما قطعاً مؤثرِ اطرافیانِ خود و چشم‌پوشی از فشارِ معیارهایی عادت کنیم که اطرافیانمان می‌کوشند خود را با آن مطابقت دهند و انتظار دارند که معاشرانشان نیز چنین کنند. نادیده گرفتن، بی‌اعتنایی و غلبه بر فشارِ اجتماعی شجاعت زیادی را می‌طلبد. این کار مستلزم اعصابی پولادین و شخصیتی قوی است؛ در واقع، شخصیتی بسیار قوی که تربیت، پرورش و حفظ آن به رغم همه‌ی مشکلات آسان نیست.

سی سال قبل تنها عده‌ای خاص و برگزیده، افرادی بسیار مصمّم و شجاع، صبورانه پس انداز می‌کردند تا رایانه‌ی شخصی یا بلیت فیلم‌های کارگردانان و یا بازیگران محبوبِ خود را بخرند. اما در سال‌های اخیر، تنها عده‌ای خاص، بسیار مصمّم و مقاوم، از مقروض شدن برای خریدن جدیدترین اِم‌پی‌تری پلیرها و دانلود کردن تازه‌ترین آهنگ‌ها خودداری کرده‌اند. جاکومو سِگانتینی می‌تواند یکی از این افراد خاص و نه چندان پرشمار باشد، و حدس می‌زنم که خاص بودن برای او آسان به دست نیامده است؛ خاص بودن باید اغلب دردناک و گاهی حتی تحقیرآمیز بوده باشد و تسلیمِ موج شدن هزینه‌ی مالی دارد. شنا کردن خلاف جریان آب هم هزینه دارد؛ در این مورد، هزینه، مالی نیست اما سنگین‌تر است و بیشتر صدمه می‌زند. در یکی از نامه‌هایم نوشتم که سرنوشت، گزینه‌ها را تعیین می‌کند اما انتخاب از میانِ آنها بسته به شخصیت خودِ آدم است. با توجه به انتخاب‌های سگانتینی باید گفت که شخصیت او در خورِ ستایش و احترام است.

تأکید جاکومو بر این که «نیندیشیدن به آینده» محال است، مرا متأثر کرد. با توجه به تاریخ نامه‌ی او (چند ماه پس از افولِ اعتباری اخیر و سقوط بازارهای کار) به نظر می‌رسد که این بار، جاکومو دارد دوباره به صف اکثریت عظیمی ‌از همسالانِ خود می‌پیوندد. گویا زندگی در میان چرخشِ سرگیجه آور، مهیّج و نفس‌گیرِ کالاها و هیجانات جدید که تا چندی پیش ابدی به شمار می‌رفت، دارد از حرکت باز می‌ایستد؛ اگرچه آهنگش کاهش یافته و به احتمال زیاد تا مدتی لنگ لنگان خواهد رفت. جاکومو سِگانتینی به درستی می‌گوید که «نه چند دوجین بلکه صدها هزار» جوانی که با او به دنیای بزرگسالان قدم می‌گذارند با چالشی مواجهند که شش ماه قبل هیچ تصوری از آن نداشتند و قطعاً از مهارت لازم برای رویارویی با آن بی بهره بودند. آنها یاد گرفته بودند که با  فزونیِ گزینه‌ها و فرصت‌ها کنار بیایند؛ اما حالا باید به سرعت بیاموزند که چگونه در جهانی مبتلا به کمیابیِ گزینه‌ها و فرصت‌ها زندگی کنند. آیا شغلی برایم وجود دارد؟ اگر وجود دارد، چه نوع شغلی است؟ برای دستیابی به آن باید چه کار کنم؟ می‌توان به چند شغلِ ممکن اشاره کرد اما هیچ کس نمی‌تواند تضمین کند که این شغل‌ها هنوز هم وجود داشته باشند، و آن قدر باقی بمانند که مهارت‌های لازم برای آنها را کسب کنیم.

خوشحال می‌شوم اگر جاکومو بتواند، آن طور که می‌گوید، به صف «جامعه‌شناسانِ جوان» بپیوندد. اما باید به او (و هر کسی که چنین فکری در سر دارد) هشدار دهم که پیوستن به این صفوفِ خاص، زندگیِ وی را آسان‌تر نخواهد کرد. با توجه به شخصیت او، این کار ممکن است بر دلواپسی‌هایش بیفزاید و از همان مقدار آرامش خاطری که برایش باقی مانده نیز بکاهد. زیرا به عنوان یک جامعه‌شناس، بارها و بارها در زندگی حرفه‌ای درخواهد یافت که «آدمیان فقط چیزی را می‌آ‌موزند که به دردِ اجدادشان می‌خورد. درست زیستن چیزی است که تنها می‌توان به مردگان آموخت»- این سخنانِ فرناندو پسوا است که بسیاری او را نویسنده‌ی «یکی از مهم ترین متونِ جهانِ مدرن» می‌دانند.

.


.

مخارج نوجوانان

نویسنده: زیگموند باومن

برگردان: عرفان ثابتی

[۱] این مقاله برگردان اثر زیر است:

Zygmunt Bauman (2010)’ Teenager spending’ in ۴۴ Letters from the Liquid Modern World, Polity, pp.42-45.

.

سلامتی و نابرابری

درآمد: نویسنده می‌کوشد با بررسی تأثیر نابرابری اجتماعی بر سلامتی جامعه نشان دهد که نه تنها ثروت و طول عمر رابطه‌ی نزدیکی دارند بلکه توزیع نابرابر ثروت، آفت‌ها و بیماری‌های اجتماعی را افزایش داده و از “امید به زندگی” می‌کاهد، در حالی که افزایش برابری اجتماعی می‌تواند سلامتی کل جامعه را بهبود بخشد.[۱]

 

 

پام بیچ، جزیره‌ی باریکی در فلوریدا به طولِ حدوداً ۱۳ مایل است که تعداد ساکنانش اندکی بیش از ۱۰۰۰۰ نفر است. سه پُل آن را به آمریکا مرتبط می‌سازد اما احساس و رفتارِ ساکنانش به گونه‌‌ای است که انگار در “جامعه‌ی بسته‌”ی[۲] بزرگی زندگی می‌کنند.

بی تردید این جامعه‌ی بسته‌ای است که نیازی به دیوار و سیمِ خاردار ندارد. خوشبختانه، قیمت خانه‌ها همان کارِ دیوار و سیمِ خاردار را انجام می‌دهد. معدود خانه‌هایی که اکنون به فروش گذاشته شده‌اند، قیمتی بین ۷۰۰ هزار تا ۷۲٫۵ میلیون دلار دارند. همه بر این باورند که پام بیچ بیشترین تراکمِ ثروت در کل آمریکا را دارد؛ هر مایلِ مکعبش میلیون‌ها دلار بیش از هر جای دیگری می‌ارزد. یکی از شوخی‌های رایج محلی این است که اگر یکی از ساکنانِ پام بیچ را “میلیونر” بخوانید، در واقع به او توهین کرده‌اید. در بوتیک‌های وُرث اَوِنیو، خیابانی که ساکنانِ پام بیچ لباس‌های خود را از آنجا می‌خرند، قیمت یک پیراهنِ پشمی، هزار دلار است و یک جفت شلوار، دو هزار دلار خرج روی دستتان می‌گذارد. حقِ عضویت در باشگاهِ صحراییِ محلی ۳۰۰٫۰۰۰ دلار است. دیوید سیگال در نیویورک تایمز تخمین زده که ضرر و زیانِ ساکنانِ پام بیچ در جریان سقوط اخیرِ بازار سهام، با هیچ جای دیگری در آمریکا قابل مقایسه نبوده است، که این امر با جایگاهِ منحصر به فردِ این جزیره هم‌خوانی دارد. او می‌گوید: “اخیراً ارزش خالصِ دارایی هر یک از ساکنانِ عادی پام بیچ بیش از میانگینِ ارزشِ خالص دارایی در هر شهر یا شهرستان دیگری در کشور اُفت کرده است …”. این امر، احتمالاً بیش از هر شاخصِ آماری دیگری، موقعیتِ انحصاریِ پام بیچ را در صدرِ جدولِ ثروت در آمریکا (و شاید کره‌ی زمین) تأیید می‌کند.

در پام بیچ حتی یک قبرستان، مؤسسه‌ی کفن و دفن یا بیمارستان وجود ندارد. هر چند بسیاری از ساکنانِ این جزیره در نهمین دهه‌ی عمرِ خود به سر می‌برند اما مرگ و بیماری را تقریباً از فکر و ذهنشان بیرون کرده‌اند (البته به رغم همه‌ی تلاش‌های جدی و صادقانه، مرگ و بیماری از زندگی آنها بیرون نرفته است).

در بریتانیا، گروهی از پژوهشگران به سرپرستی دُمِنیکو پاگانو از بیرمینگام هاسپیتال تراست، سرنوشتِ حدودِ ۴۵۰۰۰ بیمار با میانگینِ سنّی ۶۵ سال را که جراحی قلب انجام داده بودند، دنبال کردند. آنها دریافتند که شمارِ مرگ و میرهای متعاقبِ جراحی به شدت به ثروتِ بیماران بستگی دارد و با کاهش درآمد، به سرعت افزایش می‌یابد، به این معنا که در میان فقرا، تعداد بسیار بیشتری از بیماران می‌میرند. ابتدا به سراغ “مظنونین همیشگی”، سیگار کشیدن، چاقی و دیابت، رفتند که در میان فقرا بیش از ثروتمندان شیوع دارد، اما بی‌فایده بود. حتی با درنظر گرفتنِ تأثیر احتمالی آنها بر آمارِ مرگ و میر، باز هم تفاوتی آشکار در میزان بقای پس از جراحی وجود داشت. فقط می‌شد نتیجه گرفت که اگر بیمارانِ فقیر شانس کمتری برای زنده ماندن دارند، تنها علتش فقر است … .

تا همین اواخر، رهبرانِ سیاسیِ همه یا تقریباً همه‌ی گروه‌های سیاسی به این تصوّرِ رایج دامن می‌زدند که افزایشِ ثروتِ طبقه‌ی بالا در نهایت به علت “نَشتِ” ثروت، به نفعِ بقیه‌ی جامعه خواهد بود. اما اکنون هیچ جا اثری از چنین “نَشتی” دیده نمی‌شود؛ اگر اصلاً هرگز نشتی در کار بوده باشد. پیوند میان افزایش ثروتِ نخبگان و افزایش امنیت و سلامتی کل جامعه، زائیده‌ی خیال و تبلیغات سیاسی است. آن‌چه بیشتر به موضوعِ ما ربط دارد، این است که همان طور که ریچارد ویلکینسُن و کِیت پیکِت در کتابِ تراز[۳] با ارائه‌ی اسناد و مدارکِ فراوان به وضوح نشان داده‌‌اند، چکیده یا میانگین ثروتِ یک کشور که با تولید ناخالص ملی سنجیده می‌شود، تأثیر چندانی بر فهرست بلند بالای آفت‌های اجتماعی ندارد اما نحوه‌ی توزیع این ثروت، به عبارت دیگر، میزانِ نابرابری اجتماعی، تأثیر عمیقی بر گسترش و شدتِ این آفت‌ها دارد. برای نمونه، سوئد و ژاپن به شیوه‌های بسیار متفاوتی اداره می‌شوند؛ سوئد دولت رفاه بزرگی دارد ولی در ژاپن میزان تأمین اجتماعی دولتی بسیار ناچیز است؛ اما وجه مشترک هر دو کشور، توزیع نسبتاً برابرِ درآمدها و بنابراین اختلاف نسبتاً اندک میان سطح زندگی بیست درصد بالایی و بیست درصدِ پایینی جمعیت است؛ و جالب این‌که میزان “مشکلات اجتماعی” آنها از دیگر کشورهای صنعتی مرفّه که توزیع ثروت و درآمدِ نابرابرتری دارند، کمتر است. مثال دیگر عبارت است از دو کشور همسایه‌ی شبیه به هم، اسپانیا و پرتقال، که شاخص‌های نابرابری اجتماعی در دومی تقریباً دو برابرِ اولی است؛ هم از نظرِ تعداد و هم از لحاظِ شدتِ “مشکلات اجتماعی”، پرتقال اسپانیا را به زانو در می‌آورد!

در نابرابرترین جوامع کره‌ی زمین، نظیر آمریکا یا بریتانیا، شیوع بیماری‌های روانی سه برابرِ جوامعی است که در پایینِ جدولِ نابرابری قرار دارند؛ علاوه بر این، تعدادِ زندانیانِ آنها، شمار مبتلایان به چاقی، میزان بارداری نوجوانان، و (به رغم بالا بودنِ تولید ناخالص ملی) نرخِ مرگ و میرِ همه‌ی طبقات اجتماعی، از جمله ثروتمندترین طبقه، بسیار بیشتر است. در حالی که سطح کلی سلامتی در کشورهای ثروتمندتر بالاتر است، در کشورهایی که توزیع ثروتِ یکدست‌تری دارند، نرخِ مرگ و میر متناسب با افزایش برابری اجتماعی، کاهش می‌یابد. یکی از یافته‌های واقعاً جالب و تفکر‌برانگیز این است که افزایش صَرفِ هزینه برای سلامتی به طور خاص تقریباً هیچ تأثیری بر میانگینِ امید به زندگی ندارد، اما افزایش سطح نابرابری تأثیری بسیار منفی بر میانگینِ امید به زندگی دارد.

اگر علت این امر را از این پژوهشگران جویا شوید، می‌گویند که در جامعه‌ی نابرابر ترسِ از دست دادن موقعیت اجتماعی، تحقیر شدن، شأن و منزلتِ خود را از دست دادن و از نظر اجتماعی طرد شدن، بسیار شدیدتر، آزارنده‌تر و ترسناک‌تر است. چنین ترس‌هایی اضطراب شدیدی ایجاد می‌کنند و مردم را نسبت به اختلالات روانی و افسردگی آسیب پذیرتر و مستعدتر می‌سازند؛ عاملی که به نوبه‌ی خود امید به زندگی را کاهش می‌دهد؛ به ویژه در میان طبقات متوسط، که از دوام موفقیت‌ها و پابرجایی امتیازات خود مطمئن نیستند.

فهرستِ “بیماری‌های اجتماعیِ” گریبان‌گیرِ به اصطلاح “جوامع توسعه یافته” طولانی است و به رغم همه‌ی تلاش‌های واقعی و غیرواقعی، در حال طولانی‌تر شدن است. علاوه بر مشکلاتی که برشمردیم، می‌توان به مواردی مثل قتل، مرگ و میرِ نوزادان، و فقدان اعتماد متقابل، اشاره کرد، که بدونِ آن انسجام و همیاری اجتماعی ناممکن است. در هر یک از این موارد، هر چه از جوامع نابرابرتر به جوامع برابرتر می‌رویم، اوضاع بهتر می‌شود؛ گاهی تفاوت‌ها واقعاً حیرت‌آور است. آمریکا در صدرِ جدولِ نابرابری و ژاپن در قعرِ این جدول قرار دارند. در آمریکا، به ازای هر ۱۰۰٫۰۰۰ نفر، تقریباً ۵۰۰ زندانی، و در ژاپن به ازای هر ۱۰۰٫۰۰۰ نفر، کمتر از ۵۰ زندانی وجود دارد. در آمریکا، یک سومِ جمعیت از چاقی رنج می‌برند، در حالی‌که این رقم در ژاپن ۱۰ درصد است. در آمریکا، از هر ۱۰۰۰ دخترِ ۱۷-۱۵ ساله، بیش از ۵۰ نفر باردارند، در حالی‌که این رقم در ژاپن تنها سه نفر است. در آمریکا، بیش از یک چهارمِ جمعیت از بیماری‌های روانی رنج می‌برند؛ در ژاپن، اسپانیا، ایتالیا و آلمان، جوامعی با توزیعِ ثروتِ نسبتاًبرابرتر، ده درصد از مردم با مشکلِ روانی دست و پنجه نرم می‌کنند، در حالی که در کشورهای نابرابرتری نظیر بریتانیا، استرالیا، نیوزیلند و کانادا این رقم بیست درصد است.

اینها همه آمار است؛ میانگین‌ها و همبستگی‌های آنها. این آمار از پیوندهای علّی موجود در پسِ این همبستگی‌ها چیز زیادی به ما نمی‌گوید. اما تخیّل ما را برمی‌انگیزد و آژِیر خطر را به صدا در می‌آورد (حداقل می‌تواند ما را از خطر آگاه سازد، و باید چنین کند). این آمارها، وجدان و غریزه‌ی بقای ما را تحریک می‌کند. بی‌اعتنایی اخلاقی ما را به چالش می‌کشد و (امیدوارم که) ما را از خواب اخلاقی فراگیر بیدار کند؛ اما این آمارها همچنین به روشنی نشان می‌دهد که پی‌گرفتن زندگیِ خوب و خوشبختی به طور فردی، به شدت نادرست و گمراه کننده است؛ امید به این که یک نفر بتواند این کار را “به تنهایی انجام دهد”، و همچون بارُن مونشهاوزِن[۴] به طرزی معجزه‌آسا با کشیدن موی خویش، خود را از باتلاق بیرون کشَد، اشتباه مرگباری است که با هدف صیانتِ نفس مغایرت دارد.

با فاصله گرفتن از مشکلاتِ دیگران به آن هدف نزدیک‌تر نمی‌شویم. تنها با کمک یکدیگر می‌توانیم با “بیماری‌های اجتماعی” مبارزه کنیم- و گرنه شکست می‌خوریم.

 

منبع : سایت صدانت 
.

سلامتی و نابرابری

برگردان: عرفان ثابتی

[۱] این مقاله برگردان اثر زیر است:

Zygmunt Bauman (2010) ‘Health and inequality’ in ۴۴ Letters from the Liquid Modern World, Polity, pp. 83-86.

زیگمُنت باومن، استاد بازنشسته‌ی دانشگاه لیدز در بریتانیا و نظریه‌پرداز “مدرنیته‌ی سیّال” است. از میان آثار او، عشق سیّال واشارت‌های پست مدرنیته به فارسی ترجمه شده است.

[۲] Gated community

[۳] The Spirit Level

[۴] نام شخصیت اصلی کتابِ روایت بارُن مونشهاوزن از سفرها و کارزارهای شگفت‌انگیزش در روسیه (۱۷۸۵). نویسنده‌ی کتاب در آفرینش این شخصیتِ داستانی از بارُنی واقعی به نام هییِرُنیموس کارل فردریش فرایهِر فُن مونشهاوزِن (۱۷۹۷-۱۷۲۰) الهام گرفته است.

تبریک سال نو

فرا رسیدن سال جدید را خدمت تمامی همراهان نیکوکار و دلسوزی که پایه و عامل اصلی خدمات رسانی شایسته ی مؤسسه به مددجویان گرامی هستند، صمیمانه تبریک و تهنیت عرض می نماییم.

 

از خداوند متعال برای تمامی این بزرگواران و مردم مهربان و سخاوتمند ایران زمین، مخصوصاً همراهان دائمی درشهرستان بوکان ، سالی سرشار از نیک بختی، فرصت خدمت به محرومان و هم وطنان و موفقیت و سلامتی روز افزون مسئلت می نماییم.

 

مطمئناً وجود تک تک عزیزان، با تشویق ها، کمک های مادی و معنوی خود و تبلیغ فعالیت های خیرخواهانه ی مؤسسه، باعث تداوم این راه پربرکت و خداپسندانه شده است، امیدواریم در سال جدید و سالهای آتی نیز عملکرد و خدمات اعضای هیأت مدیره و عوامل اجرایی مؤسسه بتواند رضایت همه ی خیرین دریا دل و مددجویان بزرگوار را جلب نماید.

 

مجدداً در مقابل همه ی بزرگواری و سخاوت شما مردم مهربان، سخاوتمند و خستگی ناپذیر ، سر تعظیم و تکریم فرود آورده و بهترین ها را برایتان آرزومندیم.

 

از طرف اعضای هیأت مدیره و عوامل اجرایی مؤسسه خیریه احسانکاران (صوفی رحمن) بوکان :

 
دکترانوربهرامی آذر، دکتراسعدستوده، دکتر لقمان سراجی مکری، حسن فقه کریمی، حاج عبدالرحمان افخم زاده، مهندس حسن شریفی، حسن عزیزی، مهندس صدیق خضری، حاج فریدون کفشدوزی، سهراب دلپذیر
نادرقهرمانی دهبکری، پروین میان آذر

تحصيل ثروت از طريق علم

اعظم پویان

دهک های اول که درآمد کمتری دارند، ازنظر بهره مندی از سواد نیز در سطح پایین تری قرار دارند

وقتی تورم در بخشی بالا می رود، اولین گروه از خانوارهایی که تحت فشار قرارمی گیرند خانوار دهک اول هستند

برنامه ریزان در سطح سیاست‌گذاری، برای فقرزدایی باید در آموزش سرمایه گذاری کنند

در خانواده های فقیر با کوچک‌ترین فشار درآمدی، اولین چیزی که از سبد خانوار حذف می شود آموزش و بهداشت است

خانواده ای که نسبت به کالاهای اساسی اش درمانده است امکان اینکه برای کالاهایی مثل آموزش سرمایه گذاری کند راندارد


شاخص های فقر و مقایسه آن با آمارهای حوزه آموزش نشان می دهد در کشور ما هنوز علم، ثروت می آورد. در خانواده های فقیر به محض اینکه کوچک‌ترین فشار درآمدی بر آن‌ها تحمیل شود اولین چیزی که از سبد خانوار حذف می شود آموزش و بهداشت است. این خانواده‌ها برای تامین نیازهای اولیه‌شان چاره دیگری ندارند جز اینکه از نیازهایی که ظاهرا ضرورتی برای شان ندارد کم کنند تا حداقل نانی برای خوردن و سقفی برای ادامه حیات داشته باشند. بدین ترتیب، فقر از نسلی به نسل دیگر به ارث می رسد!

مرکز آمار ایران در یک طرح پژوهشی بررسی می کند که تحصیلات چه تاثیری بر درآمد دارد؟ در این طرح پژوهشی نشان داده شده که در دهک اول ۳۴ درصد سرپرست خانوارها بی‌سواد هستند و این عدد وقتی به دهک دهم خانوارها می رسد به رقم ۵ درصد رسیده و کاهش می یابد. دهک اول شامل اقشار کم درآمد جامعه است و به ترتیب، هرچه به دهک های بالاتر می‌رسیم میزان بهره مندی خانوارها ازنظر درآمدی افزایش پیدا می کند. درواقع در دهک های اول که درآمد کمتری دارند به‌لحاظ بهره مندی از سواد نیز در سطح پایین تری قرار دارند. به عبارت دیگر با افزایش سطح سواد، درصد فقر نیز کاهش پیدا می کند، به‌طوری که خانوارهای با سرپرست بی‌سواد بیشترین درصد فقر را دارا هستند.

فقرزدایی با سرمایه گذاری در آموزش

این پژوهش نشان می دهد حتی در مشاغلی که نیاز به تحصیلات نیست، وجود تحصیلات باعث دستیابی به درآمد وسطح رفاه بیشتر می‌شود. در واقع برنامه ریزان در سطح سیاست‌گذاری اگر به دنبال فقرزدایی در جامعه هستند باید بدانند با سرمایه‌گذاری در آموزش می توان به فقرزدایی دست پیدا کرد. یکی از ضرورت های هر برنامه توسعه ای، توجه ویژه به مساله فقر است.

مقایسه داده های مرکز آمار ایران در سال ۹۳ و ۹۴ نشان می دهد که خانوارهای دهک اول که عموما قشر کم درآمد هستند برای آموزش و بهداشت، کمتر هزینه کرده اند. همچنین آمارها نشان می دهد در مهر ۹۵ بیشترین تورم برای بخش آموزش با۵/۱۴ درصد و در بخش بهداشت و درمان با ۰۶/۱۰ درصد روبرو بوده است. قاعدتا وقتی تورم در بخشی بالا می رود اولین گروه از خانوارهایی که تحت فشار قرارمی گیرند خانواده‌های دهک اول هستند. این داده ها نشان می دهد خانواده ها با افزایش تورم، ناگزیر برای دو بخش آموزش و بهداشت کمتر هزینه کرده اند.

خانواده هایی که در دهک اول درآمدی هستند قدرت تامین منابع مالی محدودی دارند و با اولین فشاری که به آن‌ها وارد می شود هزینه هایی مانند خوراک و پوشاک و مسکن که نیازهای اولیه است در اولویت شان قرار گرفته و نیازهایی مانند آموزش و بهداشت کلا حذف می‌شود. بدین ترتیب چرخه فقر دوباره فقیر تولید می کند.

داده های بودجه خانوار مرکز آمار ایران نشان می دهد، در سال ۹۴ در حدود ۶۹ درصد خانوارهای فقیرترین دهک درآمدی، تحصیلات سرپرست خانوار «ابتدایی یا کمتر» بوده است. همچنین در همین سال، ۷۱ درصد خانوارهای سیستان و بلوچستان، ۵۲ درصد خانوارهای کردستان و ۴۹ درصد خانوارهای بوشهر، کمتر از ماهانه ۱۰۰۰ تومان برای تحصیل کودکان خود هزینه کرده اند. به این ترتیب بخش بزرگی از بازماندگان از تحصیل در نسل قبل، والدین فقیرترین خانوارهای نسل فعلی هستند و همین والدین با اختصاص بودجه و توجه اندک به آموزش کودکان خود، این کودکان را مستعد می کنند که والدین فقیرترین خانوارهای نسل فردا باشند.

سواد، پیش درآمدی بر توسعه

جنبه های گوناگون فقر در تعامل هستند و به شکلی یکدیگر را تقویت می کنند. درواقع توسعه آموزش نه فقط سلامت آحاد جامعه را بهبود می بخشد بلکه منجر به نتایج بهداشتی بهتر و درآمدهای بالاتر هم می شود.

زهرا نژاد بهرام، «دبیر شورای اطلاع رسانی مرکز امور زنان و خانواده ریاست جمهوری» در گفت‌وگو با «قانون» می گوید: آموزش یک فرصت برای توسعه کشور است. این توسعه در همه بخش ها صورت می گیرد و فقط در بخش اقتصادی نیست. درواقع می تواند در حوزه فرهنگ و اجتماع نیز معنادار باشد. در بخش اقتصاد، بحث فقر و داشتن رفاه را مطرح می‌کند. در حوزه اجتماعی، تربیت اجتماعی و بهره گیری از ظرفیت های اجتماعی و مشخصا بحث سلامت را می آورد و در بحث فرهنگی هم بحث تعالی انسانی مطرح است. اینکه انسان ها چگونه می‌توانند به مقام جانشینی خداوند بر روی زمین برسند.

وی با اشاره به اینکه موضوع توسعه، یک موضوع همه جانبه است، می افزاید: در این حالت، آموزش در واقع هم اقدام تاریخی برای توسعه و هم ضرورت برای آن است. گاهی وقتی می خواهیم موضوع آموزش را مطرح کنیم ابتدا باید بررسی کنیم ببینیم آیا این بحث توسعه برایش مفید است یا خیر. درواقع، این یک پیش‌نیاز است. بحث دیگر این است که برای تحقق توسعه نیازمند آموزش هستیم. در این حالت برای آن، چهار محور بهداشت، آموزش، رفاه اجتماعی و رفاه خانوادگی معنادار می شود.نژاد بهرام می‌گوید: خانواده هایی که ازسطح سواد برخوردارند و آموزش لازم را دیده اند طبیعتا نوع ارتباط‌شان با خانواده و فرزندان و جامعه شان کاملا متفاوت با کسانی است که آموزش ندیده‌اند و هنوز سواد ندارند. خانواده ها وقتی باسواد می‌شوند می توانند از ظرفیت های موجود در جامعه بهره بگیرند.

آموزش، کالای فراموش شده سبد خانوار

نژادبهرام، کارشناس آموزش و خانواده به نقش مهم نهادهای موجود در جامعه برای ارتقاي آموزش در سطح اجتماع اشاره کرده و می گوید: والدینی که در کودکی از آموزش محروم بوده و نتوانسته اند از امکاناتی که امروز می توانسته بستر توسعه را فراهم کند استفاده کنند، دارای فرزندانی هستند. جای خالی آن آموزش والدین را برای فرزندان شان، نهادهای موجود در اجتماع باید پر کنند. نهادهایی مانند مدرسه، دین و غیره. وی می افزاید: در این حالت، خانواده باید هزینه بیشتری صرف این موضوع کند و برای اینکه هزینه بیشتر بدهند نیازمند منابع مالی متناسب اند که در دسترس شان نیست و بدین ترتیب چرخه فقر بازتولید می شود.نژاد بهرام با اشاره به دلایل حذف آموزش و بهداشت از سبد خانوار خانواده های فقیر در هنگام تورم می گوید: طبیعی است که اولین ظرفیتی که در خانواده‌های فقیر حذف می شود بحث آموزش و سواد و فرهنگ است زیرا جزو کالاهای ضروری محسوب نمی شوند. نیازهای اساسی شان خوراک و پوشاک است و بعد از آن، موارد فرهنگی است. خانواده ای که نسبت به کالاهای اساسی‌اش درمانده است امکان اینکه برای کالاهایی مثل آموزش سرمایه گذاری کند، ندارد.

وی می گوید: آموزش یک سرمایه گذاری مضاعف است. آموزش تولیدش تصاعدی است. شما وقتی که یک مادر را آموزش می دهید برای فرزندانش آموزش می بیند و فرزندان برای فرزندان شان و بدین ترتیب آموزش از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود. درواقع به‌صورت تصاعدی رشد پیدا می کند لذا وقتی شما این آموزش را کسر می کنید از هزینه خانوار طبق آمار در دهک اول، اولین چیزهایی که حذف شده آموزش و بهداشت است.

بی عدالتی اجتماعی قصور حقوقی است

وی با اشاره به بی عدالتی اجتماعی رخ داده در سطح جامعه می گوید: شما با گروهی روبرو می‌شوید که نتوانستید برای‌شان عدالت آموزشی را فراهم کنید. آنچه در قانون اساسی آمده این است که مکلف هستید شرایط آموزشی همه شهروندان و همه اتباع ایرانی را به‌طور مجانی فراهم کنید. وقتی به هردلیلی گروهی از آموزش حذف شوند در واقع عدالت اجتماعی در مورد این افراد رعایت نشده است. پس ازنظر حقوقی قصور داریم. وی سرمایه گذاری مناسب در بخش آموزش را از از وظایف حاکمیتی دانسته و می‌گوید: نهادهای غیر دولتی و اجتماعی نیز می توانند کمک کنند اما ظرفیت آن‌ها به دلیل محدود بودن منابع شان است. دولت‌ها معمولا با کمک سازمان های مردم نهاد، سرمایه‌گذاری مشترک کرده و شکاف به‌وجود آمده از نظر آموزشی را پر می کنند. در کشور ما اين بعد بسیار کمرنگ است. سازمان های مردم نهاد می توانند آموزش خانه به خانه داشته باشند و دولت می‌تواند در بخش حاکمیتی آموزش دهد. درواقع با تخصیص بودجه لازم، کار اجرا را در اختیار سمن ها می گذارد.

هزینه ای که روی دست دولت گذاشته شده‌است

دبیر شورای اطلاع رسانی مرکز امور زنان و خانواده ریاست جمهوری با اشاره به کم‌کاری دولت در بازی دادن سازمان های مردم نهاد در امر آموزش و بهداشت می گوید: در بلند مدت اگر این اتفاق منجر شود که آموزش و بهداشت از دهک‌های پایین حذف شود، همین مساله هزینه مضاعفی را به جامعه تحمیل می کند. شیوع بیماری‌های واگیردار و پایین بودن سطح تغذیه و غیره باعث می شود جامعه دچار افت و خیزهای جدی باشد. تا زمانی که نتوانید در این دو حوزه سرمایه‌گذاری کنید نمی توانید ادعا کنید کاری انجام شده است. وی با اشاره به تاثیرگذاری سمن‌ها در سطح سیاست‌گذاری ها می افزاید: در بخش حاکمیتی به این جمع‌بندی نرسیده ایم که از نهادهای مدنی و سمن ها استفاده شود. دولت به تشکل های غیردولتی نیاز دارد تا در جاهایی که خود نمی تواند ورود پیدا کند از این بخش کمک بگیرد زیرا این تشکل ها مردمی اند. نژاد بهرام معتقد است دولت باید از سازمان های مردم نهاد حمایت کند. دراقع باید ساختارها را تقویت کند تا افراد داوطلب بیشتری به این ها بپیوندند تا بتوانند موفق عمل کنند مانند تجربه ای که در گذشته در مورد نهضت سواد‌آموزی وجود داشت.

منبع : قانون ۱۳۹۵/۱۲/۰۴

گزارش هشتمین نشست هم اندیشی نهادهای مدنی

هشتمین نشست هم اندیشی نهادهای مدنی توسط حامیان جامعه مدنی (حجم) با شرکت نمایندگانی از نهادهای انجمن حامیان کودکان کار و خیابان، گروه احیا، شبکه یاری کودکان کار، جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست، انجمن تغذیه ایران، انجمن حمایت از حقوق کودکان، موسسه حمایتی خانه کودک و خانواده، کانون هموفیلی ایران و نواندیشان جوان جامعه مدنی با دستورجلسه: «برگزاری سمیناری از طرف هم اندیشان حجم در رابطه با شورای شهر»، «بررسی شاخص های توسعه پایدار» و «قرارگرفتن واحد پایش رویدادهای ملی در زیرمجموعه و حدود وظایف کمیته دیده بانی» روز یکشنبه مورخ ۸ اسفند برگزار شد.

در ابتدای این نشست و در دستور اول، شرکت کنندگان با اشاره به مشکلات پیش آمده برای شهر تهران از جمله آلودگی هوا، حادثه پلاسکو و ترافیک شهری، به موضوع انتخابات شورای شهر و تاثیر آن بر مدیریت شهری اشاره کرده و از منظر های متفاوت آن را مورد بحث و بررسی قرار دادند و با شناسایی این موضوع به عنوان یک فعالیت مدنی تلاش برای ارائه شاخص های توسعه شهری به کاندیداها را یک فعالیت مدنی پیشرو قلمداد کردند.

در همین رابطه، مطالبه گري از شوراي شهر و ارائه شاخص‎ها براي عضويت در شورای شهر و همچنین رصد كردنِ اعضای شورا و نحوه برخورد و حمایت از شاخص ها برای تبدیل شهر تهران به شهر مناسب تر مورد تاکید قرار گرفت و در یک اقدام جمعی؛ تشکیل کمیته ای در دبيرخانه حجم برای برگزاری سمینار در حوزه انتخابات شورای شهر و کارهای مربوط به آن، برگزاری جلسه هفتگی تا پایان سال برای رسیدن به یک اقدام جمعی و ارسال پرسش نامه به نهادها و انجمن ها متخصص حوزه شهری و پرسش در مورد درخواست آنها از شورای شهر و برگزاری نشست یا مصاحبه مطبوعاتی مورد بررسی قرار گرفت که تصمیم گیری نهايي در مورد این موضوع به هئیت مدیره حجم واگذار شد.

در دستور کار دوم اين نشست، سمانه معظم شاخص های ۱۷ گانه توسعه پایدار را مورد بررسی قرار داد و گفت: به لحاظ محتوایی به موضوعات توسعه پایدار نمی پردازیم ولی جایگاه آن را در بین جامعه مدنی و متقابلا جایگاه جامعه مدنی در توسعه پایدار را مورد توجه قرار خواهیم داد.

وی ادامه داد: بازوی اصلی توسعه پایدار تقویت جامعه مدنی است و در تنظیم سند توسعه پایدار و اجرای آن، سازمان های غیردولتی جایگاه ویژه ای دارند و موضوع مشارکت مردم و توانمندسازی انجمن ها در کنار دولت ها در راستای اجرای دستور کار ۱۷ گانه توسعه پایدار حائز اهمیت است.

معظم تصریح کرد: در یک نگاه متقابل باید دید بضاعت سازمان های مردم نهاد چیست؟ در اهداف توسعه پایدار، مشارکت مردم در فعالیت های جمعی از یک سو و مشارکت سازمان های مردم نهاد در تصمیم گیری ها، سیاست گذاری ها، اجرا، نظارت و ارزیابی از سوی دیگر مورد توجه قرار گرفته است و موضوع قابل تامل این سند همین نکته است که بسیاری از انجمن ها با آن مواجه اند.

وی با اشاره به جایگاه سازمان های مردم نهادر عرصه اجتماعی کشور و آسیب شناسی آن بیان کرد: با توجه به رویکرد ناصحیح به سازمان های مردم نهاد، این سازمان ها نتوانسته اند در تصمیم گیری ها مشارکت جدی داشته باشند و در وهله اول این سازمان ها بایستی روند اثرگذاری خود را در سیاست گذاری ها شناسایی کنند و در قدم بعدی مکانیزم های تقویت ساختار انجمن ها مورد توجه قرار بگیرد تا در دسترسی به اهداف، تسهیلات لازم ایجاد شود.

وی در پایان یادآور شد: در فعالیت اجتماعی گوناگون در سراسر جهان برای دست یابی به اهداف توسعه پایدار سازمان های مردم نهاد با توجه به ماهیت و توانایی “محل مورد توجه” اقداماتی مانند ایجاد شبکه، همکاری جمعی، تعریف مصادیق را انجام داده اند که در تقویت انجمن ها و همچنین دسترسی به توسعه تاثیر گذار بوده است.

گفتنی است شاخص های اهداف توسعه پایدار عبارت است از:

۱٫ پایان دادن به فقر، در هر کجا و به هر شکل آن 

۲٫ پایان دادن به گرسنگی، در هر کجا و به هر شکل ان

۳٫ تأمین بهداشت و رفاه مناسب برای همه سنین

۴٫ تأمین آموزش و پرورش فراگیر و برابر، و ارتقای فرصت های آموزش پایداربرای همه

۵٫ برابری جنسیت و توانمند سازی همه زنان و دختران

۶٫ دستیابی به آب پاک و بهداشتی برای همه

۷٫ تضمین دستیابی به انرژی پاک و مدرن (به روز شده)

۸٫ رشد اقتصادی و کار شایسته

۹٫ تقویت نوآوری، ایجاد زیر ساخت ها ، صنعتی سازی پایدار و فراگیر

۱۰٫ کاهش نابرابری در درآمد

۱۱٫ ساخت شهرها و شهرک نشین های فراگیر و امن و پایدار و انعطاف پذیر

۱۲٫ تامین طرح های پایدار برای تولید و مصرف مسئولانه

۱۳٫ اقدام فوری در مبارزه با تغییرات جوی و اثرات آن، از طریق تنظیم تولید گازهای گل خانه ای و ترویج تحولات در انرژی های تجدیدپذیر

۱۴٫ زندگی در زیر آب – حفظ و استفاده پایدار از اقیانوسها، دریاها و منابع دریایی برای توسعه پایدار

۱۵٫ زندگی روی زمین – محافظت، بازیابی و ترویج استفاده پایدار از اکوسیستم های زمینی، مدیریت پایدار جنگل ها، مبارزه با بیابان زایی، توقف در فرسایش زمین و توقف از دست رفتن تنوع زیستی

۱۶٫ صلح و عدالت، و نهاد های قدرتمند – ارتقای جوامع صلح آمیز و فراگیر برای توسعه پایدار، دسترسی به عدالت برای همه و ایجاد نهادهای موثر، پاسخگو در تمام سطوح

۱۷٫ مشارکت برای اهداف – تقویت ابزارهای اجرایی و احیای مشارکت جهانی برای توسعه پایدار.

شایان ذکر است در دستور کار سوم این نشست؛ پیشنهادِ قرارگرفتن “واحد پایش رویدادهای ملی” در زیرمجموعه و حدود وظایف کمیته دیده بانی مورد بررسی قرار گرفت که بعد از اظهارنظرهاي موافقان و مخالفان، مقرر شد تصمیم گیری نهايي در اين مورد  به هئیت مدیره “حجم” واگذار شود.

جامعه مدنی

فقر، عمده دلیل ازدواج زودهنگام

نویسنده: مهدی میر محمدصادقی*

ازدواج کودک یکی از مهم‌ترین مسائلی است که زندگی ده‌ها هزار دختر و پسر در سن کودکی را به مخاطره انداخته است. اما با پیشگیری از آن می‌توان میلیون‌ها کودک را از ورطه فقر و محرومیت رها ساخت. ازدواج کودک یا ازدواج زودهنگام مربوط به ازدواج با کودک زیر ۱۸ سال است. در این میان با وجودی که هر دو جنس پسر و دختر در معرض ازدواج‌های زودهنگام هستند، اما دختران بیشترین قربانیان این پدیده به شمار می‌روند. چون افراد در ازدواج زودهنگام از لحاظ عقلی و عاطفی به رشد و بلوغ نرسیده‌اند، بی شک بعد از گذشت مدت کوتاهی نظراتشان نسبت به ازدواج تغییر می‌کند. چون فرد در این سنین نمی‌تواند تداوم و ثبات را نسبت به خواسته خود حفظ کند به نسبت احتمال تغییر در خواسته‌ها و نیازهایش افزایش می‌یابد. در اغلب این گونه ازدواج‌ها افراد بعد از ازدواج نظراتشان نسبت به زندگی مشترک تغییر می‌کند. در جوامع سنتی و جوامعی با تغییرات اجتماعی اندک کمتر شاهد تغییر سلیقه و نیاز فرد نسبت به ویژگی‌های همسرشان هستیم. در جوامع سنتی چون فرد با محیط و خانواده مشخصی رشد پیدا می‌کند به نسبت کمتر شاهد عدم نارضایتی افراد از ازدواج زودهنگام هستیم. بنابراین در گذشته امکان ازدواج افراد در سنین پایین وجود داشت، اما هم اکنون در جامعه‌ای تحول‌یافته با ارتباطات گسترده قرار داریم. به این ترتیب افراد بعد از ازدواج در سنین کودکی به مرور زمان خواسته‌هایشان درباره زندگی مشترک تغییر یافته و خواستار همسر دیگری با شرایط دیگر هستند. بر اساس پژوهش‌های گوناگون در کشور ما و دیگر کشورهای دنیا بروز طلاق در بین زوج‌های زیر ۲۰ سال از فراوانی بالایی برخوردار است. در ضمن طلاق افراد در سنین زیر ۲۰سال به دلیل ناپختگی جسمی و جنسی بیشترین تعداد را به خود اختصاص داده است. در ازدواج زودهنگام باید ریسک طلاق و ریسک تغییر نظر فرد نسبت به طرف مقابل را پذیرفت.

ازدواج اجباری دلیل دیگر برای ازدواج زودرس

نکته دیگر در بروز ازدواج زودرس ازدواج‌های اجباری است. در سنین زیر ۲۰ سالگی والدین و دیگر بزرگ‌تران سلطه بیشتری بر فرزند داشته و می‌توانند از طریق القای حس عاطفی خود به کودکان، آنها را مجبور به ازدواج کنند. برای مثال چندی پیش در بین مراجعه کنندگان به مرکز مشاوره یک زن ۳۲ ساله به دلیل ازدواج در سن ۱۵سالگی خواستار طلاق شده بود. این فرد به مشاوره گفت که در زمان ازدواج به همسرم علاقه‌مند نبودم و برای رهایی از این قضیه فرار از خانه را ترجیح دادم. این در حالی است که افراد در سنین بالاتر هیچ گونه اجباری را درباره تصمیم به ازدواجشان نمی‌پذیرند. والدین در سنین زیر۲۰سالگی فرزندشان را تحت اجبار قرار می‌دهند. بنابراین اجبار در ازدواج کودکان ریسک طلاق را افزایش می‌دهد. چون یکی از ریز فاکتورها و عوامل خطر در طلاق ازدواج اجباری است. بنابراین در سنین پایین‌تر، عدم بلوغ منطقی، عاطفی، بروز تغییرات در نظرات افراد، عدم مهارت در حل مساله و عدم توانایی درارتباط با خانواده همسر به دلیل ناپختگی از جمله نارسایی‌های شایع در این گونه ازدواج‌هاست. بر اساس دلایل منطقی و دلایل آماری طلاق در ازدواج‌های زودرس درصد قابل توجهی را به خود اختصاص داده است. اما با این وجود نمی‌توان با قاطعیت گفت که در اغلب ازدواج‌های زودرس طلاق بروز می‌کند. چون سن فرد، فرهنگ خانوادگی و سادگی جامعه(ازدواج کودکان در روستاها) می‌تواند این امر را مورد پذیرش قرار دهد، اما در جامعه شهری به دلیل ارتباطات گسترده چنین ازدواج‌هایی می‌توانند در معرض خطر قرار گیرند.

ساز و کار ازدواج زودرس چیست؟

در گروه‌های اجتماعی و دهک‌های پایین اجتماع به دلیل وجود فقر و مشکلات مالی همچنان شاهد ازدواج دختر کوچک با مرد میانسال هستیم. ازدواج در سنین پایین و عدم هماهنگی سنی زوجین با یکدیگر در جوامع سنتی و مذهبی مشاهده می‌شود. چون در این گروه‌ها به دلیل مصونیت فرزندانشان در برابر انحرافات اجتماعی خانواده، خواستار ازدواج فرزندشان در سنین زیر ۲۰ سال هستند. ازدواج زودرس هم بر اساس سن و سال افراد از شرایط متفاوتی برخوردار است. برای مثال یک خانواده اگر خواستار ازدواج دختر ۱۸ ساله اش باشد به نسبت در مقایسه با ازدواج پسر ۱۸ مشکلات کمتری آنها را تهدید می‌کند. چون دختران در مقایسه با پسران دو سال زودتر بالغ می‌شوند.

چه گروه‌هایی پیشرسی ازدواج دارند؟

بر اساس بررسی‌های انجام شده مساله ازدواج کودکان در بین گروه‌های سنتی همچون مرزنشینان، گروه‌های قبیله‌ای و گروه‌های ساکن در حواشی شهرهای بزرگ مشاهده می‌شود. همچنین در گروه‌های مذهبی نیز برای مصونیت فرزندشان در برابر مشکلات اجتماعی و انحرافات شاهد ازدواج زودرس در بین آنها هستیم. برخی افراد به دلیل عدم تمکن مالی مبادرت به ازدواج دخترشان در سنین زیر۲۰ سال می‌کنند. برای مثال چندی پیش در بین مراجعه کنندگان به مرکز مشاوره یک زن سرپرست خانوار به دلیل مشکلات مالی مبادرت به ازدواج دختر ۱۶ساله خود کرده بود. او در جلسات مشاوره درباره دلیل چنین تصمیمی گفت: با وجود اینکه دخترهایم درسنین ۱۶ و ۱۸ سال هستند، اما دختر ۱۸ساله ام به هیچ عنوان توانایی قبول مسئولیت زندگی مشترک را ندارد. در عوض دختر ۱۶ساله ام توانایی قبول مسئولیت و رتق و فتق امور در زندگی مشترک را دارد. این در حالی است که ازدواج در سنین کودکی ریسک طلاق را افزایش می‌دهد. افراد خواستار ازدواج زودرس باید از ظرفیت مشاوره در تصمیم گیری‌های خود استفاده کنند. هر قدر عوامل بیرونی همچون فقر، مشکلات اقتصادی، اجبار و بهره‌برداری از شرایط ویژه خواستگار و… وجود داشته باشد به نسبت ریسک ازدواج در سنین کودکی نیز افزایش می‌یابد، طبیعتا هر یک از این عوامل می‌تواند عامل بروز نارسایی در زندگی زناشویی باشد. باید از لحاظ قانونی سن افراد برای پذیرش مسئولیت زندگی مشترک مشخص شود. چون با مشخص کردن سن ازدواج افراد می‌توانند مسئولیت مدنی و مسئولیت شهروندیشان را به شکل قانونی برعهده بگیرند. این امر باید براساس بررسی‌ها از سوی علمای مذهبی، علمای حقوقی و با در نظر گرفتن جوانب مذهبی و جوانب حقوقی مورد بررسی قرار گیرد. چون ازدواج در سنین زیر ۱۸ سال ریسک است. در این نوع ازدواج‌ها تفاوت سنی به عنوان یک فاکتور اساسی محسوب می‌شود. جامعه ما باید با بهره گیری از کمک‌های مشاوره ای و تخصصی به حل مشکلات ناشی از ازدواج بپردازد. در این شرایط با تعیین سن قانونی ازدواج می‌توان بسیاری از آسیب‌های ناشی از پیشرسی ازدواج در کشور را کاهش داد.

* روانشناس بالینی

 

منبع: آرمان

فقرا؛ شهروندانی با نیازهای آموزشی بیشتر

نویسنده: حمزه علی نصیری‪

«اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شماست.» این، سخن بیل گیتس است. او – که کارآفرین، بازرگان، سرمایه‌دار، نیکوکار و مدیر ارشد اجرایی آمریکایی است – در این گفته، تاثیر «وراثت» و «محیط» را در عرصه ثروت‌اندوزی نادیده گرفته و اصالت را به «فرد و تلاش‌های شخصی» می‌دهد.
اما این سخن، همیشه درست نیست. چه بسیار کسانی که در فقر زاده می‌شوند، فقیر زندگی می‌کنند و فقیرانه می‌میرند لیکن هیچ اشتباهی را نمی‌توان به آنان نسبت داد. بیچارگانی هستند که عفریتِ فقر، در جانِ خاندانشان رخنه کرده و در صدر محفل اندیشه‌شان منزل کده و به یک سیندرم موروثی بدل گشته است! فرزندانی که در خانواده‌های مبتلا به سیندرم فقر فکری متولد می‌شوند، با همان سیندرم پرورده می‌شوند و در دور بسته انواع فقرها قرار می‌گیرند و با فقر روزگار می‌گذرانند و فقر را به عنوان «قسمت» می‌پذیرند و به نخواستن و نتوانستن و نداشتن، عادت می‌کنند و نظر بر خیال خروج از فقر می‌بندند و راه گریز از دور بسته فقر را بسته می‌پندارند و در فقر می‌مانند و آن را همانند یک خصیصه، به نسل بعدی منتقل می‌کنند! در چنین خانواده‌هایی گفتگو‌های بین افراد سطح بسیار نازلی دارد و معمولاً هیچ گفت‌وگوی الهام‌بخشی در میان آن‌ها صورت نمی‌گیرد. وقتی افراد خانواده دور هم‌اند، هیچ ایده و دیدگاه متفاوتی مطرح نمی‌شود.

اطلاعات افراد و دامنه واژگان مورد استفاده در محاورات‌شان بسیار محدود است و هیچ بحث و مناظره برانگیزاننده‌ای در بین آن‌ها رخ نمی‌دهد. اندیشه ها کوتاه‌تر از آنند که به قد و اندازه ایده‌های دیگران برسند و از آن‌ها الهام گیرند. به تعبیری می‌توان گفت که فضای خانواده‌های فقیر، گاهی چنان سرد و تاریک و بی‌روح است که نمی‌تواند شرایط شکوفایی نهال اندیشه را برای فرزندان فراهم کند. جوّ حاکم بر خانواده طوری است که فقر پیوسته باز تولید می‌شود.
آنچه القاء و آموزش داده می‌شود، ماندن در فقر است نه خروج از فقر! اینست که فقر، همچون یک ویژگی موروثی از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود و همچون سیندرمی علاج ناپذیر نسل اندر نسل در خانواده‌های فقیر باقی می‌ماند! عامل دیگری نیز وجود دارد که سیندرم فقر را در خانواده‌های فقیر ریشه‌دارتر و پایدارتر می‌کند و آن این‌که در جوامعی که نابرابری اجتماعی و فاصله طبقاتی زیاد است، فقرا به خاطر محدودیت‌های ناشی از طبقه اجتماعی – اقتصادی‌شان، فرصت و اجازه اُفت و خیز و مراوده با ثروتمندان و روشنفکران را پیدا نمی‌کنند و همچنان در فقر آگاهی نجات‌بخش و قحطی اطلاعاتِ الهام‌بخش باقی می‌مانند.
اگر فضای استثماری جامعه و سلطه استثمار را هم به عوامل قبلی اضافه کنیم، امید فقرزدایی از خانواده‌های فقیر باز هم سست‌تر می‌شود؛ «استثمار» پیوسته به نیروی کار ارزان و مقلِّد و وابسته می‌اندیشد که همواره می‌کوشد که نیروی کارش، محتاج و ناآگاه و سر براه باقی بماند. عمارت استثمار بر خرابه‌های فقر و استضعاف، پُر دوام و بر ویرانه‌های فقرِ فکری مستدام‌تر است! استثمار، فتیله ذهن نیازمندان را با دستان نامرئی پایین می‌کِشد و چراغ اندیشه آنان را با رضایت خاطر خودشان می‌کُشد. استثمار، استاد قابلی در خواباندن اندیشه‌های بیدار و رام‌کردن توسن افکار است.
متاسفانه تا وقتی که فقر، ریشه در اندیشه دارد، خشکاندنش، اگر هم محال نباشد، بسیار سخت است. حل مشکل زمانی دشوارتر می‌شود که خودِ فقر نیز در خاموشی ذهن و عقب‌ماندگی فکری افراد نقش ذاتی و کاری ایفا می‌کند. اگر نقش کاری استثمار را نیز در تولید و تثبیت و تشدید فقر و استضعاف در نظر بگیریم، به راحتی درمی‌یابیم که یکی از موثرترین راه برون رفت از فقر و غلبه بر ضعف و استضعاف، «آموزش» است. با عنایت به نکات بالا می‌توان دریافت که آموزش، علاوه بر این‌که یک تلاش جهانی برای گسترش افق دید انسان و افزایش دانش و مهارت بشر و ارتقاء کیفیّت زندگی است، صحنه تقابل آموزگار با مافیای استثمار و استثمار نیز هست! مبارزه علم با جبهه نیز تا حدود زیادی در همین صحنه معنا پیدا می‌کند.
آموزش‌های غنی و آموزگاران راستین و توانمند می‌توانند چراغ اندیشه فقرا را روشن و راه‌های خروج از دور بسته فقر را به آنان نشان دهند. وقتی از این منظر به ماموریت آموزش و پرورش نگاه می‌کنیم، ضرورت غنی‌سازی آموزش‌های مدرسه‌ای و رسالت سنگین‌تر آموزگاران بیشتر رُخ می‌نماید. این ضرورت و رسالت، زمانی آشکارتر می‌شوند که به این واقعیت دردآور نیز توجه کنیم که فقرا در کنار معضلی به نام سوءتغذیه که دخالت مستقیم در ناتوانی‌های ذهنی دارد – به آموزش‌های پولی خارج از سیستم آموزش و پرورشِ رایگان نیز دسترسی ندارند و چشم امیدشان فقط و فقط مدارس دولتی رایگان و دستان پُرِ آموزگاران است. امید که روزی برسد که آموزش‌های مدرسه ای برای همگان، به‌ویژه فقرا الهام‌بخش و مهارت‌آموز باشند. یادمان نرود که فقرا، شهروندانی با نیازهای آموزشی بیشتر، هستند.

منبع : همدلی

مبارک باشیم

صدیق قطبی

ما همه به یکدیگر می‌گوییم عیدت مبارک، روزت مبارک، قدومت مبارک، خانه‌ی تازه مبارک، لباس نو مبارک؛ اما آنچه اصل است را فراموش می‌کنیم و آن اینکه: جانت مبارک،‌ وجودت مبارک. روزها به خودی خود اعتبار و فضلی ندارند، وجود ماست که اگر مبارک باشد، زمان و مکان را متبرک می‌کند. شمس تبریزی می‌گفت: «ايام را مبارک باد از شما. مبارک شماييد. ايام می‌آيد تا به شما مبارک شود.»

هیچ فکر کرده‌ایم چگونه می‌شود آکنده از برکت شویم؟ چطور جانِ ما مبارک و متبرّک می‌شود؟

قرآن حکایت می‌کند که حضرت عیسی، در گهواره که زبان گشود، خود را اینگونه معرفی کرد: «وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ»(مریم/٣١) یعنی خداوند مرا هر کجا که باشم مبارک گردانیده است. مبارک یعنی چه؟ مبارک وجود لبریز و سرشار از برکت است. برکت یعنی خیر فراوان و همیشگی. وجود مبارک، مثل چشمه‌ساری است که به استمرار می‌جوشد و هر کجا که می‌رود، سبزی و طراوت و رویش به دنبال دارد.(مبارک: كثير المنافع و الفوائد)

تعبیر دیگری که نزدیک مفهوم برکت است، «نصیحت» است. ما اغلب فکر می‌کنیم نصیحت، یعنی اندرزگویی. اما نصیحت یعنی خلوص و صفا و تجرّد و پیراستگی از ‌غلّ‌وغشّ.(نَصَح: صفا، خلص). پیامبر مبارک ما گفته است که اصل و اساس دینداری و گوهر و نهاد مسلمانی همین نصیحت است: «الدینُ النصیحةُ»(به‌روایت مسلم). یعنی روح دین و مسلمانی این است که آدم در برابر همه کس و همه چیز، فارغ از خودخواهی و غرض‌ورزی، و در کمال صفا و خیرخواهی باشد. در هر گفته و اقدامی، از هر غلّ‌وغشّ، و شائبه و غرضی، خود را تطهیر کند و در هر انتخاب و تصمیمی به این فکر کند که خیر و برکت بیشتری به دیگران عاید شود. وصف پیامبران خدا این بود که برای مردم خالص و مأمن بودند و گاهی که می‌خواستند حقیقت دل‌شان را برای مخاطبان‌شان بازگو کنند، می‌گفتند: «أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ»(اعراف:۶۸). می‌گفتند ما امن و ایمن و مأمن‌ایم و نیز خالص و عاری از غلّ‌وغشّ.(ناصح: خالص من كلِّ شيءٍ)

روح مسلمانی چیزی جز همین خلوص و صفای درون و نیک‌خواهی برای همگان نیست(الدین النصیحة) و مبارک و متبرّک شدن نیز جز از مسیر انتشار خیر و صلاح و نور، محقق نمی‌شود. اصل حرف دین و تعلیم پیامبران این بود که جانِ آدم‌ها را مبارک و ناصح، یعنی خیرگستر و خالص، پرورش دهند.

باید کاری کنیم پُربرکت‌تر شویم، مبارک‌تر شویم. کاش همه‌ی ما به درخت اقتدا کنیم. هیچ می‌دانید خدا و پیامبر از ما خواسته‌اند به کردار درخت باشیم؟ مانند درخت، مبارک و پُربرکت باشیم؟ در سوره‌ی ابراهیم آمده است که ایمان و کلمه‌ی طیبه، همانند درختی پاک است که ریشه‌اش در زمین استوار است و شاخه‌اش سر بر آسمان دارد و همه وقت میوه می‌دهد: «تُؤْتِى أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا»(ابراهیم/٢٥). به این تعبیر دقت کنید: همه وقت. یعنی هر کجا و هر زمان، اراده‌ی معطوف به خیر دارد و به تعبیر نظامی گنجوی، در پی دردستانی و درمان‌دهی است:

عمر به خشنودی دلها گذار

تا ز تو خوشنود بود کردگار

سایه‌ی خورشید سواران طلب

رنج خود و راحت یاران طلب

دردستانی کن و درمان دهی

تات رسانند به فرماندهی

گرم شو از مِهر و ز کین سرد باش

چون مه و خورشید جوانمرد باش

مبارک شدن را باید از درخت آموخت. آن هم درختانی که همه فصل، چیزی برای دهش و عطا کردن دارند. مثل درخت خرما. درختی که همیشه برگ‌هایش سبز است و همه فصل برای مردم سودمندی دارد.

پیامبر ما گفته‌ است درختی که بیشترین شباهت را به فرد مسلمان دارد درخت خرماست: «إِنَّ مِنَ الشَّجَرِ شَجَرَةً، مَثَلُهَا كَمَثَلِ المُسْلِمِ… هِيَ النَّخْلَةُ»(به‌روایت بخاری)

چطور می‌شود مثل درخت خرما مبارک بود؟ همه جا، اهل خیر و صلاح و همه وقت بانی خیر و خوبی و روشنی بود؟ پرسش اصلی این است و تعلیم حقیقی، تعلیم چنین زیستنی است.

به حیات یوسف پیامبر نگاه کنید. سال‌هایی که در زندان است و طبیعتاً در زندان، مجاری و موقعیت‌هایی که بتواند برکت وجود خود را هویدا کند کم است. اما در همان محدوده‌ی زندان و کوتاه‌دستی و ناتوانی، با دو هم‌بندِ خود به شیوه‌ی «نصیحت» و «برکت» رفتار می‌کند و آنان که درخت‌صفتی او را می‌بینند، خواب‌های مهم خود را برای او بازگو می‌کنند تا برای‌شان تعبیر کند. وقتی از یوسف می‌خواهند خواب‌شان را تعبیر کند به او می‌گویند: «إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ»(یوسف/٣٦) یعنی ما تو را اهل احسان و فضیلت می‌بینیم. در زندان تنگ و تاریک هم می‌شود محسن بود و مبارک زندگی کرد.

برای مبارک شدن، ضرورت ندارد حتماً کار اعجاب‌انگیز و فوق‌العاده‌ای انجام دهیم. کافی است از هر فرصت کوتاه و مجال کوچکی برای انتشار روشنی و خیر استفاده کنیم.

پیامبر به ما تعلیم داده است هر کجا درختی بکاریم و حتی اگر تنها پرندگان از ثمر آن بهره‌مند شوند، عمل خیر و صوابی انجام داده‌ایم. به ما گفته اگر وقتی با همدیگر روبرو می‌شویم لبخند بر لب و چهره داشته باشیم، اگر سخنی سنجیده و نیکو بر زبان آوریم، خیر و برکت گسترانده‌ایم: «تَبَسُّمُك في وَجْه أَخِيك لك صدقة»(به‌روایت ترمذی)/ «والكلِمة الطيّبة صدقة»(به‌روایت بخاری و مسلم)

برای مبارک شدن، به فکر کارهای چشمگیر و نادر نباشیم. هر چه از دست‌مان بر می‌آید انجام دهیم. لبخند آرامش و آمرزش را از کسی دریغ نکنیم: «لاَ تَحقِرنَّ مِن المعْرُوفِ شَیئاً ولَوْ أنْ تلْقَى أخَاک بِوجهٍ طلِق / هیچ کار خوب و پسندیده را کوچک مشمار؛ حتی اینکه با چهره‌‌ی گشاده برادرت را دیدار کنی.»(به‌روایت مسلم)

اسباب اذیت و آزار را از محل عبور و گذر مردم دور کنیم: «تُميطُ الأذى عنِ الطّريقِ صَدقةٌ»(به‌روایت بخاری و مسلم)

از خاک و طبیعت پرستاری کنیم:

«مَا مِن مُسلم يَغرِسُ غَرْسًا أو يَزرَعُ زَرْعًا فيأكُلُ مِنه طَيرٌ أو إنسَانٌ أو بهيْمَةٌ إلا كان لهُ بهِ صَدقَة / هر مسلمانی که نهالی بکارد، یا زراعتی کند و پرنده‌ای یا انسانی یا چهارپایی از آن بخورد، صواب کرده و ثواب می‌برد.»(به‌روایت بخاری)

اگر به سگی تشنه آب دهیم، وجودمان مبارک‌تر می‌شود. حکایت پیامبر را به یاد بسپاریم که مردی تشنگی سگی را فرونشاند و همه‌ی گناهانش آمرزیده شد. سعدی این داستان را به نظم کشیده است:

یکی در بیابان سگی تشنه یافت

برون از رمق در حیاتش نیافت

کُلَه دَلو کرد آن پسندیده کیش

چو حبل اندر آن بست دستار خویش

به خدمت میان بست و بازوگشاد

سگ ناتوان را دمی آب داد

خبر داد پیغمبر از حال مَرد

که داور گناهان از او عفو کرد

بعد از اینکه پیامبر این واقعه را حکایت کرد، یکی از اصحاب سؤالی تردیدآمیز پرسید و پیامبر پاسخ داد: «فِی کلِّ کبِدٍ رَطْبَةٍ أَجْرٌ / در احسان و نکویی به هر موجود زنده‌ای، پاداشی است.»(به‌روایت بخاری)

پیامبر به ما تعلیم می‌دهد که در رابطه با همه چیز، اهل احسان باشیم: «إن اللهَ كَتَبَ الإحسانَ عَلى كُلِّ شَيءٍ / خداوند نکوکاری را در هر چیز توصیه کرده است.»(به‌روایت مسلم)

چه زمینه‌های فراوانی در اطراف ما وجود دارد که به ما امکان برکت یافتن و مبارک شدن می‌دهند. بکوشیم مبارک شویم و مبارک شدن از توجه به همین زمینه‌های ظاهراً ناچیز اتفاق می‌افتد. در مبارک شدن، به درخت اقتدا کنیم. سعدی گفته است:

گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم

ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد

واریز مستمری بهمن ماه ۱۳۹۵ به حساب مددجویان مؤسسه

بانک قرض الحسنه رسالت
بوکان
برداشت چک ۱۲۴/۱۱۱۵۶۰
از: ۴۷۹٫۴۵۰۰۴۶۵٫۱
مبلغ: ۸۴,۵۵۰,۰۰۰ ريال
۹۵/۱۲/۰۵_۰۷:۲۸
🌹🌹👆👆
بخشی از مستمری بهمن ماه تعدادی از مددجویان موسسه است که در بانک رسالت حساب دارند و مبلغ فوق به حساب آنها واربز شد.
🌹🌹🌹🌹🌹
صندوق قرض الحسنه خاتم الانبیاء(ص)
بوکان
برداشت چک:۵۸۸۳۹
از: ۱۸۲۲
مبلغ: ۲۱,۱۰۰,۰۰۰ ريال
۹۵/۱۲/۰۴_۱۰:۳۴
✅✅✅✅👆👆
مبلغ فوق نیز به حساب تعدادی دیگر از مددجویان که در صندوق قرض الحسنه خاتم الانبیاء(ص) بوکان حساب دارند، واریز شد.
🌹🌹🌹🌹🌹🌹